زند گی نامه کرامات و معجزات معصومین (ع)
رئـوفـــ اهـل بـیـت
قالب وبلاگ
زندگی امام حسین (ع) قسمت اول 


سومين امام معصوم، در سوم (يا چهارم) شعبان سال چهارم هجرى در شهر مدينه ديده به جهان گشود. او دومين ثمره پيوند فرخنده على (ع) و حضرت فاطمه دختر پيامبر اسلام (ص) بود/
حسين بن على در دوران عمر خود به شجاعت و آزادگى و ايستادگى در برابر ظلم و ستم شهرت داشت.
مراحل زندگى حسين بن على (ع)
حسين بن على (ع) مدت شش سال از دوران كودكى خود را در زمان جد بزرگوار خود سپرى كرد و پس از آن حضرت، مدت سى سال در كنار پدرش اميرمومنان (ع) زندگى كرد و در حوادث مهم دوران خلافت ايشان به صورت فعال شركت داشت. پس از شهادت امير مومنان(در سال 40هجرى) مدت ده سال در صحنه سياسى و اجتماعى در كنار برادر بزرگ خود حسن بن على (ع) قرار داشت و پس از شهادت امام حسن(ع) (در سال 50هجرى) به مدت ده سال، در اوج قدرت معاويه بن ابى سفيان، بارها با وى پنجه درافكند و پس از مرگ وى نيز در برابر حكومت پسرش يزيد قيام كرد و در محرم سال 61 هجرى در سرزمين كربلا به شهادت رسيد/
آخرين بخش زندگى امام حسين، يعنى دوران امامت آن حضرت، مهمترين بخش زندگى او به شمار مى‏رود و در اين كتاب، بيشتر پيرامون همين بخش سخن خواهيم گفت/
مبارزات حسين بن على (ع) در دوران قبل از امامت
حسين بن على ع از دوران نوجوانى كه شاهد انحراف دسگاه حكومت اسلامى از مسير اصلى خود بود، از موضعگيريهاى سياسى پدر خود پيروى و حمايت مى‏كرد؛ چنانكه در زمان خلافت عمر بن خطاب، روزى وارد مسجد شد و ديد عمر بر فراز منبر نشسته است، با ديدن اين صحنه، بالاى منبر رفت و به عمر گفت: از منبر پدرم پايين بيا و بالاى منبر پدرت برو!
عمر كه قافيه را باخته بود، گفت: پدرم منبر نداشت! آنگاه او را در كنار خود نشانيد، و پس از آنكه از منبر پايين آمد، او را به منزل خود برد و پرسيد: اين سخن را چه كسى به تو ياد داده است؟ او پاسخ داد: هيچ كس!(1)
در جبهه‏هاى نبرد با ناكثين و قاسطين
حسين بن على (ع) در دوران خلافت پدرش، اميرمومنان ع،در صحنه‏هاى سياسى و نظامى در كنار آن حضرت قرار داشت. او در هر سه جنگى كه در اين دوران براى پدر ارجمندش پيش آمد، شركت فعال داشت.(2)
در جنگ جمل فرماندهى جناح چپ سپاه امير مومنان (ع) به عهده وى بود(3) و در جنگ صفين، چه از راه سخنرانيهاى پرشور و تشويق ياران على (ع) جهت شركت در جنگ، و چه از رهگذر پيكار با قاسطين، نقشى فعال داشت (4)در جريان حكميت نيز يكى از شهود اين ماجرا از طرف على (ع) بود.(5)
حسين بن على (ع) پس از شهادت على (ع) در كنار برادر خويش، رهبر و پيشواى وقت، حسن بن على ع قرار گرفت، و هنگام حركت نيروهاى امام مجتبى ع به سمت شام، همراه آن حضرت در صحنه نظامى و پيشروى به سوى سپاه شام حضور داشت، و هنگامى كه معاويه به امام حسن (ع) پيشنهاد صلح كرد، امام حسن، او و عبدالله بن جعفر را فراخواند و درباره اين پيشنهاد، با آن دو به گفتگو پرداخت (6)و بالاخره پس از متاركه جنگ و انعقاد پيمان صلح، همراه برادرش به شهر مدينه بازگشت و همانجا اقامت گزيد.(7)
اوضاع سياسى و اجتماعى دوران امامت امام حسين (ع)
در زمان امام حسين (ع) انحراف از اصول و موازين اسلام، كه از «سقيفه» شروع شده و در زمان عثمان گسترش يافته بود، به اوج خود رسيده بود. در آن زمان معاويه كه سالها از سوى خليفه دوم و سوم به عنوان استاندار در منطقه شام حكومت كرده و موقعيت خود را كاملا تثبيت كرده بود، بنام خليفه مسلمين سرنوشت و مقدرات كشوراسلامى را در دست گرفته حزب ضد اسلامى اموى را بر امت اسلام مسلط ساخته بود و به كمك عمال ستمگر و يغماگر خود مانند: زياد بن ابيه، عمرو بن عاص، سمرة بن جندب و... حكومت سلطنتى استبدادى تشكيل داده، چهره اسلام را وارونه ساخته بود/
معاويه از يك سو، سياست فشار سياسى و اقتصادى را در مورد مسلمانان آزاده و راستين اعمال مى‏كرد و با كشتار و قتل و شكنجه و آزار، و تحميل فقر و گرسنگى بر آنان، از هر گونه اعتراض و جنبش و مخالفت جلوگيرى مى‏كرد، و از سوى ديگر، با احياى تبعيضهاى نژادى و رقابتهاى قبيله‏اى در ميان قبائل، آنان را به جان هم مى‏انداخت و از اين رهگذر نيروهاى آنان را تضعيف مى‏كرد تا خطرى از ناحيه آنان متوجه حكومت وى نگردد، و از سوى سوم، به كمك عوامل مزدور خود با جعل حديث و تفسير و تاويل آيات قرآن به نفع خود، افكار عمومى را تخدير كرده، و به حكومت خودش وجهه مشروع و مقبول مى‏بخشيد/
اين سياست ضد اسلامى، به اضافه عوامل ديگر همچون ترويج فرقه‏هاى باطل نظير: جبريه و مرجئه كه از نظر عقيدتى با سياست معاويه همسو بودند، آثار شوم و مرگبار در جامعه به وجود آورده و سكوت تلخ و ذلتبارى را بر جامعه حكمفرما ساخته بود/
در اثر اين سياست شوم، شخصيت جامعه اسلامى مسخ و ارزشها دگرگون شده بود، به طورى كه مسلمانان، با آن‏كه مى‏دانستند اسلام هيچ وقت اجازه نمى‏دهد آنان مطيع زمامداران بيدادگرى باشند كه بنام دين بر آنها حكومت مى‏كنند، با اين حال بر اثر ضعف و ترس و ناآگاهى، از زمامداران ستمگر پشتيبانى مى‏كردند. در اثر اين سياست، مسلمانان، بر خلاف منطق قرآن و تعاليم پيامبر (ص)، تبديل به افرادى ترسو، سازشكار، و ظاهر ساز گشته بودند/
تاريخ اين دوره از زندگى مسلمانان، پر از شواهدى است كه نشان مى‏دهد اين دگرگونى و انحراف فراگير شده، جامعه اسلامى را با خود همرنگ ساخته بود/
اگر عكس العملى را كه مسلمانان در برابر سياست عثمان و عمال وى از خود نشان دادند، با روشى كه در برابر سياست معاويه در پيش گرفتند مقايسه كنيم، آثار شوم اين سياست شيطانى را در جامعه اسلامى بوضوع مشاهده مى‏كنيم، زيرا مسلمانان در برابر سياست عثمان با قيام عمومى، عكس العمل نشان دادند؛ قيامى كه بزرگترين شهرهاى اسلامى يعنى مدينه، مكه، كوفه، بصره، مصر و ساير شهرها و روستاها در آن شركت داشتند؛ ولى با توجه به اينكه در زمان معاويه ظلم به مراتب بيشر، ميزان قتل و تهديد زيادتر و گسترده‏تر؛ و محروميت مسلمانان از حقوق و ثروت و درآمد خود آشكارتر بود، با اين حال عكس العمل دسته جمعى در برابر رفتار ضد اسلامى معاويه ديده نمى‏شد، بلكه مردم كوركورانه در برابر معاويه مطيع و خاضع بودند. بلى گاه گاه اعتراضهاى پراكنده‏اى مثل مخالفت «حجر بن عدى» و «عمرو بن حمق خزاعى» و امثال آنها صورت يك جنبش عملى و عمومى در نمى‏آمد، بلكه شعله آن بسرعت خاموش مى‏گشت، زيرا حكومت وقت، سران جنبش را مى‏كشت و انقلاب را در نطفه خفه مى‏كرد و جامعه هيچ تكانى نمى‏خورد.(8)
موانع قيام در عصر معاويه
ولى با وجود چنين وضع اسفناك و انفجارآميزى كه در زمان تسلط معاويه حكمفرما بود، بنابر ملاحظات فراوان، قيام و انقلاب مسلحانه در آن زمان نه مقدور بود و نه مفيد. دو عامل زير را مى‏توان مهمترين موانع قيام امام حسين (ع) در زمان حكومت معاويه شمرد:
پيمان صلح امام حسن (ع) با معاويه
اگر حسين بن على (ع) در زمان معاويه قيام مى‏كرد، معاويه مى‏توانست از پيمان صلحى كه با امام حسن (ع) بسته و مورد تاييد حسين بن على (ع) نيز قرار داشت، به منظور متهم ساختن حسين بن على (ع) بهره بردارى كند، زيرا همه مردم مى‏دانستند كه امام حسن و امام حسين متهد شده‏اند تا زمانى كه معاويه زنده است سكوت كرده به حكومت او گردن نهند، حال اگر حسين (ع) بر ضد معاويه قيام مى‏كرد، امكان داشت معاويه او را شخصى فرصت طلب و پيمان شكن قلمداد كند/
البته مى‏دانيم كه امام حسين (ع) پيمان معاهده خود را با معاويه، پيمانى لازم الوفأ نمى‏دانست؛ زيرا اين پيمان از روى آزادى و ميل و اختيار صورت نگرفته بود، بلكه پيمانى بود كه تحت فشار و اجبار، و در شرائطى صورت گرفته بود كه بحث و گفتگو فايده‏اى نداشت، بعلاوه خود معاويه آن را نقض كرده و محترم نشمرده بود و خود را به رعايت آن ملزم نمى‏دانست، بنابراين چنين عهد و پمانى، اگر هم در اصل صحيح و معتبر بود، حسين بن على(ع) مقيد به آن نبود، زيرا خود معاويه آن را زير پا گذاشته و در نقض آن از هيچ كوششى فرو گذار نكرده بود، اما در هر حال معاهده صلح، مى‏توانست دستاويز تبليغاتى معاويه در برابر قيام احتمالى حسين (ع) قرار گيرد/
از طرف ديگر، بايد ديد در برابر قيام احتمالى او اجتماع چگونه قضاوت مى‏كرد؟
پيداست اجتماع زمان امام حسين ع - چنانكه گذشت - اجتماعى بود كه حال قيام و انقلاب نداشت و شمشير جهاد به آب عافيت شسته بود. طبعاً چنين اجتماعى عافيت‏طلبى خود را چنين توجيه مى‏كرد كه حسين (ع) با معاويه پيمان بسته است و بايد به آن وفا كند/
بنابراين اگر امام حسين (ع) در زمان معاويه قيام مسلحانه مى‏كرد، معاويه مى‏توانست آن را به عنوان يك شورش غير موجه و برخلاف مواد پيمان صلح بين طرفين معرفى كند و چون جامعه آن روز چنانكه گفتيم - جامعه‏اى بود كه حال قيام و انقلاب نداشت، طبعا منطق معاويه را تاييد مى‏كرد/
2- ژست دينى معاويه‏
قيام امام حسين (ع) در زمان يزيد، چنان پرشور و مهيج بود كه خاطره آن در دلهاى مردم جاويد مانده است و چنانكه مشاهده مى‏كنيم پس از قرون متمادى، هنوز هم مردم، قهرمانان كربلا را براى خود نمونه و سرمشق قرار مى‏دهند و در ابراز قهرمانى و فداكارى از آنها الهام مى‏گيرند، ولى به گمان قوى اگر امام حسين (ع) در زمان معاويه قيام مى‏كرد، قيام او داراى چنين شور و حماسه‏اى نمى‏شد. راز اين مطلب را بايد در نفوذ و شيطنت و بازيگرى معاويه، و روش خاص او در حل و فصل مشكلات جستجو كرد/
گر چه معاويه عملا اسلام را تحريف كرده، حكومت اشرافى اموى را جايگزين خلافت ساده و بى پيرايه اسلامى ساخته و جامعه اسلامى را به يك جامعه غير اسلامى تبديل كرده بود، اما او اين مطلب را بخوبى درك مى‏كرد كه چون بنام دين و خلافت اسلامى حكومت مى‏كند، نبايد مرتكب كارهايى بشود كه مردم آن را مبارزه با دين - همان دينى كه بنام آن حكومت مى‏كند- تلقى نمايند، بلكه او لازم مى‏ديد هميشه به اعمال خود، رنگ دينى بدهد تا اعمال وى با مقامى كه دارد، سازگار باشد، و آن دسته از كارهايى را كه مشروع جلوه دادن آنها مقدور نيست در خفا انجام دهد/
پاره‏اى از اسناد و شواهد تاريخى نشان مى‏دهد كه معاويه فردى بيدين بوده و به هيچ چيز اعتقاد نداشته است؛ به طورى كه «مغيره بن شعبه» معلوم الحال و بى بند و بار، از سخنانى كه در بعضى از مجالس خصوصى معاويه، از خود وى شنيده بود، اظهار تاسف و اندوه كرده مى‏گفت:«معاويه خبيث‏ترين افراد مردم است.»(9)
ولى با وجود اينها، همين روش معاويه در تظاهر به برخى از ظواهر دينى، درك ماهيت او را براى عامه مردم مشكل ساخته بود/
معاويه براى آنكه به منصب و مقام خود، رنگ مذهبى بدهد، از اوضاع و شرائط بخوبى بهره بردارى مى‏كرد. او از يك طرف خونخواهى عثمان را عنوان مى‏ساخت و از طرف ديگر پس از جريان حكميت و همچنين به واسطه صلح با امام حسن (ع) و بيعت مردم با وى، خود را در افكار عمومى شايسته خلافت قلمداد مى‏كرد/
بنابراين اگر امام حسين (ع) در زمان او قيامى مسلحانه به راه مى‏افكند، وى بسهولت مى‏توانست آن را در افكار عمومى يك اختلاف سياسى و كشمكش بر سر قدرت و حكومت معرفى كند، نه قيام حق در برابر باطل!
مبارزات امام حسين (ع) با حكومت معاويه
اما هيچ يك از اين موانع باعث نمى‏شد كه امام حسين (ع) در برابر بدعتها و بيدادگريهاى بى شمار معاويه سكوت كند، بلكه او در آن شرائط پرخفقان كه كسى جرات اعتراض نداشت، تا آنجا كه در توان داشت، در برابر مظالم معاويه به مبارزه و مخالفت برخاست. در اينجا سه مورد از مبارزات امام حسين (ع) با حكومت معاويه را به عنوان نمونه مورد بررسى قرار مى‏دهيم:
1- سخنرانيها و نامه‏هاى اعتراض آميز
در دوران ده ساله امامت امام حسين (ع)، كه آن حضرت در صحنه سياسى با معاويه روبرو بود، نامه‏هاى متعددى بين او و معاويه رد و بدل شده است كه نشانه موضعگيرى سخت و انقلابى امام حسين (ع) در برابر معاويه است/
امام بدنبال هر جنايت و اقدام ضد اسلامى معاويه او را بشدت مورد انتقاد و اعتراض قرار مى‏داد. يكى از مهمترين اين موارد، موضوع وليعهدى يزيد بود/
مخالفت با وليعهدى يزيد
معاويه به دنبال فعاليتهاى دامنه دار خود به منظور تثبيت وليعهدى يزيد، سفرى به مدينه كرد تا از مردم مدينه، بويژه شخصيتهاى بزرگ اين شهر كه در رأس آنان امام حسين (ع) قرار داشت، بيعت بگيرد. او پس از ورود به اين شهر، با «حسين بن على (ع)» و «عبدالله بن عباس» ديدار كرد و طى سخنانى موضوع وليعهدى يزيد را پيش كشيده و كوشش كرد كه موافقت آنان را با اين موضوع جلب كند. حسين بن على (ع) در پاسخ سخنان وى با ذكر مقدمه‏اى چنين گفت:...تو در برترى و فضيليت كه براى خود قائلى، دچار لغزش و افراط شده‏اى و با تصاحب اموال عمومى مرتكب ظلم و اجحاف گشته‏اى. تو از پس دادن اموال مردم به صاحبانش خوددارى و بخل ورزيدى، و آنقدر آزادانه به تاخت و تاز پرداختى كه از حد خود تجاوز نمودى، و چون حقوق حقداران را به آنان نپرداختى، شيطان به بهره كامل و نصيب اعلاى خود (در اغواى تو) رسيد/
آنچه درباره كمالات يزيد و لياقت وى براى اداره امور امت اسلامى گفتى فهميدم. تو يزيد را چنان توصيف كردى كه گويا شخصى را مى‏خواهى معرفى كنى كه زندگى با او بر مردم پوشيده است و يا از غايبى خبر مى‏دهى كه مردم او را نديده‏اند! و يا در اين مورد فقط تو علم و اطلاع به دست آورده‏اى! نه، يزيد آنچنانكه بايد خود را نشان داده و باطن خود را آشكار ساخته است. يزيد را آنچنانكه هست معرفى كن! يزيد جوان سگباز و كبوتر باز و بوالهوسى است كه عمرش باساز و آواز و خوشگذرانى سپرى مى‏شود. يزيد را اين گونه معرفى كن و اين تلاشهاى بى ثمر را كنار بگذار! گناهانى كه تاكنون درباره اين امت بر دوش خود بار كرده‏اى بس است، كارى نكن كه هنگام ملاقات پروردگار، بار گناهانت از اين سنگينتر باشد. تو آنقدر به روش باطل و ستمگرانه خود ادامه دادى و با بيخردى مرتكب ظلم شدى كه كاسه صبر مردم را لبريز نمودى، اينك ديگر مابين مرگ و تو بيش از يك چشم بر هم زدن باقى نمانده است، بدان كه اعمال تو نزد پروردگار محفوظ است و بايد روز رستاخيز پاسخگوى آنها باشى...!(10)
نگرانى معاويه از قيام امام حسين (ع)
در همان ايام يك سال «مروان بن حكم» كه از طرف معاويه حاكم مدينه بود، به وى نوشت: عمرو بن عثمان گزارش كرده است كه، «گروهى از رجال و شخصيتهاى عراق و حجاز نزد حسين بن على (ع) رفت و آمد مى‏كنند» و اظهار كرده است كه، «اطمينان ندارد حسين قيام نكند.»
مروان در نامه خود اضافه مى‏كرد كه: من در اين باره تحقيق كرده‏ام، طبق اطلاعات رسيده او فعلا قصد قيام و مخالفت ندارد، ولى اطمينان ندارم كه در آينده نيز چنين باشد، اينك نظر خود را در اين باره بنويسيد/
معاويه، پس از دريافت اين گزارش، علاوه بر پاسخ نامه مروان، نامه‏اى نيز به اين مضمون به حسين بن على(ع) نوشت:
«گزارش پاره‏اى از كارهاى تو به من رسيده است كه اگر صحت داشته باشد من آنها را شايسته تو نمى‏دانم. سوگند به خدا هر كس پيمان و معاهده‏اى ببندد، بايد به آن وفادار باشد و اگر اين گزارش صحت نداشته باشد، تو سزاوارترين شخص براى چنين وضعى هستى. اينك مواظب خود باش و به عهد و پيمان خود وفا كن. اگر با من مخالفت كنى با مخالفت روبرو مى‏شوى و اگر بدى كنى بدى مى‏بينى، از ايجاد اختلاف ميان امت بپرهيز...»(11)
پاسخ تاريخى امام حسين (ع) به معاويه
امام حسين (ع) در پاسخ او چنين نوشت:
اما بعد، نامه تو بدستم رسيد، نوشته‏اى كه خبرهايى از من به گوش تو رسيده است كه به گمان تو هيچ وقت زيبنده من نبوده و تو آنها را در خور شأن من نمى‏دانسته‏اى! بايد بگويم تنها خدا است كه انسان را به كارهاى نيك هدايت مى‏كند و توفيق اعمال خير را به انسان مى‏دهد/
اما آنچه در باب من به گوش تو رسيده، يك مشت سخنان بى اساس است كه چاپلوسان و سخن چينان تفرقه انداز و دورغ پرداز، از پيش خود ساخته و پرداخته‏اند. اين گمراهان بيدين دروغ گفته‏اند من نه تدارك جنگى بر ضد تو ديده‏ام و نه قصد خروج بر ضد تو داشته‏ام، ولى از اينكه بر ضد تو و بر ضد دوستان ستمگر و بى دين تو، كه حزب ستمگران و برادران شيطانند، قيام نكرده‏ام از خدا مى‏ترسم/
آيا تو قاتل «حجربن عدى» و يارانش نبودى؟ قاتل كسانى كه همه، از نمازگزاران و پرستندگان خداوند بودند؛ كسانى كه بدعتها را ناروا شمرده و با آن سخت مبارزه مى‏كردند، و كارشان امر به معروف ونهى از منكر بود. تو پس از آنكه به آنان امان دادى و سوگندهاى اكيد ياد كردى كه به خاطر حوادث گذشته آزارشان نكنى، برخلاف امان و سوگند خود، آنان را ظالمانه كشتى، و با اين كار، بر خدا گستاخى نموه، عهد و پيمان او را سبك شمردى.
آيا تو قاتل «عمرو بن حمق»، آن مسلمان پارسا كه از كثرت عبادت چهره و بدنش تكيده و فرسوده شده بود، نيستى كه پس از دادن امان و بستن پيمان -پيمانى كه اگر به آهوان بيابان مى‏دادى، از قله‏هاى كوهها پايين مى‏آمدند - او را كشتى؟!
آيا تو نبودى كه «زياد» (پسر سميه) را برادر خود خواندى و او را پسر ابوسفيان قلمداد كردى، در حالى كه پيامبر فرموده است:«نوزاد به پدر ملحق مى‏گردد و زناكار بايد سنگسار گردد»؟!
اى كاش جريان به همينجا خاتمه مى‏يافت، اما چنين نبود، بلكه پسر سميه را پس از برادر خواندگى، بر ملت مسلمان مسلط ساختى و او نيز با اتكا به قدرت تو مسلمانها را كشت، دستها و پاهايشان را قطع كرد، و بر شاخه‏هاى نخل به دار آويخت! اى معاويه تو عرصه را چنان بر مسلمانان تنگ ساختى كه گويى تو از اين امت، و اين امت از تو نبوده‏اند!
آيا تو قاتل «حضرمى» نيستى كه جرم او اين بود كه همين زياد به تو اطلاع داد كه «وى پيرو دين على است»، در حالى كه دين على همان دين پسر عمويش پيامبر (ص) است و بنام همان دين است كه اكنون تو براريكه حكومت و قدرت تكيه زده‏اى! و اگر اين دين نبود، تو و پدرانت هنوز در جاهليت به سر مى‏برديد و بزرگترين شرف و فضيلت شما، رنج و مشقت دو سفر زمستانى و تابستانى به يمن و شام بود، ولى خداوند در پرتو رهبرى ما خاندان، شما را زا اين زندگى نكبتبار نجات بخشيد/
اى معاويه! يكى از سخنان تو اين بود كه در ميان اين امت ايجاد اختلاف و فتنه نكنم. من هيچ فتنه‏اى بزرگتر و مهمتر از حكومت تو بر اين امت سراغ ندارم! ديگر از سخنان تو اين بود كه مواظب رفتار و دين خود، و امت محمد (ص) باشم. من (وقتى به وظيفه خود مى‏انديشم و به دين خود و امت محمد (ص) نظر مى‏افكنم) وظيفه‏اى بزرگتر از اين نمى‏دانم كه با تو بجنگم، و اين جنگ، جهاد در راه خدا خواهد بود، و اگر (به خاطر يك رشته عذرها) از قيام بر ضد تو خوددارى كنم از خدا طلب آمرزش مى‏كنم (چون ممكن است آن عذرها در پيشگاه خدا پذيرفته نباشد) و از خدا مى‏خواهم مرا به آنچه موجب رضا و خشنودى اوست، ارشاد و هدايت كند/
اى معاويه! ديگر از سخنان تو اين بود كه: اگر من به تو بدى كنم، با من بدى خواهى كرد و اگر با تو دشمنى كنم دشمنى خواهى نمود. بايد بگويم: در اين جهان نيكان و صالحان همواره با دشمنى بدكاران روبرو بوده‏اند، و من اميدوارم دشمنى تو زيانى به من نرساند و زيان بدانديشيهاى تو بيش از همه متوجه خودت گردد و اعمال تو را نابود سازد، پس هر قدر مى‏توانى دشمنى كن!/
اى معاويه! از خدا بترس و بدان كه گناهان كوچك و بزرگت همه در پرونده خدايى ثبت شده است. اين را نيز بدان كه خدا جنايات تو را كه به صرف ظن و گمان مردم را مى‏كشى، و به محض اتهام، آنان را به حكومت رسانده‏اى، هرگز به دست فراموشى نخواهد سپرد/
تو با اين كار، خود را به هلاكت افكندى، دين خود را تباه ساختى، و حقوق ملت را پايمال كردى، والسلام.(12)
2- سخنرانى كوبنده و افشاگرانه در كنگره عظيم حج
يك (يا دو سال) پيش از مرگ معاويه كه فشار و تضييقات نسبت به شيعيان از طرف حكومت وى به اوج شدت رسيده بود، امام حسين (ع) به حج مشرف شد و در حالى كه «عبدالله بن عباس» و«عبدالله بن جعفر» آن حضرت را همراهى مى‏كردند، از «صحابه» و «تابعين» و بزرگان آن روز جامعه اسلامى كه به پاكى و صلاح شهرت داشتند، و نيز عموم بنى هاشم خواست كه در چادر او واقع در «منى» اجتماع كنند. بالغ بر هفتصد نفر از تابعين و دويست نفر از صحابه در چادر آن حضرت گرد آمدند. آنگاه امام بپاخاست و سخنانى به اين شرخ ايراد كرد:
«ديديد كه اين مرد زورگو و ستمگر با ما و شيعيان ما چه كرد؟ من در اينجا مطالبى را با شما در ميان مى‏گذارم، اگر درست بود، تصديق، و اگر دروغ بود، تكذيب كنيد. سخنان مرا بشنويد و گفتار مرا بنويسيد؛ وقتى كه به شهرها و ميان قبائل خود برگشتيد، با افراد مورد اعتماد و اطمينان در ميان بگذاريد و آنان را به رهبرى ما دعوت كنيد، زيرا مى‏ترسم اين موضوع (رهبرى امت توسط اهل بيت) به دست فراموشى سپرده شود و حق نابود و مغلوب گردد.»
امام سپس فضيلتها و سوابق درخشان پدرش امير مومنان (ع) و خاندان امامت را برشمرد و بدعتها و جنايتها و اعمال ضد اسلامى معاويه را تشريح كرد(13)و بدين وسيله يك حركت عظيم تبليغى را بر ضد حكومت پليد معاويه پديد آورد و زمينه را براى قيام فراهم ساخت/
«حسن بن على بن شعبه»، از دانشمندان بزرگ قرن چهارم، در كتاب «تحف العقول» خطبه‏اى را از امام حسين (ع)نقل كرده كه محل و تاريخ ايراد آن روشن نيست، ولى قرائن و شواهد و محتواى خطبه نشان مى‏دهد كه اين همان خطبه است كه حضرت در «منى» ايراد نموده است. ما به مناسبت بحث، ترجمه بخشهايى از اين خطبه را در زير مى‏آوريم:
اى رجال مقتدر! شما گروهى هستيد كه به دانش و نيكى و خيرخواهى شهرت يافته‏ايد، در پرتو دين خوا در دلهاى مردم، عظمت و مهابت يافته‏ايد، شرافتمند از شما حساب مى‏برد و ضعيف وناتوان شما راگرامى مى‏دارد، و كسانى كه با شما هم پايه و در جه‏اند بر آنها حق نعمتى نداريد شما را بر خود مقدم مى‏دارند...من بر شما، كه (به سبب سوابق و ايمانتان) برگردن خدا منت مى‏نهيد! مى‏ترسم كه از طرف خدا بر شما عذاب و گرفتارى فرود آيد، زيرا شما به مقام بزرگى رسيده‏ايد كه ديگران دارا نيستند و بر ديگران برترى يافته‏ايد، نيكان و پاكان را احترام نمى‏كنيد، در صورتى كه شما به خاطر خدا در ميان مردم مورد احترام هستيد/
شما به چشم خود مى‏بينيد كه پيمانهاى الهى را مى‏شكنند و با قوانين خدا مخالفت مى‏كنند، ولى بيم و هراسى به خود راه نمى‏دهيد. از نقض عهد و پيمان پدرتان به هراس مى‏افتيد، ولى به اينكه پيمانهاى رسول خدا شكسته يا خوار و بى مقدار گشته است هيچ اهميت نمى‏دهيد. افراد كور و لال و زمينگير در كشور اسلامى بدون سرپرست و مراقبت مانده‏اند و بر آنها رحم نمى‏شود، اما شما در خور موقعيت و منزلت خويش كارى نمى‏كنيد، و با كسى هم كه وظيفه خود را در اين مورد انجام مى‏دهد يارى و همكارى نمى‏كنيد، و با سازش و همكارى و مسامحه با ستمگران، خود را آسوده مى‏داريد. خداوند فرمان جلوگيرى از منكرات و بازداشتن مردم از آنها را داده است، ولى شما از آن غافليد. مصيبت شما عالمان امت از همه بيشتر است، زيرا موقعيت و منزلت عالمان دين مورد تعرض قرار گرفته است، و اى كاش اين را مى‏دانستيد.
زمام امور بايد در دست كسانى باشد كه عالم به احكام خدا و امين بر حلال و حرام او هستند و شما داراى اين مقام بوديد و از دستتان گرفتند، و هنگامى اين مقام را از دست شما گرفتند كه پيرامون حق پراكنده شديد، و با وجود دليل روشن، در سنت پيامبر اختلاف ورزيديد. اگر در راه خدا مشكلات را تحمل كرده در برابر آزارها و فشارها شكيبايى از خود نشان مى‏داديد، زمام امور در قبضه شما قرار مى‏گرفت و همه امور زير نظر شما اداره مى‏شد، ولى شما ستمگران را بر مقدرات خود مسلط ساختيد و امور خدا(حكومت) را به آن‏ها تسليم كرديد تا حلال و حرام را در هم آميزند و در شهوات و هوسرانيهاى خود غوطه خورند. آنان را بر اين مقام مسلط نساخت مگر گريز شما از مرگ و دلبستگيتان به زندگى چند روزه دنيا. شما با اين كوتاهى در انجام وظيفه، ناتوان را زير دست آنها قرار داديد تا گروهى را برده و مقهور خويش، و گروه ديگر را براى زندگى توام با شكست، بيچاره سازند، و به پيروى از اشرار، و در اثر گستاخى در پيشگاه خداوند جبار، در اداره حكومت، به ميل و هواى خود رفتار كنند و دل به رسوايى و هوسرانى بسپارند/
در هر شهرى از شهرها، گوينده‏اى (مزدور را براى تبليغ اهدافشان) برفراز منبر مى‏فرستند، و همه كشور اسلامى در قبضه آنهاست، و دستشان در همه جا باز است و مردم برده آنان و در اختيار آنان هستند، هر ستمى كه بر اين مردم بى پناه كنند، مردم نمى‏توانند از خود دفاع كنند. دسته‏اى از اين قوم، زورگو و معاندند كه بر هر ناتوان و ضعيفى فشار مى‏آورند، و برخى ديگر فرمانروايانى هستند كه به خداى زنده كننده و ميراننده عقيده‏اى ندارند/
شگفتا از اين وضع! و چرا در شگفت نباشم در حالى كه زمين در تصرف فردى ستمگر و دغلكار، و باجگيرى نابكار است كه بر مومنان بى هيچ ترحم و دلسوزى حكمرانى مى‏كند! خدا در كشمكش ميان ما حاكم، و او به حكم خود، بين ما داور است.
پروردگارا! اين حركت ما نه به خاطر رقابت بر سر حكومت و قدرت، و نه به منظور به دست آوردن مال دنياست؛ بلكه به خاطر آن است كه نشانه‏هاى دين تو را به مردم نشان دهيم و اصلاحات را در كشور اسلامى اجرا كنيم تا بندگان ستمديده‏ات از چنگ ظالمان در امان باشند و واجبات و احكام و سنتهاى تو اجرا گردد/
اينك (شما بزرگان امت) اگر مرا يارى نكنيد ستمگران بر شما چيره مى‏گردند و در پى خاموش ساختن نور پيامبرتان مى‏كوشند....(14)
3- ضبط اموال دولتى
در همان ايام كاروانى از يمن كه حامل مقدارى از بيت المال بود، از طريق مدينه، رهسپار دمشق بود. امام حسين (ع)با اطلاع از اين موضوع، آن را ضبط كرد و در ميان مستمندان بنى هاشم و ديگران تقسيم كرد و نامه‏اى بدين شرح به معاويه نوشت: «كاروانى از يمن از اينجا عبور مى‏كرد كه حامل اموال و پارچه‏ها و عطرياتى براى تو بود تا آنها را به خزانه دمشت سرازير كنى و به خويشانت كه تاكنون شكمها و جيبهاى خود را از بيت المال پر كرده‏اند، ببخشى، من نياز به آن اموال داشتم، و آنها را ضبط كردم، والسلام»! معاويه از اين اقدام سخت ناراحت شد و نامه تندى به امام نوشت. (15)
بى شك اين اقدام امام حسين (ع) يك گام آشكار در جهت نامشروع معرفى نمودن حكومت معاويه و مخالفت صريح با وى به شمار مى‏رفت، و در آن شرائط هيچ كس جز آن حضرت، جرات چنين كارى را نداشت/
ماهيت و عوامل قيام عاشورا
در مورد نهضت امام حسين (ع) سوالاتى مطرح است كه روشن شدن علل قيام آن حضرت بستگى به پاسخ اين سوالات دارد. سوالات چنين است:
1- آيا اگر يزيد براى گرفتن بيعت از امام حسين (ع) به او فشار نمى‏آورد، باز هم او با حكومت يزيد مخالفت مى‏كرد؟
2 - آيا اگر مردم كوفه امام حسين را به عراق دعوت نمى‏كردند، باز هم اين قيام رخ مى‏داد؟
3- آيا اين قيام و نهضت، يك اقدام حساب نشده و ناآگاهانه و يك انقلاب انفجارى بود از نوع قيامها انفجارهاى اجتماعى كه امروز ماديها مطرح مى‏كنند؟ يا يك انقلاب آگاهانه و حساب شده بود؟
براى روشن شدن پاسخ اين سوالات لازم است مقدمتاً يادآور شويم كه برخلاف پديده‏هاى طبيعى كه معمولا تك ماهيتى هستند، پديده‏هاى اجتماعى ممكن است چند ماهيتى باشند مثلا يك فلز نمى‏تواند در يك زمان، هم ماهيت طلا داشته باشد و هم ماهيت مس، ولى پديده‏هاى اجتماعى مى‏توانند در آن واحد چند بعد داشته باشند و عوامل مختلفى در پيدايش آن‏ها موثر باشد. مثلا يك نهضت مى‏تواند داراى ماهيت عكس العملى باشد يعنى صرفاً يك عكس العمل باشد، و در عين حال ماهيت تهاجمى نيز داشته باشد و در صورت داشتن ماهيت عكس العملى، ممكن است در برابر يك جريان، عكس العمل منفى و در برابر جريان ديگر عكس العمل مثبت به شمار برود/
قيام امام حسين (ع) از اين گونه پديده‏ها بود و همه اينها در نهضت آن حضرت وجود داشت، زيرا عوامل مختلف در آن اثر داشت كه ذيلا توضيح مى‏دهيم:
عوامل پيدايش نهضت امام حسين (ع)
سه عامل ياد شده در زير، در پيدايش اين قيام و نهضت اثر داشت:
1- درخواست بيعت از امام حسين (ع) براى يزيد و وارد آوردن فشار به آن حضرت به اين منظور؛
2- دعوت مردم كوفه از امام حسين (ع) به عراق؛
3- عامل امر به معروف و نهى از منكر كه امام حسين (ع) از روز نخست از مدينه با اين شعار حركت كرد/
اكنون هر كدام از اينها را توضيح مى‏دهيم تا ببينيم قيام امام حسين ع با توجه به هر يك از اينها چه ماهيتى داشته و سهم هر كدام از اينها در اين انقلاب چقدر بوده است؟
1- مخالفت با بيعت يزيد
از نظر زمانى، نخستين عامل، درخواست بيعت از امام حسين (ع) از طرف حكومت يزيد و مخالفت آن حضرت با اين بيعت است. چنانكه مورخان مى‏گويند، پس از مرگ معاويه در نيمه ماه رجب سال 60 هجرى (16)يزيد به «وليد بن عتبه بن ابى سفيان»، حاكم مدينه، نوشت كه از حسين بن على براى خلافت او بيعت بگيرد و به وى فرصت تأخير در اين كار را ندهد. با رسيدن نامه يزيد، حاكم مدينه حسين بن على (ع) را خواست و موضوع را با او در ميان گذاشت. حسين (ع) كه از زمان حيات معاويه با وليعهدى يزيد بشدت مخالفت كرده بود، اين بار نيز از بيعت سرباز زد. زيرا بيعت با يزيد، نه تنها به معناى صحه گذاشتن بر خلافت شخص ننگينى مانند او بود، بلكه به معناى تأييد بدعت بزرگى همچون تاسيس رژيم سلطنتى بود كه معاويه آن را پايه گذارى كرده بود. چند روز فشار از طرف حاكم مدينه ادامه داشت، ولى حسين بن على (ع) در برابر آن مقاومت مى‏كرد. بر اثر تشديد فشار، حضرت در 28 رجب با اعضاى خانواده و گروهى از بنى هاشم، مدينه را به سوى مكه ترك گفت و در سوم شعبان وارد اين شهر شد/
انتخاب مكه از ميان شهرهاى مختلف، به اين دليل بود كه مكه، حرم امن بود، و علاوه بر آن موسم حج در پيش بود و با توجه به اجتماع قريب الوقوع حجاج در مكه، اين شهر بهترين جا براى ابلاغ پيام امام و رساندن اهداف او به اطلاع مسلمانان بود/
نهضت امام حسين (ع) تا اينجا ماهيت عكس العملى داشت،آنهم عكس العمل منفى در برابر يك تقاضاى نامشروع، زيرا حكومت يزيد از او با فشار و اصرار بيعت مى‏خواست و او خوددارى مى‏ورزيد؛ ولى در هر حال اين موضوع روشن است كه امام پيش از آنكه دعوت كوفيان پيش آيد، در برابر فشار حكومت يزيد، از خود مخالفت نشان داد و اگر دعوت آنان نيز نبود، باز امام با يزيد بيعت نمى‏كرد/
2- دعوت كوفيان از امام حسين (ع)
امام حسين (ع) كه در سوم شعبان وارد مكه شده بود، در اين شهر اقامت گزيد و به افشارى ماهيت ضد اسلامى رژيم وقت پرداخت. گزارش مخالفت امام حسين (ع) با خلافت يزيد و اقامت او در مكه به عراق رسيد، مردم كوفه كه خاطره حكومت عدل على ع در حدود بيست سال پيش را در خاطر داشتند و آثار تعليم و تربيت اميرمومنان (ع) در آن شهر بكلى از ميان نرفته بود و هنوز يتيمهايى كه على ع بزرگ كرده و بيوه‏هايى كه از آنها سرپرستى كرده بود، زنده بودند، دور هم گرد آمدند وبا ارزيابى اوضاع تصميم گرفتند از اطاعت يزيد سرباز زده از حسين بن على (ع) جهت رهبرى خود دعوت كنند و از او پيروى نمايند/
به دنبال اين مذاكرات، سران شيعيان كوفه مانند: «سليمان بن صرد»، «مسيب بن نجبه»، «رفاعة بن شداد بحلى»، «حبيب بن مظاهر» نامه‏هايى به حضور امام حسين (ع) نوشتند و از او دعوت كردند به عراق برود و رهبرى آنان را در دست بگيرد. نخستين نامه در دهم ماه رمضان سال 60 هجرى به دست امام حسين (ع)رسيد.(17)ارسال نامه‏ها از طرف شخصيتها و گروههاى متعدد كوفى همچنان ادامه يافت به طورى كه تنها در يك روز ششصد نامه به دست امام رسيد و مجموع نامه‏هايى كه به تدريج مى‏رسيد، بالغ بر دوازده هزار نامه گرديد.(18)
امام حسين (ع) با توجه به اين استقبال عظيم و سيل نامه‏ها و تقاضاها، چون احساس وظيفه كرد كه درخواست عراقيان را بپذيرد، عكس العمل مثبت نشان داد و پسر عموى خود، «مسلم بن عقيل» را به نمانيدگى خود به كوفه اعزام نمود تا اوضاع عراق را مطالعه كرده نتيجه را گزارش كند و اگر مردم كوفه عملا به آنچه نوشته‏اند وفادارند، امام نيز رهسپار عراق گردد////
چنانكه ملاحظه مى‏شود، برخورد امام حسين (ع) با دعوت كوفيان عكس العمل مثبت بود و ماهيت اقدام حضرت ماهيت مثبت است و نوعى همكارى و تعاون با عراقيان به شمار مى‏رود. با توجه به آنچه گفته شد، روشن مى‏گردد كه امام حسين (ع) در مكه از نظر خوددارى از بيعت يزيد ديگر وظيفه‏اى به عهده نداشت چون در هر حال بيعت نكرده بود؛ اما دعوت كوفيان بعد تازه‏اى به قضيه داد و وظيفه تازه‏اى براى امام ايجاد كرد. گويى ارزيابى امام حسين (ع) اين بود: حال كه كوفيان با اين همه اصرار و اشتياق مرا دعوت كرده‏اند، به عراق بروم، اگر آنان به وعده‏هاى خود وفادار بودند كه چه بهتر، و اگر چنين نبود، باز به مكه برگردم يا به يكى از مناطق اسلامى مى‏روم/
بدين ترتيب از نظر زمانى، خوددارى از بيعت يزيد پيش از آن بود كه اسمى از دعوت كوفيان به ميان آيد، و نخستين نامه كوفيان نيز در حدود چهل روز پس از اقامت امام حسين (ع) در مكه به دست آن حضرت رسيد، بنابراين مسئله اين نيست كه چون امام از طرف مردم كوفه دعوت شده بود، با يزيد بيعت نكرد، بلكه ابتدأاً از بيعت خوددارى كرد و سپس نامه‏هاى كوفيان را دريافت داشت، يعنى اگر كوفه‏اى هم نبود و اگر مردمى هم او را دعوت نمى‏كردند، و اگر تمام اقطار زمين را بر او تنگ مى‏گرفتند، باز با يزيد بيعت نمى‏كرد/
3- عامل امر به معروف و نهى از منكر
امام حسين (ع) از روز نخست از مدينه با شعار امر به معروف و نهى از منكر حركت كرد. از اين نظر، مسئله اين نبود كه چون از امام حسين (ع) بيعت خواسته‏اند و او بيعت نكرده، پس قيام مى‏كند، بلكه اگر بيعت هم نمى‏خواستند، باز قيام را لازم مى‏دانست. نيز مسئله اين نبود كه چون مردم كوفه از او دعوت كرده‏اند، قيام مى‏كند، زيرا ديديم كه حدود يك ماه و نيم بعد از خوددارى از بيعت بود كه دعوت كوفيان آغاز شد. از اين ديدگاه، منطق‏امام حسين (ع) منطق اعتراض و تهاجم بر حكومت ضد اسلامى بود، منطق او اين بود كه چون جهان اسلام را منكرات و فساد و آلودگى فراگرفته، و حكومت وقت به صورت سرچشمه فساد در آمده است، او به حكم مسئوليت شرعى و وظيفه الهى خود بايد قيام كند/
چنانكه گفتيم اين هر سه عامل در قيام و نهضت عظيم امام حسين (ع) نقش داشتند و هر كدام يك نوع تكليف و وظيفه براى امام ايجاب مى‏كردند و موضع حضرت در برابر هر كدام، فرق مى‏كرد:
از نظر عامل اول، امام حسين حالت دفاعى داشت، زيرا از او بزور بيعت مى‏خواستند و او خوددارى مى‏ورزيد/
از نظر عامل دوم، حضرت موضع تعاون و همكارى داشت زيرا او را به همكارى دعوت كردند و او نيز پاسخ مثبت داد/
اما از نظر عامل سوم، او مهاجم و معترض و پرخاشگر بود، زيرا اگر هم از او بيعت نمى‏خواستند باز به حكومت هجوم برده، آن را غير اسلامى مى‏خواند/
ارزش هر يك از عوامل سه گانه؟
اكنون ببينيم در ميان اين عوامل سه گانه كداميك ارزش بيشترى دارد؟
بى شك عامل اجابت دعوت مردم كوفه ارزشى بسيار دارد، زيرا حضرت در پاسخ مردمى كه از اطاعت يزيد سرپيچى نموده و او را براى رهبرى خود دعوت كرده بودند آمادگى خود را اعلام كرد، و اگر اوضاع و شرائط مساعد بود، اقدام به تشكيل حكومت اسلامى مى‏نمود. اما خوددارى حضرت از بيعت يزيد ارزشى بيشتر دارد ؛ زيرا امام بارها اعلام كرد كه به هر قيمت و در برابر هر گونه فشارى، با يزيد بيعت نخواهد كرد و اين امر، ايستادگى و مقاومت حضرت را در برابر زور و فشار نشان مى‏دهد ولى بيشترين ارزش را عامل سوم يعنى امر به معروف و نهى از منكر دارد، زيرا در اينجا اقدام حضرت نه جنبه عكس‏العمل و دفاع داشت و نه جنبه همكارى و تعاون و اجابت دعوت، بلكه جنبه تهاجم و پرخاش و اعتراض داشت.
اگر دعوت مردم كوفه عامل اساسى بود، وقتى كه خبر رسيد كه زمينه كوفه منتفى شده است، طبعاً امام دست از سخنان و مواضع خود برمى داشت و از ادامه سفر به سوى عراق صرفنظر مى‏كرد، اما مى‏بينيم داغترين خطبه‏هاى امام حسين (ع) و شورانگيزترين و پرهيجانترين سخنان او، بعد از ماجراى شهادت حضرت مسلم است. از اينجا روشن مى‏گردد كه امام حسين (ع) تا چه اندازه روى عامل امر به معروف و نهى از منكر تكيه داشت و تا چه حد نسبت به حكومت فاسد يزيد مهاجم و پرخاشگر بود؟(19)
با توضيحاتى كه تا اينجا داديم پاسخ سوال اول و دوم كه در آغاز اين بحث مطرح كرديم روشن شد و مشخص گرديد كه اگر فرضاً يزيد براى گرفتن بيعت از امام حسين (ع) فشار نمى‏آورد، باز هم او با حكومت يزيد مخالفت مى‏كرد و نيز دانستيم كه اگر دعوت كوفيان نبود بازهم اين قيام رخ نمى‏داد. اينك براى آنكه پاسخ سوال سوم نيز روشن گردد ذيلا چند سند و گواه زنده را كه نمايانگر ميزان توجه امام حسين (ع) به وظيفه امر به معروف و نهى از منكر در اين قيام و نهضت است، يادآورى مى‏كنيم:
1- وصيت نامه اعتقادى - سياسى امام
امام حسين (ع) پيش از حركت از مدينه، وصيتنامه‏اى خطاب به برادرش «محمد حنفيه» نوشت و طى آن علت قيام و نهضت خود را اصلاح امور امت اسلامى و امر به معروف و نهى از منكر، و زنده كردن سيره جدش پيامبر و پدرش على معرفى كرد. امام در اين وصيتنامه پس از بيان عقيده خويش درباره توحيد و نبوت و معاد، چنين نوشت: «...من، نه از روى خودخواهى و سركشى و هوسرانى (از مدينه) خارج مى‏گردم، و نه براى ايجاد فساد و ستمگرى، بلكه هدف من از اين حركت، اصلاح مفاسد امت جدم و منظورم امر به معروف و نهى از منكر است و مى‏خواهم سيره جدم (پيامبر) و پدرم على بن ابيطالب را در پيش گيرم. هر كس در اين راه به پاس احترام حق از من پيروى كند، راه خود را در پيش خواهم گرفت، تا خداوند ميان من و اين قوم داورى كند كه او بهترين داوران است...»(20)
چنانكه مى‏بينيم امام در اين وصيتنامه، انگيزه قيام خود را چهار چيز اعلام مى‏كند:
1- اصلاح امور امت؛
2- امر به معروف؛
3- نهى از منكر؛
4- پيروى از سيره جدش پيامبر و پدرش على (ع) و زنده كردن سيره آن دو بزرگوار/
2- سكوت نابخشودنى
امام حسين (ع) هنگام عزيمت به سوى عراق در منزلى بنام «بيضه» خطاب به سپاه «حر» خطبه‏اى ايراد كرد و طى آن انگيزه قيام خود را چنين شرح داد:
«مردم! پيامبر خدا (ص) فرمود: هر مسلمانى با سلطان ستمگرى مواجه گردد كه حرام خدا را حلال شمرده و پيمان الهى را در هم مى‏شكند، با سنت و قانون پيامبر از در مخالفت در آمده در ميان بندگان خدا راه گناه معصيت و عدوان و دشمنى در پيش مى‏گيرد، ولى او در مقابل چنين سلطانى، با عمل و يا با گفتار اظهار مخالفت نكند، برخداوند است كه اين فرد (ساكت) را به كيفر همان ستمگر (آتش جهنم) محكوم سازد/
مردم! آگاه باشيد اينان(بنى اميه) اطاعت خدا را ترك و پيروى از شيطان را برخود فرض نموده‏اند، فساد را ترويج و حدود الهى را تعطيل نموده، فئ را (كه مختص به خاندان پيامبر) به خود اختصاص داده‏اند و من به هدايت و رهبرى جامعه مسلمانان و قيام بر ضد اين همه فساد و مفسدين كه دين جدم را تغيير داده‏اند، از ديگران شايسته ترم...»(21)
3- محو سنتها و رواج بدعتها
امام حسين (ع) پس از ورود به مكه نامه‏اى به سران قبايل «بصره» فرستاد و طى آن پس از اشاره به دوران خلفاى گذشته كه در آن پيشوايان راستين اسلام را از صحنه سياست كنار گذاشتند، و اين پيشوايان براى جلوگيرى از اختلاف و تفرقه و به خاطر مصالح عالى اسلام اين وضع را تحمل كردند، چنين نوشت:
«...اينك پيك خود را با اين نامه به سوى شما مى‏فرستم. شما را به كتاب خدا و سنت پيامبر دعوت مى‏كنم، زيرا در شرائطى قرار گرفته‏ايم كه سنت پيامبر بكلى از بين رفته و بدعتها زنده شده است. اگر سخن مرا بشنويد، شما را به راه راست هداست خواهم كرد. درود و رحمت و بركات خدا بر شما باد!»(22)
4- ديگر به حق عمل نمى‏شود
حسين بن على (ع) در راه عراق در منزلى بنام «ذى حسم» در ميان ياران خود بپاخاست و خطبه‏اى بدين شرح ايراد نمود:
«پيشامد ما همين است كه مى‏بينيد. جداً اوضاع زمان دگرگون شده، زشتيها آشكار و نيكيها و فضيلتها از محيط ما رخت بر بسته است، و از فضيلتها جز اندكى مانند قطرات ته مانده ظرف آب باقى نمانده است. مردم در زندگى پست و ذلتبارى به سر مى‏برند و صحنه زندگى، همچون چراگاهى سنگلاخ و كم علف، به جايگاه سخت و دشوارى تبديل شده است/
آيا نمى‏بينيد كه ديگر به حق عمل نمى‏شود، و از باطل خوددارى نمى‏شود؟
در چنين وضعى كه دارد كه شخص با ايمان (از جان خود گذشته) مشتاق ديدار پروردگار باشد، در چنين محيط ذلتبار و آلوده‏اى، مرگ را جز سعادت و زندگى با ستمگران را جز رنج و آزردگى و ملال نمى‏دانم/
اين مردم بردگان دنيا هستند، و دين لقلقه زبانشان مى‏باشد، حمايت و پشتيبانيشان از دين تا آنجا است كه زندگيشان همراه با رفاه و آسايش باشد، و آن‏گاه كه در بوته امتحان قرار گرفتند، دينداران كم خواهند بود.»(23)
قيام آگاهانه
براساس تفسيرى كه امروز ماديها در مورد قيامهاى اجتماعى مى‏كنند، انفجار يك جامعه مانند انفجار يك ديگ بخار به هنگام بسته شدن دريچه‏هاى اطمينان آن است كه در اين صورت، چه انسان بخواهد و چه نخواهد، به علت تراكم بخار، انفجار خود بخود رخ مى‏دهد، زيرا هنگامى كه فشارها و تضادهاى طبقاتى افزايش يافت ظرفيت تحمل جامعه در برابر فشار و ستم لبريز مى‏گردد و قهراً انفجار به صورت يك پديده طبيعى انجام مى‏گيرد. به تعبير ديگر، قيام انفجارى در مقياس كوچك مانند انفجار عقده يك فرد خشمگين و پرعقده است كه هنگام لبريز شدن كاسه صبرش بى اختيار آنچه را در دل دارد بيرون مى‏ريزد، گر چه بعداً پشيمان مى‏گردد/
با توجه به نمونه هايى از سخنرانيها و نامه‏هاى امام حسين (ع) كه يادآورى كرديم، بخوبى روشن مى‏شود كه قيام اين پيشواى بزرگ از اين مقوله نبوده است، بلكه يك قيام آگاهانه و بر اساس احساس وظيفه و با توجه به تمام خطرات بوده است. امام حسين (ع) نه تنها خود، آگاهانه از شهادت استقبال كرد، بلكه مى‏خواست يارانش نيز شهادت را آگاهانه انتخاب كنند، به همين جهت شب عاشورا آنان را آزاد گذاشت كه اگر خواستد، بروند، و اعلام كرد كه هر كس تا فردا با او بماند، كشته خواهد شد. آنان نيز با توجه به همه اينها ماندن و شهادت را پذيرفتند/
بعلاوه از نظر ماديها در قيامهاى انفجارى، رهبران و شخصيتها چندان نقشى ندارند، بلكه نقش «ماما» را در تولد «نوزاد» به عهده دارند، و چون ظهور و بروز اين گونه قيامها خارج از اختيار قهرمانان انقلاب است، فاقد هر نوع ارزش اخلاقى است در حالى كه نقش رهبرى امام حسين (ع) در قيام كربلا بر احدى پوشيده نيست/
نفوذ حزب اموى در مركز قدرت‏
از آنچه پيرامون نقش امر به معروف و نهى از منكر در قيام امام حسين (ع) گفتيم روشن شد كه علت اصلى قيام آن حضرت انحراف حكومت اسلامى از مسير اصلى خود و به دنبال آن رواج بدعتها، از بين رفتن سنت پيامبر، گسترش فساد و آلودگى و منكرات و اعمال ضد اسلامى در جامعه آن روز بوده است/
اينك براى توضيح بيشتر، يادآورى مى‏كنيم كه در آن زمان حكومت اسلامى و مقدرات مردم مسلمان به دست حزب ضد اسلامى و جاهلى بنى اميه افتاده بود. اين حزب پس از سالها نبرد با پيامبر اسلام (ص) در فتح مكه به ظاهر اسلام آورد، اما كفر و نفاق خود را مخفى كرد و پس از رحلت پيامبر با قيافه ظاهراً اسلامى به فعاليت زيرزمينى پرداخت و بتدريج در دستگاه حكومت اسلامى نفوذ كرده كارهاى كليدى را در دست گرفت، تا آن‏كه پس از شهادت امير مومنان (ع) با قبضه حكومت توسط معاويه به اوج قدرت رسيد/
گر چه سران و صحنه گردانان اصلى اين حزب، مقاصد پليد خود را در جهت ضربت زدن به اسلام از داخل، و زنده كردن نظام جاهليت، پنهان مى‏ساختند اما هم مطالعه اقدامات و كارهاى آنان اين معنا را بخوبى نشان مى‏داد، و هم گاهى در مجالسى كه گمان مى‏كردند صحبتهاى آنجا به بيرون درز نمى‏كند، پرده از روى مقاصد خود بر مى‏داشتند چنانكه ابوسفيان كه در رأس اين حزب قرار داشت، روزى كه عثمان (نخستين خليفه از دودمان بنى اميه) به حكومت رسيد و بنى اميه در خانه او اجتماع كردند و در را بستند، گفت: غير از شما كسى اينجا هست؟(آن روز ابوسفيان نابينا بوده است.) گفتند: نه، گفت:
اكنون كه قدرت و حكومت به دست شما افتاده است آن را همچون گويى به يكديگر پاس دهيد و كوشش كنيد كه از دودمان بنى اميه بيرون نرود، من سوگند ياد مى‏كنم به آنچه به آن عقيده دارم كه نه عذابى در كار است و نه حسابى، نه بهشتى است و نه جهنمى و نه قيامتى! (24)
نيز همين ابوسفيان در دوران حكومت عثمان روزى از احد عبور مى‏كرد، بالگد به قبر «حمزه بن عبدالمطلب»زد و گفت: چيزى كه ديروز بر سر آن با شمشير با شما مى‏جنگيديم، امروز به دست كودكان ما افتاده است و با آن بازى مى‏كنند!(25)
حركتهاى ضد اسلامى معاويه‏
معاويه بن ابى سفيان در زمان حكومت خود در يك شب نشينى با «مغيره بن شعبه» (يكى از استانداران خود) آرزوى خود را مبنى بر نابودى اسلام با وى در ميان گذاشت، و اين معنا توسط «مطرف»، پسر مغيره، فاش شد. مطرف مى‏گويد: با پدرم مغيره در «دمشق» مهمان معاويه بوديم. پدرم به كاخ معاويه زياد تردد مى‏كرد و با او به گفتگو مى‏پرداخت و در بازگشت به اقامتگاهمان از عقل و درايت او ياد مى‏كرد و وى را مى‏ستود، اما يك شب كه از كاخ معاويه برگشت، ديدم بسيار اندوهگين و ناراحت است، فهميدم حادثه‏اى پيش آمده كه موجب ناراحتى او شده است/
وقتى علت آن را پرسيدم، گفت: پسرم! من اكنون از نزد پليدترين مردم روزگار مى‏آيم! گفتم مگر چه شده است؟
گفت: امشب با معاويه خلوت كرده بودم، به او گفتم: اكنون كه به مراد خود رسيده‏اى و حكومت را قبضه كرده‏اى، چه مى‏شد كه در اين آخر عمرم با مردم با عدالت و نيكى رفتار مى‏كردى و با بنى هاشم اين قدر بد رفتارى نمى‏نمودى، چون آنها بالاخره خويشان تو بوده و علاوه اكنون در وضعى نيستند كه خطرى از ناحيه آنها متوجه حكومت تو گردد؟
معاويه گفت: «هيهات! هيهات! ابوبكر خلافت كرد و عدالت گسترى نمود و پس از مرگش فقط نامى از او باقى ماند. عمر نيز به مدت ده سال خلافت كرد و زحمتها كشيد، پس از مرگش جز نامى از او باقى نماند. سپس برادر ما عثمان كه كسى در شرافت نسب به پاى او نمى‏رسيد، به حكومت رسيد، اما به محض آنكه مرد، نامش نيز دفن شد. ولى هر روز در جهان اسلام پنج بار بنام اين مرد هاشمى (پيامبر اسلام) فرياد مى‏كنند و مى‏گويند: «اشهد ان محمداً رسول الله». اكنون با اين وضع (كه نام آن سه تن مرده و نام محمد باقى مانده) چه راهى باقى مانده است جز آنكه نام او نيز بميرد و دفن شود؟!»
اين گفتار معاويه كه به روشنى از كفر وى پرده بر مى‏دارد، زمانى كه از طريق راويان حديث به گوش «مامون» - خليفه عباسى - رسيد، او طى بخشنامه‏اى در سراسر كشور اسلامى دستور داد مردم معاويه را لعن كنند.(26)
اينها نشان مى‏دهد كه حزب اموى چگونه در صدد نابودى اسلام بوده و يك حركت ارتجاعى را رهبرى مى‏كرده است؟

-----------------------------------------

منبع: سیره پیشوایان_ مهدى پيشوايى


موضوعات مرتبط: امام حسین (ع)
[ جمعه 18 اسفند1391 ] [ 16:24 ] [ سید محمد طبا طبا ئی ] [ ]
زندگی امام حسین (ع) قسمت دوم

11:

یزيد چهره منفور جامعه اسلامى
يزيد كه در دامن چنين خانواده‏اى پرورش يافته و با فرهنگ چنين حزبى بزرگ شده بود، به آيين اسلام كه مى‏خواست بنام آن بر مردم حكومت كند، كمترين اعتقادى نداشت/
يزيد جوانى ناپخته، شهوت پرست، خودسر، و فاقد دورانديشى و احتياط بود. او فردى بيخرد، بيباك، خوشگذران، عياش، و كوتاه فكر بود/
يزيد كه پيش از رسيدن به حكومت اسير هوسها و پايبند تمايلات افراطى خود بود، بعد از رسيدن به حكومت نيز نتوانست حداقل مثل پدر، ظواهر اسلام را حفظ كند، بلكه در اثر روح بى پروايى و هوسبازى كه داشت، علنا مقدسات اسلامى را زير پا مى‏گذاشت و در راه ارضاى شهوات خود از هيچ چيز فرو گذارى نمى‏كرد/
يزيد علناً شراب مى‏خورد و تظاهر به فساد و گناه مى‏كرد، او وقتى در شب نشينيها و بزمهاى اشرافى مى‏نشست و به باده گسارى مى‏پرداخت، بى باكانه اشعارى بدين مضمون مى‏سرود:
«ياران هم پياله من! برخيزيد و به نغمه‏هاى مطربان خوش آواز گوش دهيد و پياله‏هاى شراب را پى در پى سربكشيد و بحث و مذاكره علمى و ادبى را كنار بگذاريد. نغمه‏هاى (هوس‏انگيز) ساز و آواز، مرا از شنيدن «اذان» و نداى «الله اكبر» باز مى‏دارد و من حاضرم حوران بهشتى را (كه نسيه است) با خم شراب (كه نقد است) عوض كنم» (نقدمال ما و نسيه براى كسانى كه به قيامت معتقدند)!(27)
و با اين وقاحت به مقدسات اسلامى دهن كجى مى‏كرد!
او صراحتاً موضوع رسالت و نزول وحى بر حضرت محمد (ص) را انكار مى‏كرد و همچون جد خود ابوسفيان همه را پندارى بيش نمى‏داست، چنانكه پس از پيروزى ظاهرى بر حسين بن على (ع) ضمن اشعارى گفت:«هاشم با ملك و حكومت بازى كرده است، نه خبرى از عالم غيب آمده و نه وحيى نازل شده است»!!
آنگاه كينه‏هاى ديرينه خود را از سرداران اسلام، كه در جنگ بدر و زير پرچم اسلام بستگان او را از دم شمشير گذرانده بودند، ياد كرده كشتن امام حسين (ع) را تلافى آن ماجرا معرفى كرد و گفت: «كاش بزرگان ما كه در بدر كشته شدند، امروز زنده بودند و مى‏گفتند: يزيد دست مريزاد!»(28)
يك سال معاويه يزيد را با لشگرى براى جنگ با روميها فرستاد (گويا مى‏خواست وانمود كند كه يزيد تنها اهل بزم نيست، اهل رزم نيز هست!) و «سفيان بن عوف غامدى» را با وى همراه نمود. يزيد در اين سفر زن محبوب و مورد علاقه خود «ام كلثوم» را همراه مى‏برد. سفيان پيش از يزيد با لشگريان وارد سرزمين روم شد و بر اثر بدى آب و هوا سربازان مسلمان در محلى بنام «غذقذونه»(29)به تب و آبله مبتلا شدند/
يزيد كه در راه در منزلى بنام «ديرمران»(30) در كنار «ام كلثوم» به استراحت و عيش و نوش پرداخته بود، چون از اين حادثه خبر يافت، گفت:
ما ان ابالى بما لاقت جموعهم بالغذقذونه من حمى و من موم
اذا اتكات على الانماط فى غرف‏بدير مران عندى ام كلثوم
من كه در ديرمران در ميان غرفه‏ها و بالشها تكيه زده‏ام وام كلثوم در كنار من است، باكى ندارم كه سربازان مسلمان در غذقذونه دچار تب و آبله شوند و بميرند!(31)
كسى كه ميزان دلسوزى او نسبت به نيروهاى رزمنده و جوانان كشور اين مقدار باشد، پيداست كه اگر مقدرات كشور را در دست بگيرد، چه به روزگار امت اسلامى مى‏آورد؟!
درباريزيد مركز انواع فساد و گناه شده بود. آثار شوم فساد و بى دينى دربار او در جامعه چنان گسترش يافته بود كه در دوران حكومت كوتاه مدت او، حتى محيط مقدسى همچون «مكه» و «مدينه» نيز آلوده شده بود.(32)
يزيد سرانجام جان خود را در راه هوسرانى از دست داد و افراط در شرابخوارى سبب مسموميت و مرگ وى گرديد.(33)
«مسعودى»، يكى از مورخان نامدار اسلامى، مى‏گويد: يزيد در رفتار با مردم روش فرعون را در پيش گرفته بود و بلكه رفتار فرعون از او بهتر بود!(34)
شواهد و مدارك فساد و آلودگى يزيد و زندگى ننگين و حكومت پليد وى به قدرى زياد است كه طرح همه آنها از حدود اين بحث فشرده خارج است و گمان مى‏كنيم آنچه گفته شد براى معرفى چهره پليد او كافى باشد/
گرايش يزيد به مسيحيت تحريف شده‏
از اينها گذشته يزيد اصولا بر اساس تعليمات مسيحيت پرورش يافته بود و يا حداقل به مسيحيت تمايل داشت/
استاد «عبدالله علائلى» با اشاره به اين معنا مى‏نويسد:
«شايد عجيب به نظر آيد اگر تربيت يزيد را تربيت مسيحى بدانيم به طورى كه از تربيت اسلامى و آشنايى با فرهنگ و تعليمات اسلامى دور بوده باشد، و شايد خواننده تا حد انكار از اين معنا تعجب كند، ولى اگر بدانيم كه يزيد از طرف مادر از قبيله «بنى كلب» بود كه پيش از اسلام دين مسيحى داشتند، تعجب نخواهيم كرد،زيرا از بديهيات علم الاجتماع اين است كه ريشه كن ساختن عقايد يك ملت كه اساس خويها و خصلتها و ارزشهاى اجتماعى و سرچشمه افكار و عادات و فرهنگ عمومى آنهاست، نيازمند گذشت زمانى طولانى است/
تاريخ به ما مى‏گويد: يزيد تا زمان جوانى در اين قبيله پرورش يافته بود و اين به آن معنا است كه وى دوران تربيت پذيرى و شكل‏گيرى شخصيت خود را كه مورد توجه مربيان است، در چنين محيطى گذارنده بود و با اين تربيت، علاوه بر تاثيرپذيرى از مسيحيت، خشونت با ديه و سختى طبيعت صحرا نيز با سرشت او در هم آميخته بود/
بعلاوه به نظر گروهى از مورخان، از آن جمله «لامنس» مسيحى در كتاب «معاويه» و كتاب «يزيد»، بعضى از استادان يزيد از مسيحيان شام بوده‏اند، و آثار سؤ چنين تربيتى در مورد كسى كه مى‏خواست زمامدار مسلمانان باشد بر كسى پوشيده نيست. «علائلى» آنگاه مى‏گويد: «اينكه يزيد «اخطل»، شاعر مسيحى را واداشت كه انصار را هجو كند و نيز سپردن تربيت پسرش به يك نفر مسيحى كه مورخان به اتفاق آن را نقل كرده‏اند، ريشه در همين تربيت مسيحى وى داشت.»(35)
به گواهى تاريخ، خود يزيد گرايش خود را نسبت به مسيحيت كتمان نمى‏كرد، بلكه علنا مى‏گفت:
فان حرمت على دين احمد فخدها على دين المسيح بن مريم
:اگر شراب در دين احمد (پيامر اسلام ) حرام است , تو آن را بر دين مسيح بگير (و بيا شام ) (1.اصولاً بايد توجه داشت كه دولت روم در دربار بنى اميه نفوذ داشت و برخى از مسيحيان روم در دربار شام مستشار بودند, چنانكه به تصريح مورخان , يزيد هنگام حركت امام حسين ـ عليه السلام ـ به سمت كوفه , به توصيه ء<سرجون > رومى <2<عبيدالله بن زياد> را كه تا آن موقع والى <بصره > بود, (با حفظ سمت ) به حكومت كوفه منصوب كرد, و تا آن موقع حاكم كوفه از طرف يزيد<نعمان بن بشير> بود(3اينك كه چهرهء پليد يزيد و كفر و دشمنى او با اسلام روشن گرديد, بخوبى به علت قيام امام حسين ـ عليه السلام ـ بر ضد حكومت او پى مى بريم و بروشنى در مى يابيم كه حكومت يزيد نه تنها از اين نظر كه آغاز گر بدعت رژيم سلطنتى موروثى در اسلام بود, بلكه از نظر بى لياقتى شخص وى نيز از نظر امام حسين ـ عليه السلام ـ نا مشروع بود, بنابر اين با توجه به اينكه با مرگ معاويه موانع زمان او بر طرف شده بود, وقت آن رسيده بود كه امام حسين اعلان مخالفت كند و اگر امام حسين ـ عليه السلام ـ با يزيد بيعت مى كرد, اين بيعت بزرگترين حجت مشروعيت حكومت يزيد به شمار مى آمد
علت مخالفت امام حسين ـ عليه السلام ـ, در بيانات و نامه هاى آن حضرت بخوبى به چشم مى خورد. در همان نخستين روزهايى كه حسين بن عليه ـ عليه السلام ـ در مدينه براى اخذ بيعت در فشار بود, در پاسخ وليد كه پيشنهاد بيعت با يزيد را مطرح كرد, فرمود: اينك كه مسلمانان به فرمانروايى مانند يزيد گرفتار شده اند بايد فاتحهء اسلام را خواند (4و ضمن در پاسخ نامه هاى دعوت كوفيان , ويژگيهاى زمامدار مسلمانان را چنين بيان كرد
<... امام و پيشواى مسلمانان كسى است كه به كتاب خدا عمل نموده , و راه قسط و عدالت را در پيش گيرد و از حق پيروى كرده و با تمام وجود خويش مطيع فرمان خدا باشد>(5
پيام آوران قيام كربلا
هر قيام و نهضتى عمدتا از دو بخش <خون > و<پيام > تشكيل مى گردد مقصود از بخش خون , مبارزات خونين و قيام مسلحانه است كه مستلزم كشتن و كشته شدن و جانبازى در راه آرمان مقدس است
مقصود از بخش پيام نيز, رساندن و ابلاغ پيام انقلاب و بيان آرمانها و اهداف آن است
در پيروزى يك انقلاب اهميت بخش دوم كمتر از بخش اول نيست , زيرا اگر اهداف و آرمانهاى يك انقلاب در سطح جامعه تبيين نشود, انقلاب از حمايت و پشتيبانى مردم برخوردار نمى گردد و در كانون اصلى خود به دست فراموشى سپرده مى شود و چه بسا گرفتار تحريفها و دگرگونيها توسط دشمنان انقلاب مى گردد
با بررسى قيام مقدس امام حسين ـ عليه السلام ـ اين دو بخش كاملا در آن به چشم مى خورد, زيرا انقلاب امام حسين ـ عليه السلام ـ تا عصر عاشورا مظهر بخش اول يعنى بخش خون و شهادت و ايثار خون بود و رهبر و پرچمدار آن نيز خود حسين بن على ـ عليه السلام ـ در حالى كه بخش دوم آن از عصر عاشورا آغاز گرديد و پرچمدار آن امام زين العابدين و زينب كبرى ـ عليهما السلام ـ بودند كه پيام انقلاب و شهادت سرخ آن حضرت و يارانش را با سخنان آتشين خود به اطلاع افكار عمومى مى رساندند و طبل رسوايى حكومت پليد اموى را به صدا در آوردند
با توجه به تبليغات بسيار گسترده و دامنه دارى كه حكومت اموى از زمان معاويه به بعد بر ضد اهل بيت (بويژه در منطقهء شام ) به راه انداخته بود, بى شك اگر باز ماندگان امام حسين ـ عليه اسلام ـ به افشاگرى و بيدار سازى نمى پرداختند, دشمنان اسلام و مزدوران قدرتهاى وقت , قيام و نهضت بزرگ و جاويدان آن حضرت را در طول تارخ لوث مى كردند و چهرهء آن را وارونه نشان مى دادند. همچنانكه برخى از آنان به امام حسن ـ عليه السلام ـ تهمت زده ];ّّ گفتند: در اثر ذات الريه و سل از دنيا رفت ! عده اى ديگر هم ادعا مى كردند كه حسين بن على ـ عليه السلام ـ با سرطان از دنيا رفت !! ما تبليغات گستردهء بازماندگان حضرت سيد الشهدا ـ عليه السلام ـ در دوران اسيرى كه كينه توزى سفيهانه ء يزيد چنين فرصتى را براى آنان پيش آورده بود, اجازهء چنين تحريف و خيانتى را به دشمنان حسين ـ عليه السلام ـ نداد
اينك براى آنكه نقش تاريخساز اسيران آزاديبخش كربلا در بيدار سازى افكار عمومى و رساندن پيام انقلاب بزرگ امام حسين ـ عليه السلام ـ بخوبى روشن گردد, در اينجا نا گزيريم قدرى به عقب بر گرديم و نگاهى به تاريخچهء حكومت معاويه در شام بيفكنيم
دوران سلطهء معاويه در شام
اصولاً بايد توجه داشت كه شام از آن روز كه به تصرف مسلمانان در آمد, فرمانروايانى چون <خالد> پسر وليد و<معاويه > پسر ابوسفيان را به خود ديد. مردم اين سرزمين , نه صحبت پيغمبر را در يافته بودند, نه روش اصحاب او را مى دانستند, و نه اسلام را دست كم انگونه كه در مدينه رواج داشت مى شناختند. البته يكصد و سيزده تن از صحابهء پيغمبر, يا در فتح اين سرزمين شركت داشته و يا بتدريج در آنجا سكونت گزيده بودند, اما نگاهى به ترجمهء احوال اين عده نيز نشان مى دهد كه جز چند تن از آنان بقيه , مدت كمى محضر پيغمبر را درك كرده بودند, و جز يك يا چند حديث از آن حضرت بيشتر روايت نداشتند. بعلاوه , بيشتر اين عده در طول خلافت عمر و عثمان تا آغاز حكومت معاويه مردند. در زمان قيام و شهادت امام حسين ـ عليه السلام ـ تنها يازده تن از آنان زنده بودند و در شام به سر مى بردند; مردمانى در سنين هفتاد تا هشتاد سال كه گوشه نشينى را بر آميختن با توده ترجيح داده بودند و در عامه نفوذى نداشتند در نتيجه نسل جوان ـ آنان كه در سن يزيد بودند ـ از اسلام حقيقى چيزى نمى دانستند و شايد در نظر آنان اسلام هم حكومتى بود مانند حكومت كسانى كه پيش از اين دسته بر آن سرزمين فرمان مى راندند. تجمل دربار معاويه , حيف و مال مال مردم , پرداختن به تشريقات معمول قدرتهاى خود كامه چون ساختنى كاخهاى عظيم و ايجاد گارد احترام و كوكبهء مفصل , و بالاءخره تبعيد و زندانى كردن و كشتن مخالفان , براى آنان امرى طبيعى بود, زيرا تا نيمقرن پيش چنين نظامى در حكومت قبلى نيز ديده مى شد و مسلماً كسانى بودند كه مى پنداشتند آنچه در مدينهء عصر پيامبر گذشته نيز چنين بوده است (6. در نتيجه مردم شام كردار معاويه پسر ابوسفيان و پيرامونيان او را سنت مسلمانى مى پنداشتند
معاويه در حدود 42سال در دمشق امارت و خلافت كرد. در حدود پنج سال از طرف خليفهء دوم , و در حدود دوازده سال از طرف خليفهء سوم امير شام بود. كمتر از پنج سال هم در زمان خلافت امير موءمنان على بن ابيطالب ـ عليه السلام ـ و در حددود شسش ماه نيز در خلافت ظاهرى اما حسن ـ عليه السلام ـ حكومت شام را به دست داشت . چيزى كمتر از بيست سال هم عنوان خلافت اسلامى را يدك مى كشيد(7
تبليغات زهر آگين
معاويه در اين مدت نسبتاً طولانى مردم شام را طورى پرورش داد كه فاقد بصيرت و آگاهى دينى باشند, و در برابر اراده و خواست معاويه بى چون و چرا تسليم گردند
معاويه در طى اين مدت نه تنها از نظر نظامى و سياسى مردم شام را تحت سلطهء خود قرار داد, بلكه از نظر فكرى و مذهبى نيز مردم آن منطقه را كور و كر و گمراه بار آورد تا آنچه او به عنوان تعليمات اسلام به آنان عرضه مى كند, بى هيچ اشكالى بپذيرند! او با مكر و شيطنت خاصى كه داشت , در اين زمينه به كاميابيهاى بزرگى دست يافت كه درخور توجه است . دسيسه هاى او را در وارونه نشان دادن چهرهء درخشان مرد بزرگى مثل على ـ عليه السلام ـ, و ايجاد بدعت ];ّّ ناسزا گويى به آن حضرت , همه مى دانيم . پس از شهادت عمار ياسر(سرباز نود ساله و مبارز ديرين و نستوه اسلامى ) در جنگ صفين در ركاب على ـ عليه السلام ـ, كه پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم شهادت او را به دست ستمگران پيشگويى كرده بود, معاويه با ترفند عوامفريبانه اى در ميان سپاه شام شايع ساخت كه قاتل عمار, على است , زيرا على او را به ميدان جنگ آورده و باعث قتل او شده است !!(8
داستان <ناقه > و<جمل > و قضيهء فضاحتبار خواندن <نماز جمعه > در روز<چهار شنبه >! توسط معاويه نيز موءيدى ديگر براى اين معنا است , و چندان مشهور است كه نيازى به توضيح ندارد(9
حكومت پليد بنى اميه با تبليغات زهر آگين و كينه توزانه اش , خاندان پاك پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم را در نظر مردم شام منفور جلوه و در مقابل , بنى اميه را خويشان رسول خدا قلمداد كرده بود, به طورى كه مورخان مى نويسند: پس از پيروزى قيام عباسيان و استقرار حكومت <ابوالعباس سفاح > ده تن از امراى شام نزد وى رفتند و همه
سوگند خوردند كه ما تا موقع قتل مروان , ـ آخرين خليفهء اموى ـ نمى دانستيم كه رسول خدا جز بنى اميه خويشاوندى داشته باشد كه از او ارث ببرد, تا آنكه شما امير شديد(10
بنابر اين جاى شگفت نيست اگر در كتب مقتل بخوانيم
به هنگام در آمدن اسيران به دمشق مردى در برابر على بن الحسين ـ عليه السلام ـ ايستاد و گفت : سپاس خدايى را كه شما را كشت و نابود ساخت و مردمان را از شرتان آسوده كرد و امير الموءمنين را بر شما پيروز گردانيد
على بن الحسين ـ عليه السلام ـ خاموش ماند تا مرد شامى آنچه در دل داشت , بيرون ريخت . سپس از او پرسيد: قرآن خوانده اى ؟
ـ آرى
ـ اين آيه را خوانده اى ؟
قل لا اسئلكم عليه اجرا الا المودة فى القربى

11:بگو بر رسالت خود مزدى از شما نمى خواهم جز دوستى نزديكان
ـ آرى
ـ و اين آيه را؟: وآت ذالقربى حقه

: 12 و حق خويشاوندان را بده
ـ آرى
ـ و اين آيه را
انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس اهل البيت و يطهركم تطهيرا(13
(بى شك خداى متعال مى خواهد هر گونه پليدى را از شما اهل بيت ببرد و شما را پاك سازد, پاك ساختنى
ـ آرى
ـ اى شيخ , اين آيه ها در حق ما نازل شده است , ما ييم ذوى القربى , ما ييم اهل بيت پاكيز از هر گونه آلايش
شيخ دانست آنچه دربارهء اين اسيران شنيده درست نيست ; آنان خارجى نيستند, بلكه فرزندان پيغمبرند, لذا از آنچه گفته بود پشيمان شد و گفت
ـ خدايا, من از بغضى كه از اينان در دل داشتم , به درگاه تو, توبه مى كنم . من از دشمنان محمد و آل محمد بيزارم (14
ره آورد سفر اسيران
اينك با توجه به اين همه تبليغات گسترده و زيانبار بر ضد خاندان پيامبر, اهميت سفر باز ماندگان امام حسين ـ عليه السلام ـ به شام بخوبى روشن مى گردد, زيرا آنان در اين سفر, آثار چهل سال تبليغات مسموم كننده را از بين بردند و چهرهء كريه حكومت اموى را بخوبى معرفى كردند و افكار خفتهء مردم شام را بيدار و متوجه حقايق ساختند, به طورى كه مى توان گفت هنگام باز گشت به مدينه حكم ارتشى فاتح را داشتند كه ماءموريت خود را بخوبى انجام داده باشد!
در اينجا براى آنكه عظمت رسالت و ماءموريتى كه پيام آوران قيام امام حسين ـ عليه السلام ـ انجام دادند, كاملاً روشن گردد بى مناسبت نيست به دو نمونهء تاريخى اشاره كنيم
1ـ مصونيت خاندان امامت در فاجعهء حَرّه
پس از شهادت امام حسين ـ عليه السلام ـ همزمان با مناطق ديگر كشور اسلامى , اندك اندك شهر مدينه نيز كه مركز خويشاوندان پيامبر بود, به هيجان آمد. حاكم مدينه به گمان خود تدبيرى انديشيد و گروهى از بزرگان شهر را به <دمشق > فرستاد تا از نزديك خليفهء جوان را ببينند و از مراحم وى بر خوردار شوند تا شايد در باز گشت به مدينه مردم را به اطاعت از وى تشويق كنند
يزيد كه نه تربيت درستى داشت , نه از تدبير و دور انديشى بر خوردار بود, و نه ظاهر اسلام را رعايت مى كرد, پيش روى نمايندگان <مدينه > نيز به شرابخوارى و سگبازى و كارهاى خلاف شرع پرداخت . نمايندگان مدينه همين كه از شام باز گشتند, فغان بر آوردند و گفتند:يزيد مردى شرابخواره و سگباز و فاسق است و چنين كسى نمى تواند خليفه و امام مسلمانان باشد. سر انجام شورش سراسر شهر را فرا گرفت و مردم , حاكم شهر و خاندان اموى را از شهر بيرون كردند. چون اين خبر به شام رسيد, يزيد لشگرى را ماءمور سر كوبى مردم مدينه كرد و<مسلم بن عقبه > را كه مردى سالخورده بود, امير آن لشگر كرد. مسلم مدينه را محاصره كرد. پس از چندى ساكنان شهر تاب مقاومت از كف دادند و تسليم شدند. سپاهيان شام سه روز مدينه را قتل عام كردند و از هيچ زشتكارى باز نايستادند. چه مردان ديندار و پارسا و شب زنده دار كه كشته شدند, چه حرمتها كه درهم شكست و چه زنان و دختران كه از تجاوز اين قوم وحشى ايمن نماندند (15. از اين فاجعه , در تاريخ به نام جريان <حره > ياد مى شود
اما در اين فاجعهء بزرگ , خانهء امام زين العابدين و بنى هاشم از تعرض مصون ماند, و به همين جهت دهها خانواده مسلمان در مدت محاصرهء شهر, به خانهء آن حضرت پناهنده شده و از خطر نجات يافتند
<طبرى > مى نويسد
هنگامى كه يزيد, مسلم بن عقبه را به مدينه فرستاد بدو گفت
على بن الحسين در كار شورشيان دخالتى نداشته است , دست از او باز دار و باوى به نيكى رفتار كن (16
شيخ <مفيد> نيز مى نويسد
مسلم بن عقبه وقتى وارد مدينه شد على بن الحسين ـ عليه السلام ـ را خواست . وقتى على بن الحسين حاضر شد او را نزديك خود نشاند و احترام كرد و گفت : امير الموءمنين مرا سفارش كرده است كه به تو نيكى و بخشش كنم , و حساب تو را از ديگران جدا سازم . على بن الحسين او را سپاس گفت . آنگاه مسلم به اطرافيان خود گفت : استر مرا براى او زين كنيد و به او گفت : به ميان خانواده ات بر گرد, گويا آنان را ترسانيديم و شما را به سبب آمدنت به اينجا به زحمت افكنديم , و اگر در دست ما چيزى بود, چنانكه سزاوار هستى , تراصله مى داديم (17
به دلائلى كه در سيرهء امام چهارم خواهيم گفت , شك نيست كه يكى از علل رفتار مسلم آن بود كه على بن الحسين ـ];ّّ عليه السلام ـ از آغاز شورش , خود را كنار كشيد و با شورشيان همداستان نگشت ; اما اين نيز مسلم است كه شهادت حسين بن على ـ عليه السلام ـ براى حكومت يزيد گران تمام شده بود و هنوز حكومت وى به علت اين جنايت بزرگ تحت فشار افكار عمومى بود, ازينرو يزيد نمى خواست با آزار خاندان امامت , خود را بدنامتر سازد
2ـ دستور عبدالملك بن مروان به حجاج
<يعقوبى > مى نويسد عبدالملك بن مروان به <حجاج > كه از طرف وى حاكم حجاز بود, نوشت : مرا به خون فرزندان ابوطالب آلوده نكن , زيرا خود ديدم كه چون خاندان حرب (ابوسفيان ) با آنان در افتادند, بر افتادند (18
از آنجا كه مى دانيم عبدالملك از خلفاى با هوش و سياستمدارى اموى بود (19و نيز مى دانيم كه او پنج سال پس از فاجعهء كربلا به حكومت رسيد, به اهميت و ارزش اين اعتراف پى مى بريم , زيرا اين دستور نشان مى دهد كه خاندان ابو ـ سفيان , با همهء فشارى كه به دودمان ابى طالب وارد آوردند, در اهداف شوم خود كامياب نشدند و جز روسياهى و لعن ابدى براى آنان چيزى نماند
درهم كوبيدن پشتوانهء فكرى امويان
معمولاً در جوامع بشرى , قدرتها و حكومتهاى ستمگر هر اندازه زور داشته باشند, بالاخره نياز به
يك پشتوانهء فكرى و فلسفى و عقيدتى دارند, يعنى به يك نظام اعتقادى نياز دارند كه تكيه گاه نظام اقتصادى و سياسى و توجيه گر وضع موجود آنها باشد. به تعبير ديگر, قدرتهاى حاكم ستمگر همواره در كنار ابزار سلطهء نظامى و پليسى بر مردم , نيازمند ابزار فكرى و روانى نيز هستند تا مردم را براحتى رام و مطيع خود سازند, زيرا اگر مردم , مردمى دارى فكر و انديشهء درست باشند و نظام حاكم بر خود را نظام فاسد و خائن بدانند, هرگز زير بار آن نمى روند, از اين نظر ضرورت يك پشتوانهء فكرى و عقيدتى براى اين گونه حكومتها بخوبى روشن مى گردد. البته ممكن است اين پشتوانهء فكرى بر حسب تفاوت جامعه ها, به صورت يك فلسفه , يك مكتب , يك <ايسم > و يا به صورت يك مذهب و انديشهء مذهبى باشد
حكومت جبار و ضد اسلامى بنى اميه نيز خود را شديداً نيازمند چنين پشتوانهء فكرى و عقيدتى مى ديد, و چون جامعه , جامعهء اسلامى بود, ناگزير بود جنايات خود را با توجيهات مذهبى پوشانده و فكر مردم را با يك سلسله تبليغات مذهبى تخدير كند. نبايد خيال كنيم كه بنى اميه نسبت به داورى مردم بى تفاوت بودند, و در برابر جناياتشان مى گفتند: بگذار مردم هر چه مى خواهند بگويند. نه , آنان در مقام اغفال افكار مردم نياز به القاى يك سلسله افكار و انديشه هاى داشتند تا اذهان عمومى بپذيرد كه وضع موجود بهترين وضع است , و بنابر اين بايد حفظ شود
جبر گرايى
يكى از راههاى تخدير افكار مردم و رام ساختن آنان , ترويج جبر گرايى است . معمولاً هر وقت حكومتهاى جبار مى خواهند خود را توجيه كنند, جبر گرا مى شوند; يعنى , همه چيز را به خدا مستند مى كنند, در برابر هر كارى تلقين مى كنند كه كار خدا بود كه اين جور شد و اگر مصلحت خدايى نبود اين جور نمى شد و خدا خودش نمى گذاشت كه اين جور بشود. منطق جبرگرايى اين است كه آنچه هست همان است كه بايد باشد و آنچه نيست همان است كه نبايد باشد!(20
دقيقاً يكى از پشتوانه هاى فكر و عقيدتى حكومت بنى اميه منطق جبر گراى بود, آنان با ترويج جبر گراى كوشش داشتند هر گونه اعتراض احتمالى مردم را در نطفه خفه كنند
امويان به منظور تثبيت پايه هاى حكومت خود و جلوگيرى از قيام مردم مسلمان , از فرقه ء<جبريه > ترويج و حمايت مى كردند. امويان با خطر نفوذ<قدريه > مواجه بودند. اين فرقه معتقد به حريت اراده و آزادى انسان در مقام عمل بودند و عقيده داشتند كه انسان هر نوع عملى را كه در زندگى پيش مى گيرد, به ميل خود انتخاب مى كند و چون در انتخاب نحوهء عمل و رفتار آزاد است , در برابر اعمال خود مسئول است , زيرا هر حريتى طبعاً مستلزم مسئوليت مى باشد (21
اين مذهب براى امويان , كه از مخالفت ملت مسلمان بيمناك بودند, خطر بزرگى محسوب مى شد. ازينرو پيروان و رهبران قدريه را زير فشار قرار داده از مذهب جبر, كه درست نقطهء مقابل آن بود, جانبدارى مى كردند زيرا مذهب جبر در زمينهء مبازرات سياسى , با هدفهاى امويان سازش داشت . اين مذهب به مردم مى گفت : وجود امويان و كارهاى آنان , هر قدر كه ناروا و ظالمانه باشد, جز تقدير الهى نيست و به هيچ وجه قابل تغيير و تبديل نمى باشد! بنابر اين مخالفت با آنها هيچ فايده اى ندارد. معاويه تظاهر به مذهب جبر مى كرد تا اعمال خود را در برابر ملت بدين نحو توجيه كند كه هر چه او مى كند طبق مقدرات الهى است و هيچ راهى براى تغيير آن وجود ندارد, بعلاوه چون معاويه خليفهء اسلامى است , ارتكاب هيچ گناهى به مقام او لطمه نمى زند و مجوز مخالفت با او نخواهد بود! پيداست شخصى مثل معاويه از منافع مهمى كه ممكن بود مذهب جبر براى او در برداشته باشد, غفلت
نمى كرد. او و ساير امويان بخوبى مى دانستند كه حكومت آنها براى مسلمانان غير قابل تحمل است و باز مى دانستند كه آنها در نظر بسيارى از افراد ملت , يك مشت فريبكار و دشمن خاندان پيامبر و قاتل افراد پرهيزگار و بى گناه مى باشند و نيز مى دانستند كه اگر عقيده اى باشد كه مردم را از قيام بر ضد آنها و اعمالشان باز بدارد, مذهب جبر است ; مذهبى كه به مردم مى گويد: خداوند از روز اول مقدر كرده است كه اين خاندان به حكومت برسند, بنابر اين اعمال و رفتار آنها جز نتيجهء تقدير حتمى خدا نيست . ازينرو نفوذ اين افكار و عقايد در ذهن مسلمانان كاملاً به نفع امويان و حكومت آنها بود (22
بهره بردارى از ادبيات تخديرى
منظور تاءييد اين افكار, علاوه بر توجيهات دينى گذشته , از عنصر شعر نيز بهره بردارى مى شد. معاويه از نفوذ فوق العادهء شعراى معاصر خود در افكار عمومى , به منظور پيشبرد مطامع خود سود مى جست . معاويه ـ و همچنين خلفاى اموى بعدى ـ به اشعار شعرايى كه حكومت آنها را مولود تقدير و مشيت الهى معرفى مى كردند, با خوشحالى و رضايت گوش مى دادند و حتى آنها را به سرودن چنين اشعارى وادار مى نمودند تا هيچ فرد با ايمانى امكان قيام بر ضد بنى اميه نداشته باشد. مزدوران معاويه ماءموريت داشتند افكار مخصوص معاويه را در قالبهايى بريزند كه در ميان عوام و تودهء مردم بسهولت شايع گردد, خواه به وسيلهء نقل رواياتى از زبان پيامبر باشد و خواه به وسيلهء شعر(23
حضرت زينب ـ عليها السلام ـ در كاخ پسر زياد
پس از حادثهء عاشورا مزدوران يزيد, با استفاده از اين روش , شروع به تبليغ كردند و پيروزى ظاهر يزيد را خواست خدا قلمداد كردند
<عبيدالله بن زياد> پس از شهادت اما حسين ـ عليه السلام ـ مردم را در مسجد بزرگ كوفه جمع كرد تا قضيه را به اطلاع آنها برساند. او قيافهء مذهبى به خود گرفت و گفت
<الحمدلله الذى اءظهر الحق و نصر اءمير الموءمنين و اءشياعه و قتل الكذاب بن الكذاب >:ستايش خدا را كه حق را پيروز كرد و امير الموءمنين (يزيد) و پيروانش را يارى كرد و دروغگو پسر دروغگو را كشت !! (24
اما متقابلاً حضرت زينب و حضرت على بن الحسين ـ عليهم السلام ـ كه از شگرد تبليغى دشمن آگاه بودند, اين پايگاه فكرى بنى اميه را هدف قرار داده با سخنان متين و مستدل خود بشدت آن را كوبيدند و يزيد و يزيديان را مسئول اعمال و جناياتشان معرفى كردند. يكى از جلوه هاى بر خورد اين دو تفكر, هنگامى بود كه زنان و كودكان حسينى را وارد كاخ عبيد الله بن زياد كردند
آن روز عبيد الله در كاخ خود ديدار عمومى ترتيب داد و دستور داد سر بريدهء امام حسين ـ عليه السلام ـ را در برابرش بگذارند. آنگاه زنان و كودكان را وارد كاخ نمودند
زينب , در حالى كه كم ارزش ترين لباسهاى خود را به تن داشت و زنان و كنيزان اطراف او را گرفته بودند, به صورت ناشناس وارد مجلس شد و بى اعتنا در گوشه اى نشست . عبيدالله چشمش به او افتاد و پرسيد: اين زن كه خود را كنار كشيده و ديگر زنان گردش جمع شده اند, كيست ؟
زينب پاسخ نگفت . عبيدالله سوءال خود را تكرار كرد. يكى از كنيزان گفت : او زينب دختر فاطمه دختر پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم است
عبيدالله رو به زينب كرد و گفت
ستايش خدا را كه شما خانواده را رسوا ساخت و كشت و نشان داد كه آنچه مى گفتيد دروغى بيش نبود(25
زينب پاسخ داد
ستايش خدا را كه ما را به واسطهء پيامبر خود(كه از خاندان ماست ) گرامى داشت و از پليدى پاك گردانيد. جز فاسق رسوا نمى شود و جز بد كار, دروغ نمى گويد, و بدكار ما نيستيم , ديگرانند(يعنى تو و دار و دسته ات هستيد) و ستايش مخصوص خداوند است (26
ـ ديدى خدا با خاندانت چه كرد؟
ـ جز زيبايى نديدم ! آنان كسانى بودند كه خدا مقدر ساخته بود كشته شوند و آنها نيز اطاعت كرده و به سوى آرامگاه خود شتافتند و بزودى خداوند تو و آنان را(در روز رستاخير) با هم روبرو مى كند و آنان از تو, به درگاه خدا شكايت و دادخواهى خواهند كرد, اينك بنگر آن روز چه كسى پيروز خواهد شد, مادرت به عزايت بنشيند اى پسر مرجانه
پسر زياد(از سخنان صريح و تند زينب و از اينكه او را با نام مادر بزرگ بد نامش يعنى مرجانه خطاب كرد) سخت خشمگين شد و خواست تصميم سوئى بگيرد. يكى از حاضران بنام <عمرو بن حريث > گفت : امير! اين يك زن است و كسى زن را به خاطر سخنانش مواءخذه نمى كند
پسر زياد بار ديگر خطاب به زينب گفت
خدا دلم را با كشته شدن برادر نافرمانت حسين و خاندان شورشگر و سر كشت شفا داد
زينب گفت
به جانم قسم مهتر مرا كشتى , نهال مرا قطع كردى و ريشهء مرا در آوردى , اگر اين كار مايهء شفاى توست , همانا شفا يافته اى
پسر زياد كه تحت تاءثير شيوائى كلام زينب قرار گرفته بود, با خشم و استهزا گفت : اين هم مثل پدرش سخن پرداز است , به جان خودم پدرت نيز شاعر بود و سخن به سجع مى گفت
زينب گفت
زن را با سجع گويى چكار؟(حالا چه وقت سجع گفتن است ؟)(27
ابن زياد مى خواست وانمود كند كه هر كس بر حسب ظاهر در جبههء نظامى شكست بخورد, رسوا شده است , زيرا اگر او بحق بود در جبههء نظامى غالب مى شد
زينب كبرى ـ عليها السلام ـ كه بخوبى مى دانست پسر زياد از چه ديدگاهى سخن مى گويد پايگاه فكرى او را در هم كوبيد, و با اين سخنانش اعلام كرد كه معيار<شرف و فضيلت >, حقيقت جويى و حقيقت طلبى است , نه قدرت ظاهرى
زينب اعلام كرد كه كسى كه در راه خدا شهيد شده رسواه نمى شود, رسوا كسى است كه ظلم و ستم كند و از حق منحرف شود
عبيدالله بن زياد انتظار داشت زينب مصيبت ديده , و عزيز از دست داده , با يك طعنه , به زانو در آيد, اشك بريزد و عجز و لابه كند! اما زينب شير دل ـ عليها السلام ـ سخنان او را در دهانش شكست و غرورش را درهم كوبيد
براستى , در تاريخ بشر كدام زنى را مى توان يافت كه شش يا هفت برادر او را كشته باشند, پسرى از وى به شهادت رسيده باشد, ده نفر از برادر زادگان و عمو زادگان او را از دم تيغ گذرانده باشند و سپس او را با همهء خواهران و برادر زادگانش اسير كرده باشند, آنگاه بخواهد در حال اسيرى و گرفتارى از حق خود و شهيدان خود دفاع كند, آنهم در شهرى كه مركز حكومت و خلافت پدرش بوده و در دارالحكومه اى كه پدرش در حدود چهار سال از دوران خلافت خود را همانجا ساكن بوده است , و با اين وضع و با اين همه موجبات ناراحتى و افسردگى , نه تنها از آنچه بر سر وى آمده است گله مند نباشد, بلكه با كمال صراحت بگويد كه ما چيزى بر خلاف ميل و رغبت خويش نديده ايم , اگر مردان ما به شهادت رسيده اند براى همين كار آمده بودند و اگر جز اين باشد جاى نگرانى و اضطراب خاطر است , اكنون كه آنان وظيفهء خدايى خويش را بخوبى انجام داده اند و افتخار شهادت را به دست آورده اند, جز اينكه خدا را بر اين توفيق شكر و سپاس گوييم چه كارى از ما شايسته است ؟(28
خطبهء حضرت زينب ـ عليها السلام ـ در كوفه
اينجا كوفه است , كوفه با دمشق خيلى فرق دارد, كوفه شهرى است كه تا بيست سال پيش مركز حكومت على ـ عليه السلام ـ بود. اينجا مركز شيعيان بود. مردم اينجا ـ كه بخشى از عراقيانند ـ طالب حكومت عدل اسلامى و خواهان آزادى از چنگ ستمگران و هواخواه اهل بيتند, اما حاضر نيستند بهاى (دستيابى به ) چنين نعمتى را بپردازند!اينان , هم زندگى مادى و ثروت و رياست مى خواهند, و هم آزادى از يوغ ستمگران , اما اگر فشارى بر آنان وارد شود, يا منافعشان را در خطر ببينند, دست از همهء آرمانهاى خود مى كشند! اينان شخصيتى دو گونه دارند, گرفتار نوعى تضاد درونى هستند, از يك سو پسر پيغمبر را با شور و حرارت دعوت مى كنند, و از سوى ديگر چون فشار بر آنان وارد مى شود نه تنها وعدهء خود را فراموش مى كنند, بلكه كمر به قتل او مى بندند, پس بايد اينان را بيدار كرد, بايد متوجه خطاهايشان ساخت , بايد گفت كه با قتل حسين بن على ـ عليه السلام ـ چه جنايت بزرگى مرتكب شده اند
اين وظيفهء بيدار سازى , از ميان زنان بيشتر به عهدهء زينب است , زيرا زنانى كه در كوفه سن آنان از سى سال تجاوز مى كرد, زينب را بيست سال پيش در دوران حكومت على ـ عليه السلام ـ در اين شهر ديده بودند و حرمت او را در ديده ء على و حشمت وى را در چشم پدران و شوهران خويش مشاهده كرده بودند, زينب براى آنان چهره اى آشنا بود, اينك ديدن صحنهء رقتبار اسيرى زينب در خيل اسيران , خاطرات گذشته را زنده مى كرد. زينب از اين فرصت استفاده نمود,];ّّ شروع كرد به صحبت كردن , مردم صداى آشنايى شنيدند, گويى على ـ عليه السلام ـ صحبت مى كرد, حنجره , حنجره ء على ـ عليه السلام ـ و صدا, صداى على بود. راستى اين على است كه حرف مى زند يا دختر على است ؟ آرى او زينب كبرى بود كه سخن مى گفت
احمد بن ابى طاهر معروف به <ابن طيفور>(204ـ 280 در كتاب <بلاغات النساء> كه مجموعه اى از سخنان بليغ بانوان عرب و اسلام ويكى از قديمى ترين منابع است , مى نويسد
<خديم اسدى >(29مى گويد: در سال شصت و يك كه سال قتل حسين ـ عليه السلام ـ بود وارد كوفه شدم . ديدم زنان كوفه گريبان چاك زده گريه مى كنند, و على بن الحسين ـ عليه السلام ـ را ديدم كه بيمارى او را ضعيف و ناتوان ساخت بود. على بن الحسين سر بلند كرد و گفت : اى اهل كوفه بر(مظلوميت و مصيبت ) ما گريه مى كنيد؟! پس چه كسى جز شما ما را كشت ؟
در اين هنگام <ام كلثوم > ـ عليها السلام ـ (30با دست به مردم اشاره كرد كه خاموش باشيد! با اشارهء او نفسها در سينه ها حبس شد, صداى زنگ شترها خاموش گشت
آنگاه شروع به سخن كرد, من زنى با حجب و حيا را فصيحتر از او نديده ام , گويى از زبان على ـ عليه السلام ـ سخن مى گفت , سخنان زينب چنين بود
<مردم كوفه ! مردم مكار خيانت كار! هرگز ديده هاتان از اشك تهى مباد! هرگز ناله هاتان از سينه بريده نگردد! شما آن زن را مى مانيد كه چون آنچه داشت مى رشت , بيكبار رشته هاى خود را پاره مى كرد, نه پيمان شما را ارجى است و نه سوگند شما را اعتبارى ! جز لاف , جز خودستايى , جز درعيان مانند كنيزكان تملق گفتن , و در نهان با دشمنان ساختن چه داريد؟ شما گياه سبز وتر و تازه اى را مى مانيد كه بر تودهء سر گينى رسته باشد و مانند گنجى هستيد كه گورى را بدان اندوده باشند. چه بد توشه اى براى آن جهان آماده كرديد: خشم خدا و عذاب دوزخ ! گريه مى كنيد؟ آرى به خدا گريه كنيد كه سزاوار گريستنيد! بيش بگرييد و كم بخنديد
با چنين ننگى كه براى خود خريديد, چرا نگرييد؟ ننگى كه با هيچ آب شسته نخواهد شد. چه ننگى بدتر از كشتن پسر پيغمبر و سيد جوانان بهشت ؟! مردى كه چراغ راه شما و ياور روز تيرهء شما بود. بميريد! سر خجالت را فرو بيفكنيد! بيكبار گذشتهء خود را بر باد داديد و براى آينده هيچ چيز به دست نياورديد! از اين پس بايد با خوارى و سرشكستگى زندگى كنيد; چه , شما خشم خدا را براى خود خريديد! كارى كرديد كه نزديك است آسمان بر زمين افتد و زمين بشكافد و كوهها درهم بريزد
مى دانيد چه خونى را ريختيد؟ مى دانيد اين زنان و دختران كه بى پرده در كوچه و بازار آورده ايد, چه كسانى هستند؟! مى دانيد جگر پيغمبر خدا را پاره كرديد؟! چه كار زشت و احمقانه اى ؟!, كارى كه زشتى آن سراسر جهان را پر كرده است
تعجب مى كنيد كه آسمان قطره هاى خون بر زمين مى چكد؟, اما بدانيد كه خوارى عذاب رستا خيز سخت تر خواهد بود. اگر خدا, هم اكنون شما را به گناهى كه كرديد نمى گيرد, آسوده نباشيد, خدا كيفر گناه را فورى نمى دهد, اما خون مظلومان را هم بى كيفر نمى گذارد, خدا حساب همه چيز را دارد>
اين سخنان كه با چنين عبارات شيوا از دلى سوخته بر مى آمد, و از دريايى مواج از ايمان به خدا نيرو مى گرفت , همه را دگر گون كرد. شنوندگان انگشت ندامت به دندان گزيده دريغ مى خوردند. در چنان صحنهء غم انگيز و عبرت آميز مردى از بنى جعفى كه ريشش از گريه تر شده بود, شعرى بدين مضمون خواند
پسران اين خاندان بهترين پسرانند و هرگز بر دامن فرزندان اين خانواده لكهء ننگ يا مذلت ننشسته است (31

منبع: سيره پيشوايان - مهدى پيشوايى


موضوعات مرتبط: امام حسین (ع)
[ جمعه 18 اسفند1391 ] [ 16:22 ] [ سید محمد طبا طبا ئی ] [ ]
 زندگی امام حسین (ع)قسمت سوم

حضرت زينب ـ عليها السلام ـ در كاخ يزيد

يزيد دستور داد اسيران را همراه سرهاى شهيدان به شام بفرستند. قافلهء اسيران به سمت شام حركت كرد. ماءموران ابن زياد بسيار تند خو و خشن بودند. دربار شام به انتظار رسيدن اين قافله , كه پيك فتح و پيروزى محسوب مى شد, دقيقه شمارى مى كرد. به گفتهء مورخان , كاروان اسيران از دروازهء ساعات در ميان هزاران تماشاچى وارد شهر گرديد. آن روز شهر دمشق , غرق شادى و سرور, پيروزى يزيد را جشن گرفته بود! قافله ء اسيران در ميان انبوه جمعيت , كوچه ها و خيابانها را پشت سر گذاشت و تا كاخ بلند حكومت يزيد بدرقه شد
درباريان در جايگاه مخصوص نشسته و يزيد بر فراز تخت با غرور و نخوت تمام آمادهء ديدار اسيران بود. در مجلس يزيد, بر خلاف مجلس عبيدالله , همه كس راه نداشت , بلكه تنها بزرگان كشور و سران قبايل و برخى از نمايندگان خارجى حضور داشتند و از اين جهت مجلس فوق العاده مهم و حساس بود
اسيران وارد كاخ شدند و در گوشه اى كه در نظر گرفته شده بود, قرار گرفتند. چون چشم يزيد به اسيران خاندان پيامبر افتاد, و آنان را پيش روى خود ايستاده ديد, دستور داد تا سر امام حسين ـ عليه السلام ـ را در ميان طشتى نهادند. لحظه اى بعد او با چوبى كه در دست داشت , به دندانهاى امام مى زد و اشعارى را كه <عبدالله بن زبعرى سهمى > در زمان كافر بودن خود گفته بود و ياد آور كينه هاى جاهلى بود, مى خواند و چنين مى گفت
<كاش بزرگان من كه در بدر حاضر بودند و گزند تيرهاى قبيلهء خزرج را ديدند, امروز در اين مجلس حاضر بودند و شادمانى مى كردند و مى گفتند يزيد دست مريزاد! به آل على كيفر روز بدر را چشانديم و انتقام خود را از آنان گرفتيم ...>
اگر مجلس به همين جا خاتمه مى يافت , يزيد برنده بود, و يا آنچه به فرمان او انجام مى يافت , چندان زشت نمى نمود, اما زينب نگذاشت كار به اين صورت پايان بيابد; آنچه را يزيد مايهء شادى مى پنداشت , در كام او از زهر تلختر كرد; به حاضران نشان داد: اينان كه پيش رويشان سر پا ايستاده اند, دختران همان پيامبرى هستند كه يزيد به نام او بر مردم شام سلطنت مى كند. زينب با قدرت و شهامت تمام آغاز سخن كرد و خطاب به يزيد چنين گفت
خدا و رسولش راست گفته اند كه : پايان كار آنان كه كردار بد كردند, اين بود كه آيات خدا را دروغ مى خواندند و آنها را مسخره مى كردند
يزيد! چنين مى پندارى كه چون اطراف زمين و آسمان را بر ما تنگ گرفتى و ما را به دستور تو مانند اسير از اين شهر به آن شهر بردند, ما خوار شديم و تو عزيز گشتى ؟ گمان مى كنى با اين كار قدر تو بلند شده است كه اين چنين به خود مى بالى و بر اين و آن كبر مى ورزى ؟ وقتى مى بينى اسباب قدرتت آماده و كار پادشاهيت منظم است از شادى در پوست نمى گنجى , نمى دانى اين فرصتى كه به تو داده شده است براى اين است كه نهاد خود را چنانكه هست , آشكار كنى . مگر گفتهء خدا را فراموش كرده اى كه مى گويد:<كافران مى پندارند اين مهلتى كه به آنها داده ايم براى آنان خوب است , ما آنها را مهلت مى دهيم تا بار گناه خود را سنگينتر كنند, آنگاه به عذابى مى رسند كه مايهء خوارى و رسوايى است >
اى پسر آزاد شدگان !(32اين عدالت است كه زنان و دختران و كنيزكان تو در پس پردهء عزت بنشينند و تو دختران پيغمبر را اسير كنى , پردهء حرمت آنان را بدرى , صداى آنان را در گلو خفه كنى , و مردان بيگانه , آنان را بر پشت شتران از];ّّ اين شهر به آن شهر بگرداندد؟! نه كسى آنها را پناه دهد, نه كسى مواظب حالشان باشد, و نه سر پرستى از مردانشان آنان را همراهى كند؟ مردم اين سو و آن سو براى نظارهء آنان گرد آيند؟
اما از كسى كه سينه اش از بغض ما آكنده است جز اين چه توقعى مى توان داشت ؟ مى گويى كاش پدرانم كه در جنگ بدر كشته شدند اينجا بودند و هنگام گفتن اين جمله با چوب به دندان پسر پيغمبر مى زنى ؟ ابداً به خيالت نمى رسد كه گناهى كرده اى و رفتارى زشت مرتكب شده اى ! چرا نكنى ؟! تو با ريختن خون فرزندان پيغمبر و خانوادهء عبدالمطلب , كه ستارگان زمين بودند, دشمنى دو خاندان را تجديد كردى . شادى مكن , چه , بزودى در پيشگاه خدا حاضر خواهى شد, آن وقت است كه آرزو مى كنى كاش كور و لال بودى و اين روز را نمى ديدى , كاش نمى گفتى : پدرانم اگر در اين مجلس حاضر بودند از خوشى در پوست نمى گنجيدند! خدايا, خودت حق ما را بگير و انتقام ما را از آن كس كه به ما ستم كرد, بستان
به خدا پوست خود را دريدى و گوشت خود را كندى . روزى كه رسول خدا و خاندان او و پاره هاى تن او در سايهء لطف و رحمت حق قرار گيرد, تو با خوارى هر چه بيشتر پيش او خواهى ايستاد, آن روز روزى است كه خدا و عدهء خود را انجام خواهد داد و اين ستمديدگان را كه هر يك در گوشه اى به خون خود خفته اند, گرد هم خواهد آورد; او خود مى گويد:<مپنداريد آنان كه در راه خدا كشته شده اند مرده ـ اند, نه , آنان زنده اند و از نعمتهاى پروردگار خود بهره مند مى باشند>. اما آن كس كه تو را چنين بنا حق بر گردن مسلمانان سوار كرد(= معاويه ), آن روز كه دادخواه , محمد, دادستان خدا, و دست و پاى تو گواه جنايات تو در آن محكمه باشد, خواهد دانست كداميك از شما بدبخت تر و بى پناهتر هستيد
يزيد اى دشمن خدا! و پسر دشمن خدا! سوگند به خدا تو در ديدهء من ارزش آن را ندارى كه سر زنشت كنم و كوچكتر از آن هستى كه تحقيرت نمايم , اما چه كنم اشك در ديدگان حلقه زده و آه در سينه زبانه مى كشد. پس از آنكه حسين كشته شد و حزب شيطان ما را از كوفه به بارگاه حزب بى خردان آورد تا با شكستن حرمت خاندان پيغمبر پاداش خود را از بيت مال مسلمانان بگيرد, پس از آنكه دست آن دژخيمان به خون ما رنگين و دهانشان از پاره گوشتهاى ما آكنده شده است , پس از آنكه گرگهاى درنده بر كنار آن بدنهاى پاكيزه جولان مى دهند, توبيخ و سرزنش تو چه دردى را دوا مى كند؟
اگر گمان مى كنى با كشتن و اسير كردن ما سودى به دست آورده اى , بزودى خواهى ديد آنچه سود مى پنداشتى جز زيان نيست . آن روز جز آنچه كرده اى حاصلى نخواهى داشت , آن روز تو پسر زياد را به كمك خود مى خوانى و او نيز از تو يارى مى خواهد! تو و پيروانت در كنار ميزان عدل خدا جمع مى شويد, آن روز خواهى دانست بهترين توشهء سفر كه معاويه براى تو آماده كرده است اين بود كه فرزندان رسول خدا را كشتى . به خدا من جز از خدا نمى ترسم و جز به او شكايت نمى كنم . هر كارى مى خواهى بكن ! هر نيرنگى كه دارى به كار زن ! هر دشمنى كه دارى نشان بده ! به خدا اين لكهء ننگ كه بر دامن تو نشسته است هرگز سترده نخواهد شد. سپاس خدا را كه كار سروران جوانان بهشت را به سعادت پايان داد و بهشت را براى آنان واجب ساخت . از خدا مى خواهم رتبه هاى آنان را فراتر برد و رحمت خود را بر آنان بيشتر گرداند, چه او سر پرست و ياورى تواناست (33
عكس العمل چنين گفتار كه از جگرى سوخته و دلى سرشار از تقوى نيرو مى گرفت , معلوم است .
سختدل ترين مرد هنگامى كه با ايمان و تقوى روبرو شود, ناتوانى خود و قدرت حريف را مى بيند و براى چند لحظه هم كه شده است , از تصميم گيرى عاجز مى گردد. سكوتى مرگبار سراسر كاخ را فرا گرفت , يزيد آثار و علائم نا خوشايندى را در چهرهء حاضران ديد, گفت : خدا بكشد پسر مرجانه را من راضى به كشتن حسين ];ّّ نبودم !...(34
بارزات تبليغاتى امام چهارم عليه السلام
براى رهايى از ذلت و بردگى و باز يابى عزت و آزادگى و فراهم ساختن زمينه براى يك انقلاب ريشه دار و بنيادى در سطحى گسترده بر ضد بيداد و خفقان و تحريف حقايق , راهى جز آگاهى و بيدار سازى و روشنگرى مردم نيست
پس بايد مردم را روشن كرد و به آنان آگاهى و شناخت داد تا احساس مسئوليت كنند, آنگاه خود بخود شورش و انقلاب پديد مى آيد
اين , جزء نقشهء امام حسين ـ عليه السلام ـ بود كه مرحلهء اول را خود و يارانش با شهادت انجام دادند و مرحلهء دوم آن يعنى رساندن پيام قيام كربلا بر عهدهء امام زين العابدين ـ عليه السلام ـ و زينب كبرى ـ سلام الله عليها ـ بود
تنها با اين نوع مبارزه بود كه مى شد تمام بافته هاى سى و چند سالهء بنى اميه را از بين برد و شورشى بنيادى بر ضد بنى اميه پى افكند و كاخ يزيد و امويان را براى هميشه لرزاند و واژگون كرد
مرحلهء دوم اين مبارزه كه تواءم با مظلوميت اهل بيت بود, و از عصر عاشورا شروع شد, با خطبهء زينب دختر امير موءمنان ـ عليه السلام ـ در بازار كوفه بعد با سخنان كوتاه و ساده , ولى بسيار پر شور و موءثر زين العابدين در همان شهر تداوم يافت
امام به جمعيتى كه بيشتر براى تماشاى اسيران آمده بودند اشاره كرد كه سكوت كنند, و همه ساكت شدند. آنگاه پس از ستايش و درود خداى متعال فرمود
<مردم ! آنكه مرا مى شناسد, مى شناسد, و آنكه نمى شناسد خود را بدو مى شناسانم : من على فرزند حسين فرزند على فرزند ابى طالبم . من پسر آنم كه حرمتش را در هم شكستند, دارايى و مال او را به غارت بردند... و كسان او را اسير كردند. من پسر آنم كه در كنار نهر فراتش سر بريدند, در حالى كه نه به كسى ستم كرده و نه به كسى مكرى به كار برده بود.من پسر آنم كه او را از قفا سر بريدند و اين مرا فخرى بزرگ است . مردم , شما به پدرم نامه ننوشتيد؟ و با او بيعت نكرديد؟ و پيمان نبستيد؟ و به او خيانت نكرديد؟ و به پيكار او برنخاستيد؟ چه زشت كارى ! و چه بد انديشه و كردارى ؟
اگر رسول خدا به شما بگويد: فرزندان مرا كشتيد و حرمت مرا در هم شكستيد, شما از امت من نيستيد! به چه رويى به او خواهيد نگريست ؟>
اين سخنان كوتاه و جانگذار در آن محيط خفقان و ارعاب , توفانى بپا ساخت و چنان در عمق روح و جان مردم كوفه نفوذ كرد كه ناگهان از هر سو بانگ شيون برخاست . مردم به يكديگر مى گفتند: نابود شديد و نمى دانيد. على بن الحسين ـ عليه السلام ـ گفت : خدا بيامرزد كسى را كه پند مرا بپذيرد و به خاطر خدا و رسول آنچه مى گويم در گوش گيرد. سيرت ما بايد چون سيرت رسول خدا باشد كه نيكوترين سيرت است . همه گفتند
پسر پيغمبر! ما شنوا, فرمانبردار, و به تو وفا داريم , از تو نمى بريم , با هر كه گويى پيكار مى كنيم , و با هر كس خواهى در آشتى به سر مى بريم ! يزيد را دستگير مى كنيم و از ستمكاران بر تو بيزاريم ! على بن الحسين ـ عليه السلام ـ گفت
هيهات ! اى فريبكاران دغل باز ! اى اسيران شهوت و آز
مى خواهيد با من هم كارى كنيد كه با پدرانم كرديد؟ نه , به خدا هنوز زخمى كه زده ايد خون فشان است و سينه از داغ مرگ پدر و برادرانم سوزان . تلخى اين غمها گلوگير و اندوه من تسكين ناپذير است و از شما مى خواهم نه با ما باشيد نه ];ّّ بر ما.(35
گفتگوى امام سجاد عليه السلام با پسر زياد
چنانكه در صفحات پيش گفتيم , دستگاه حكومت بنى اميه از جبريگرى بهره بردارى مى كرد و كارها و جنايتهاى خود را به ارادهء خدا نسبت مى داد و بدين وسيله افكار عمومى را تخدير مى كرد, و چون امام سجاد ـ عليه السلام ـ و حضرت زينب ـ عليها السلام ـ از اين شگرد تبليغى دشمن آگاه بودند, بشدت با آن مبازره مى كردند
نمونهء روشن اين مبارزه گفتگوى امام سجاد با پسر زياد در كوفه است . پس از آنكه اسيران اهل بيت را به مجلس عمومى در كاخ پسر زياد وارد كردند و سخنان تندى بين او و زينب كبرى ـ عليه السلام ـ رد و بدل گرديد, پسر زياد به طرف على بن الحسين ـ عليه السلام ـ متوجه شد و گفت
اين كيست ؟
بعضى از حاضران گفتند
على بن الحسين ـ عليه السلام ـ است
ـ مگر خدا على بن الحسين ـ عليه السلام ـ را نكشت ؟
حضرت فرمود
برادرى داشتم كه او را نيز على بن الحسين مى گفتند, مردم او را كشتند
ـ نه , خدا او را كشت ؟
ـ الله يتوفى الاءنفس حين موتها و التى لم تمت فى منامها(36:(خداوند ارواح را به هنگام مرگ قبض مى كند و ارواحى را نيز كه نمرده اند, به هنگام خواب مى گيرد
ـ با چه جراءتى اين گونه جواب مرا مى دهى ؟ او را ببريد و گردنش را بزنيد
در اين هنگام زينب كبرى ـ عليها السلام ـ كه حافظ وديعهء امامت بود, گفت : پسر زياد! كسى از مردان ما را زنده نگذاشتى , اگر مى خواهى او را بكشى , مرا نيز با او بكش
على بن الحسين ـ عليه السلام ـ گفت : عمه ! خاموش باش تا من با او سخن بگويم , سپس گفت : پسر زياد! مرا از كشتن مى ترسانى ؟ مگر نمى دانى كه كشته شدن براى ما امر عادى , و شهادت , براى ما كرامت است ؟!(37
خطبهء امام سجاد عليه السلام در شام
چنانكه قبلاً اشاره شد, سفر بازماندگان امام حسين عليه السلام ـ به شام , در رساندن پيام انقلاب حسين ـ عليه السلام ـ و افشاى ماهيت پليد حكومت يزيد, نقش اساسى داشت . آنان در لباس اسارت همان جهاد مقدسى را انجام دادند كه حسين ـ عليه السلام ـ در لباس خون و شهادت انجام داد. توقف اسيران در شام فرصت خوبى به آنان داد تا مردم شام را كه در اثر تبليغات چهل ساله معاويه شناخت صحيحى از اسلام و خاندان پيامبر نداشتند, آگاه سازند. ازينرو باز ماندگان حسين ـ عليه السلام ـ از هر مناسبتى در اين زمينه بهره بردارى مى كردند. خطبهء امام سجاد ـ عليه السلام ـ كه در يكى از روزهاى توقف در شام ايراد شد, در اين ميان نقشى تعيين كننده داشت و يزيد را رسواى خاص و عام ساخت
مرحوم <علامه مجلسى > به نقل از صاحب <مناقب > و ديگران مى نويسد: روايت شده است كه روزى يزيد دستور داد منبرى گذاشتند تا خطيب بر فراز آن سخنانى در نكوهش حسين ـ عليه السلام ـ و على ـ عليه السلام ـ براى مردم ايراد كند. خطيب بالاى منبر رفت و پس از حمد و ستايش خداوند, سخنان زيادى در نكوهش على بن ابى طالب و حسين ];ّّ بن على ـ عليهما السلام ـ گفت و سپس در مدح و ستايش معاويه و يزيد, داد سخن داد. و از آنان به نيكى ياد كرد. على بن الحسين ـ عليهما السلام ـ (از ميان جمعيت ) بر او بانگ زد:<واى بر تو اى خطيب ! خشنودى خلق را به بهاى خشم خالق خريدى , و جايگاهت را در آتش دوزخ قرار دادى >
سپس گفت : يزيد! اجازه مى دهى بالاى اين چوبها بروم و سخنانى بگويم كه در آن رضاى خدا باشد و براى حاضران نيز اجر و ثوابى ؟ يزيد اجازه نداد. مردم گفتند: امير! اجازه بده بر منبر برود, شايد از او سخنى بشنويم (ببينيم چه مى گويد؟
يزيد گفت : اگر او بر فراز اين منبر برود, پايين نمى آيد مگر آنكه من و خاندان ابوسفيان را رسوا سازد
كسى گفت : امير مگر اين (جوان اسير) چه مى داند و چه مى تواند بگويد؟! يزيد گفت : او از خاندانى است كه علم را از كودكى با شير مكيده اند و با خون آنها در آميخته است
مردم آنقدر اصرار ورزيدند تا سرانجام يزيد اجازه داد. آنگاه حضرت بر عرشهء منبر قرار گرفت , و ابتدءا خدا را حمد و ستايش كرد و سپس خطبه اى ايراد كرد كه اشكها را از ديدگان سرازير كرد و دلها را به لرزه در آورد
آنگاه فرمود: مردم ! خداوند به ما(خاندان پيامبر) شش امتياز ارزانى داشته و با هفت فضيلت بر ديگران برترى بخشيده است
شش امتياز ما اين است كه خدا به ما: علم , حلم , بخشش و بزرگوارى , فصاحت , و شجاعت داده و محبت ما را در دلهاى موءمنان قرار داده است
هفت فضيلت ما اين است كه : پيامبر بر گزيدهء خدا از ماست , صديق (على بن ابى طالب ) از ماست , جعفر طيار از ماست , شير خدا و شير رسول او(حمزهء سيد الشهدا) از ماست , دو سبط اين امت ـ حسن و حسين ـ از ماست . زهراى بتول (يا: مهدى ) از ماست (38
مردم ! هر كس مرا شناخت كه شناخت ,و هر كس نشناخت خود را بدو معرفى مى كنم : من پسر مكه و منايم , من پسر زمزم و صفايم , منم فرزند آن بزرگوارى كه <حجر الاءسود> را با گوشه و اطراف عبا برداشت (39, منهم فرزند بهترين كسى كه احرام بست و طواف و سعى به جا آورد, منم فرزند بهترين انسانها, منم فرزند كسى كه (در شب معراج ) از مسجد الحرام به مسجد الاءقصى برده شد, منم پسر كسى كه (در سير آسمانى ) به سدرة المنتهى رسيد, منم پسر كسى كه در سير ملكوتى آنقدر به حق نزديك شد كه رخت به مقام <قاب قوسين او ادنى > كشيد(بين او و حق دو كمان يا كمتر فاصله بود), منم فرزند كسى كه با فرشتگان آسمان نماز گزارد, منم فرزند كسى كه خداوند بزرگ به او وحى كرد, منم محمد مصطفى , منم فرزند على مرتضى , منم فرزند كسى كه آنقدر با مشركان جنگيد تا زبان به <لا اله الا الله > گشودند, منم فرزند كسى كه در ركاب پيامبر خدا با دو شمشير و دو نيزه جهاد كرد (40, دوبار هجرت كرد (41, و دوبار با پيامبر بيعت نمود, در بدرو حنين شجاعانه جنگيد, و لحظه اى به خدا كفر نورزيد, من فرزند كسى هستم كه صالح ترين موءمنان , وارث پيامبران , نابود كنندهء كافران , پيشواى مسلمانان , نور مجاهدان , زيور عابدان , فخر گريه كنندگان (از خشيت خدا), شكيباترين صابران , بهترين قيام كنندگان از تبار ياسين ـ فرستادهء خدا ـ است
نياى من كسى است كه پشتيبانش جبرئيل , ياورش ميكائيل و خود حامى و پاسدار ناموس مسلمانان بود. او بامارقين (از دين بدر رفتگان ) و ناكثين (پيمان شكنان ) و قاسطين (ستمگران ) جنگيد, و با دشمنان كينه توز خدا جهاد كرد. منم پسر برترين فرد قريش كه پيش از همه به پيامبر گرويد و پيشگام همهء مسلمانان بود. او خصم گردنكشان , نابود كننده ء مشركان , تير خدايى براى نابودى منافقان , زبان حكمت عابدان , يارى كنندهء دين خدا, ولى امر خدا, بوستان حكمت الهى , و كانون علم او بود
سپس فرمود
منم پسر فاطمهء زهرا ـ عليها السلام ـ, منم پسر سرور زنان ... امام در معرفى خود, و در حقيقت : معرفى شجره نامه ء امامت و رسالت , آنقدر داد سخن داد كه صداى گريه و نالهء مردم بلند شد
يزيد ترسيد شورشى بر پا شود, لذا به موءذن دستور داد تا اذان بگويد. موءذن بپا خاست و اذان را شروع كرد و گفت
الله اكبر, الله اكبر
امام فرمود: بلى هيچ چيز از خدا بزرگتر نيست , و چون موذن گفت :اشهدان لا اله الله , گفت : بلى مو و پوست و گوشت و خون من به يگانگى خدا شهادت مى دهند. همين كه موءذن گفت : اشهد ان محمد رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم , امام از بالاى منبر رو به يزيد كرد و گفت : يزيد! آيا محمد صلى الله عليه و آله و سلم جد من است يا جد تو؟ اگر بگويى جد تو است , دروغ گفته اى و حق را انكار كرده اى , و اگر بگويى جد من است , پس چرا فرزندان او را كشتى ؟!...(42
<عماد الدين طبرى >, از دانشمندان قرن هفتم هجرى , در كتاب <كامل بهائى > در پايان خطبهء حضرت سجاد مى نويسد
<... ( امام سجاد) گفت : اى يزيد, اين رسول عزيز كريم , جد من بوده است يا جد تو؟ اگر گويى كه جد تو بوده است عالميان دانند كه دروغ مى گويى و اگر بگويى كه جد من بوده چرا پدرم را بيگناه شهيد كردى و مال او را به تاراج دادى و حرم او را به اسيرى آوردى ؟
اين بگفت و دست زد و جامه بدريد و در گريه افتاد و گفت : به خدا كه اگر در دنيا كسى هست كه رسول جد او باشد, بغير از من نباشد, پس چرا اين مرد پدر مرا بظلم كشت و ما را, چنانكه اسيران روم (را) آورند, آورد؟ پس گفت : اى يزيد, اين كار كردى و مى گويى محمد رسول الله و روى به قبله مى كنى ؟ واى بر تو, روز قيامت جد من و پدر من خصم تو باشد
يزيد لعين در اين اثنا بانك بر موءذن زد كه قامت بگو, زمزمه و دمدمه اى عظيم در خلق افتاد, بعضى نماز كرده , و بعضى نماز نكرده , پراكنده شدند>(43
نتايج و پيامدهاى قيام عاشورا
قيام و نهضت امام حسين ـ عليه السلام ـ آثار و نتايج بزرگى در جامعهء اسلامى بر جا گذاشت كه ذيلاً برخى از آنها را به عنوان نمونه مورد بررسى قرار مى دهيم
1ـ رسوا ساختن هيئت حاكمه
از آنجا كه بنى اميه به حكومت و سلطنت خود رنگ دينى مى دادند و بنام اسلام و جانشينى پيامبر بر جامعهء اسلامى حكومت مى كردند و با شيوه هاى گوناگون (مانند جعل حديث , جذب شعرا و محدثان , تقويت فرقه هاى جبر گرا و...) جهت تثبيت موقعيت دينى خود در جامعه مى كوشيدند, قيام و شهادت امام حسين ـ عليه السلام ـ بزرگترين ضربت را بر پيكر اين حكومت وارد آورد و هيئت حاكمهء وقت را رسوا ساخت ; بويژه آنكه سپاه يزيد در جريان فاجعهء عاشورا يك سلسله حركات نا جوانمردانه همچون بستن آب به روى ياران امام حسين ـ عليه السلام ـ, كشتن كودكان , اسير كردن زنان و كودكان خاندان پيامبر و امثال اينها انجام دادند كه به رسوايى آنان كمك كرد و يزيد بشدت مورد نفرت عمومى قرار گرفت , به طورى كه <مجاهد>, يكى از شخصيتهاى آن روز, مى گويد
به خدا سوگند مردم عموماً يزيد را مورد لعن و ناسزا قرار دادند و به او عيب گرفتند و از او روى گرداندند (44
يزيد با آنكه در آغاز پيروزى خود بسيار شادمان و مغرور بود, در اثر فشار افكار عمومى قافيه را باخته و گناه كشتن حسين بن على ـ عليه السلام ـ را به گردن عبيد الله بن زياد(حاكم كوفه ) افكند
مورخان مى گويند
يزيد پس از حادثهء عاشورا به پاس خوشخدمتى عبيد الله بن زياد او را به دمشق دعوت كرد و اموال فراوان و تحفه هاى بزرگ به او بخشيد و او را نزد خود نشانيد و مقام او را بالا برد(ترفيع رتبه و درجه ) و او را به حرمسراى خود نزد زنان خويش برد و نديم خويش قرار داد... (45
اما چون فشار افكار عمومى اوج گرفت , با يك چرخش سريع , خود را تبرئه كرد و مسئوليت را به گردن عبيد الله افكند
<ابن اثير> مى نويسد
هنگامى كه سر حسين را نزد يزيد بردند, موقعيت ابن زياد نزد او بالا رفت و از اقدام او خوشحال شد و به وى جايزه داد, ولى طولى نكشيد كه به وى گزارش رسيد كه مردم نسبت به او خشمگين شده اند و به او لعن و ناسزا مى گويند, ازينرو از كشتن حسين پشيمان شد. او مى گفت
كاش متحمل اذيت مى شدم و حسين را به منزل خود مى آوردم و به خاطر پيامبر اسلام و رعايت حرمت قرابت حسين با او, اختيار را به وى واگذار مى كردم , هر چند موجب ضعف حكومتم مى شد. خدا پسر مرجانه (ابن زياد) را لعنت كند! او حسين را مجبور به اين كار كرد, در حالى كه حسين از وى خواسته بود اجازه بدهد دست در دست من بگذارد يا به يكى از مناطق مرزى برود (46, ولى پسر مرجانه با پيشنهاد او موافت نكرده او را به قتل رساند و با اين كار مرا مورد بغض و نفرت مسلمانان قرار داده و تخم دشمنى مرا در دلهاى آنها افشاند. اينك هر كس و ناكس به خاطر قتل حسين با من دشمن شده است . اين چه گرفتارى بود كه پسر مرجانه براى من درست كرد؟! خدا او را لعنت و گرفتار غضب خويش سازد!(47
از طرف ديگر, با آنكه يزيد نخست با كودكان و زنان و بازماندگان امام حسين با خشونت غرور و تكبر بر خورد كرد و دستور داد آنان را در خانهء مخروبه اى جاى دهند, اما زير فشار افكار عمومى , به فاصلهء كمى با آنان بناى نرمش و ملاطفت و محل سكونتشان را تغيير داد و گفت : اگر مايل هستيد شما را روانهء مدينه كنم
<عماد الدين طبرى > در اين زمينه مى نويسد:<زينب كس فرستاد نزد يزيد كه اجازت ده ما را تا تعزيت حسين بداريم , يزيد اجازت داد و گفت بايد ايشان را به دار الحجاره بريد تا آنجا گريه كنند. هفت روز آنجا تعزيت داشتند. هر روز چندان زن بر ايشان جمع مى شدند كه از حصر و احصا بيرون بود. مردم قصد كردند كه خود را به خانهء يزيد اندازند و او را بكشند
<مروان > (48از اين حال واقف شده نزد يزيد آمد و با او گفت هيچ صلاح ملك تو نيست كه اولاد و اهل بيت و متعلقان حسين آنجا باشند, صلاح در آن است كه كار ايشان بسازى و ايشان را به مدينه فرستى , الله ! الله ! كه كار ملك تو تباه شود به سبب اين عورات
پس يزيد امام زين العابدين ـ عليه السلام ـ را بخواند و پيش خود بنشانيد و استمالتهاى بسيار كرد و گفت : لعنت بر پسر مرجانه باد! اگر من صاحب جطرف مقابل ج پدر تو بود مى نگذاشتمى كه كار بدين مقام رسيدى و آنچه او از من بخواستى بدادمى و حاجت او را روا كردمى وليكن قضا گذشت , بايد كه چون به مدينه رسى هر كار و حاجتى كه باشد بنويسى و];ّّ امام را خلعت بداد و زنان را تشريفها فرستاد وليكن گويند كه اهل بيت هيچ قبول نكردند> (49
يزيد بيش از چهار سال پس از فاجعهء عاشورا زنده نماند, اما اين ننگ و رسوايى را براى ابد براى خاندان بنى اميه به ارث گذاشت , به طورى كه هر كدام از خلفاى اموى بعدى كه اندكى عقل و درايت داشتند از تكرار كارهاى يزيد پرهيز مى كردند. چنانكه <يعقوبى >, مورخ نامدار اسلام , مى نويسد
<عبد الملك بن مروان >(در زمان حكومت خود) به <حجاج > كه از طرف وى حاكم حجاز بود, نوشت : مرا به خون فرزندان ابو طالب آلوده نكن , زيرا من ديدم كه چون خاندان حرب (ابو سفيان ) با آنان در افتادند, بر افتادند (50
2ـ احياى سنت شهادت
پيامبر اسلام با آوردن آيينى نو كه بر اساس ايمان به خدا استوار بود, سنت شهادت را پى ريزى كرد و به گواهى تاريخ , عامل بسيارى از پيروزيهاى بزرگ مسلمانان , استقبال آنان از شهادت در راه خدا به خاطر پيروزى حق بود. اما پس از در گذشت پيامبر, در اثر انحراف حكومت اسلامى از مسير اصلى خود, گسترش فتوحات و سرازير شدن غنايم به مركز خلافت و عوامل ديگر, كم كم مسلمانان روحيهء سلحشورى را از دست دادند و به رفاه و آسايش خو گرفتند, به طورى كه هر كس به هر نحوى قدرت را در دست مى گرفت , مردم از ترس از دست دادن زندگى آرام و گرفتار شدن در كشمكشهاى اجتماعى براحتى از او اطاعت مى كردند, و ستمگرانى كه بنام اسلام بر آن مردم حكومت مى كردند, از اين روحيهء آنان استفاده مى كردند و هر چه از عمر حكومت بنى اميه مى گذشت , اين وضع بدتر مى شد تا آنكه در اواخر عمر معاويه و آغاز حكومت يزيد به اوج خود رسيد
در آن زمان شيوخ قبايل و رجال دينى , غالباً مطيع زر و زور بودند و وجدان و شخصيت خود را در برابر مال و ثروت نا چيز دنيا مى فروختند. رهبران دينى و سياسى آن روز, با آنكه از ريشهء پست خانوادگى <عبيد الله بن زياد> كاملاً آگاه بودند, در برابر وى سر تسليم فرود مى آوردند. اين گونه افراد نه تنها در برابر يزيد و ابن زياد, بلكه در برابر زير دستان ستمگر آن دو نيز مثل موم نرم و مطيع بودند, زيرا جاه و مال و نفوذ در اختيار آنها بود و اين عده مى توانستند در سايه تقرب و دوستى با آنها به نام و نان و نوايى برسند
دستهء ديگرى نيز كه در پستى كمتر از دستهء اول نبود, زاهد نمايان عوامفريب بودند كه رياكارانه تظاهر به زهد و خداشناسى مى كردند تا از طريق ظاهر فريبندهء خويش , لقمهء چربى گير بياورند, ولى همين كه توجه ستمگران وقت را به خود جلب مى كردند, در جرگهء وابستگان به آنان قرار مى گرفتند
مردم آن روز با اين چهره آشنا بودند و چنان با رفتار كثيف اين عده خو گرفته بودند كه اعمال آنان در نظرشان طبيعى و عادى جلوه مى كرد و موجب هيچ گونه اعتراض و انتقادى نمى شد
زندگى مردم عادى آن عصر نيز طورى بود كه يگانه هدف آنان , تاءمين حوائج شخصى بود. هر كس به خاطر زندگى شخصى خود كار مى كرد و به خاطر رسيدن به هدفهاى شخصى زحمت مى كشيد و هيچ فكرى جز دستيابى به مقاصد شخصى نداشت . جامعه و مشكلات بزرگ آن , به هيچ وجه مورد توجه يك فرد عادى نبود
تنها چيزى كه مورد توجه اين گونه افراد بود و خيلى مواظب آن بودند, اين بود كه مقرريشان قطع نشود. آنان از ترس قطع شدن مقررى , دستور روءسا و رهبران خود را بى كم و كاست اجرا مى كردند و از بيم اين موضوع , با هر گونه صحنه ء ظلم و فساد كه روبرو مى شدند, لب به اعتراض و انتقاد نمى گشودند
قيام امام حسين ـ عليه السلام ـ اين وضع را دگرگون ساخت و سنت شهادت را در جامعهء اسلامى زنده كرد. حسين ـ عليه السلام ـ با قيام خود, پرده از روى زندگى آلوده و پست مسلمانان برداشت و راه نوينى پيش پاى آنان گذاشت كه در];ّّ آن سختى هست , حرمان هست , اما ذلت نيست
براى آنكه ميزان تاءثير قيام امام حسين ـ عليه السلام ـ در بيدارى روح حماسه و شهادت در جامعهء اسلامى آن روز روشن گردد, بايد توجه داشت كه جامعهء اسلامى پيش از حادثهء عاشورا(با صرفنظر از اعتراضهاى موضعى و مقطعى چون حركت حجر) بيست سال به سكوت و تسليم گذرانده بود و با آنكه در اين مدت نسبتاً طولانى موجبات قيام فراوان بود, كوچكترين قيام اجتماعى رخ نداده بود
در جنبش مردم كوفه نيز, كه به آمدن مسلم انجاميد, ديديم كه يك تهديد دروغين آمدن لشكر شام چگونه انبوه مردم را از گرد نمايندهء شجاعِ سالار شهيدان ـ عليه السلام ـ پراكنده ساخت
فاجعهء كربلا وجدان دينى جامعه را بيدار كرد و تحول روحى اى به وجود آورد كه شعاع تاءثير آن , جامعهء اسلامى را فرار گرفت , و همين كافى بود كه مردم را به دفاع از حريم شخصيت و شرافت و دين خود وا دارد, روح مبارزه را ـ كه در جامعه به خاموشى گراييده بود ـ شعله اى تازه بخشد, و به دلهاى مرده و پيكرهاى افسرده , حياتى تازه دميده آنها را به جنبش در آورد
از نخستين جلوه هاى اين تحول , قيام و مخالفت <عبد الله بن عفيف ازدى > در كوفه بود. آنگاه كه پسر زياد نخستين سخنرانى پس از جنگ مبنى بر اعلام پيروزى خود را با دشنام و ناسزا به امام حسين ـ عليه السلام ـ آغاز كرد, با خروش و فرياد اعتراض عبدالله بن عفيف كه مردى نابينا بود (51, روبرو گرديد. پسر زياد دستور بازداشت او را صادر كرد. افراد قبيلهء عبدالله او را به منزل رساندند. پسر زياد گروهى از دژخيمان را جهت دستگيرى او فرستاد. عبدالله با شجاعت در برابر يورش آنان مقاومت كرد, ولى سر انجام دستگير شد و به شهادت رسيد (52
3ـ قيام و شورش در امت اسلامى
قيام بزرگ و حماسه آفرين امام حسين ـ عليه السلام ـ سر چشمهء نهضتها و قيامهاى متعدد در جامعهء اسلامى گرديد كه به عنوان نمونه برخى از آنها را مورد بحث قرار مى دهيم
الف ـ قيام توابين
نخستين عكس العمل مستقيم شهادت امام حسين ـ عليه السلام ـ<جنبش توابين > در شهر<كوفه > بود همين كه امام حسين به شهادت رسيد, و ابن زياد از اردوگاه خود در<نخليه > به شهر باز گشت , شيعيانى كه فرصت طلايى يارى امام در كار زار عاشورا را از كف داده بودند, بشدت پشيمان شده خود را ملامت نمودند. آنان تازه متوجه شدند كه اشتباه بزرگى مرتكب شده اند, زيرا حسين ـ عليه السلام ـ را دعوت نموده و سپس از يارى او دست نگهداشته اند و او كه بنا به دعوت آنها به عراق آمده بود, در كنار شهر آنان به شهادت رسيده و آنها از جا تكان نخورده اند! اين گروه احساس كردند كه ننگ اين گناه از دامن آنها شسته نخواهد شد مگر آنكه انتقام خون حسين را از قاتلان او بگيرند و يا در اين راه كشته شوند
به دنبال اين فكر بود كه شيعيان نزد پنج تن از روءساى خود در كوفه كه عبارت بودند از
<سليمان بن صرد خزاعى >,<مسيب بن نجبهء فزارى >,<عبد الله بن سعد بن نفيل ازدى >,<عبد الله بن وال تميمى >, و<رفاعة بن شداد بجلى > رفتند و در منزل سليمان اجتماعى تشكيل دادند. نخست مسيب بن نجبه رشتهء كلام را به دست گرفت و پس از ذكر مقدمه اى چنين گفت
<... ما پيوسته دلباختهء خوبيهاى موهوم خود بوده ياران و پيروان خود را مى ستوديم , ولى در اين امتحانى كه خداوند در مورد پسر پيامبر پيش آورد, دروغ ما آشكار گرديد و ما از اين امتحان سر شكسته و خجلت زده بيرون آمديم و از هر جهت در مورد فرزند پيامبر كوتاهى كرديم
حسين پسر پيامبر به ما نامه ها نوشت و پيكها فرستاد و بارها, چه پنهان و چه آشكار, از ما يارى خواست و راه هر گونه عذر و بهانه را بر مابست . ولى ما از بذل جان خود در ركاب او دريغ ورزيديم تا آنكه در بيخ گوش ما به خشنترين وضع كشته شد. ما آنقدر سستى نموديم كه نه با عمل و زبان او را يارى كرديم , نه با مال و ثروت خود به پشتيبانى وى شتافتيم و نه قبائل خود را جهت يارى او فرا خوانديم
حال , در پيشگاه خدا و در حضور پيامبر چه عذرى داريم ؟ به خدا عذرى غير از اين نداريم كه قاتلان حسين را به كيفر اعمالشان برسانيم و يا در اين راه كشته شويم , باشد كه خداوند از ما راضى گردد...>
آنگاه پس از چند سخنرانى پر شور ديگر,<سليمان بن صرد خزاعى > كه به رهبرى جمعيت بر گزيده شده بود, سخنانى بدين مضمون ايراد كرد
<ما در انتظار ورود خاندان پيامبر به سر مى برديم و به آنها وعدهء يارى داده براى آمدن به عراق تشويقشان نموديم , ولى وقتى در خواست ما عملى شد و پسر پيامبر به سرزمين ما آمد, سستى كرده ناتوانى پيشه ساختيم و وقت را به امروز و فردا گذرانده در انتظار حوادث نشستيم تا آنكه پسر پيامبر كشته شد
هان ! بپا خيزيد و دست به قبضهء شمشير ببريد! چه آنكه خشم خدا را بر انگيخته ايد, و مادام كه رضاى خدا را به دست نياورده ايد, نبايد به ميان زنان و فرزندان خود باز گرديد. خدا از شما راضى نخواهد بود مگر آنكه انتقام خون فرزند پيامبر را بگيريد
از مرگ نترسيد! به خدا سوگند هر كس از مرگ بترسد محكوم به شكست و ذلت است . بايد مثل بنى اسرائيل باشيد كه موسى ـ عليه السلام ـ به آنان فرمود: شما با گوساله پرستى , به خود ظلم كرديد, اينك در پيشگاه آفريدگار خود توبه نماييد و خود را بكشيد...>(53
به دنبال اين اجتماع , سليمان بن صرد جريان را به <سعد بن حذيفة بن يمان > و شيعيان ديگر<مدائن > نوشت و از آنان يارى خواست . آنان نيز دعوت سليمان را پذيرفتند همچنين سليمان به <مثنى بن مخرمهء عبدى > و شيعيان ديگر<بصره > نامه نوشت و آنها نيز پاسخ مساعد دادند
انگيزهء توابين
توابين معتقد بودند كه مسئول قتل حسين ـ عليه السلام ـ در درجهء اول حكومت بنى اميه است نه افراد, و لذا به منظور خوانخواهى به سوى شام حركت كردند و گفتند پس از انتقام از بنى اميه , به سراغ جنايتكاران كوفه مى رويم
همان طور كه ملاحظه شد, انگيزهء اين جنبش , احساس ندامت از گناه , و شوق به جبران خطا بود. در لابلاى سخنان و نامه ها و خطبه هاى توابين , احساس عميق پشيمانى , و شور و شوق سوزان به شستشوى گناه , موج مى زند و هر كس مرورى در آنها بكند اين موضوع را بخوبى لمس مى كند. همين انگيزه بود كه قيام توابين را در ارزيابى ظاهرى به صورت يك قيام انتحار آميز جلوه گر ساخته بود. توابين فقط در صدد گرفتن انتقام , و جبران لغزش و گناه خود بودند و جز اين هيچ هدف ديگرى نداشتند. اين عده نه طالب فتح و پيروزى بودند و نه خواهان حكومت و غنيمت , بلكه يگانه هدفشان انتقام بود. آنان وقتى خانه هاى خود را ترك مى گفتند اطمينان داشتند كه ديگر به خانه هاى خود باز نخواهد گشت . آنان تشنهء مرگ در راه هدف خود بودند, به طورى كه دشمن به آنها امان داد ولى آنها از قبول امان سرباز زدند! زيرا آن را دامى براى شكست قيام مى دانستند
نيرهاى توابين
تنها شيعيان نبودند كه به انقلاب توابين پيوستند, بكله كليهء كسانى كه خواهان تغيير اوضاع , و شكستن يوغ ظلم دستگاه حكومت اموى از طريق جنبشى خونين بودند به توابين پيوستند
البته به علت آنكه قيام توابين يك قيام انتقامجويانه و شهادت طلبانه بود, و عناصر انقلابى هيچ هدفى جز انتقام و يا مرگ در اين راه نداشتند, عدهء زيادى به آنان نپيوستند. در دفتر سليمان بن صرد شانزده هزار نفر ثبت نام كرده بودند كه از اين عده جز پنج هزار نفر حاضر نشدند (54در حالى كه تعداد سپاه شام سى هزار نفر بود. البته علت اين موضوع روشن است زيرا هميشه فقط افرادى كه در سطح عالى فداكارى و جانبازى در راه عقيده قرار دارند, مجذوب اقدامات شهادت طلبانه مى شوند, بديهى است كه تعداد اين قبيل افراد در هر زمانى اندك است
عمليات توابين
جنبش توابين در سال شصت و يك هجرى آغاز شد. توابين از آن تاريخ پيوسته ساز و برگ جنگى فراهم ساخته و مردم را مخفيانه به خونخواهى حسين ـ عليه السلام ـ دعوت مى كردند. مردم نيز از شيعه و غير شيعه دسته دسته به آنها مى پيوستند. توابين سر گرم مقدمات قيام بودند كه يزيد مرد. پس از مرگ يزيد, توابين عده اى را به اطراف فرستادند تا مردم را دعوت به همكارى كنند. در اين هنگام , احتياط و اختفا را كنار گذاشته علناً به تهيهء اسلحه و تجهيزات جنگى پرداختند
تا آنكه شب جمعه پنجم ربيع الثانى سال 65ق نخستين شعلهء قيام زبانه زد: در آن شب , توابين با هم به سوى تربت پاك امام حسين ـ عليه السلام ـ روانه شدند و همين كه بالاى قبر آن حضرت رسيدند, فريادى از دل بر آورده عنان اختيار از كف دادند و اين سخنان را با اشك ديدگان در هم آميختند
<پروردگار! ما فرزند پيامبر را يارى نكرديم , گناهان گذشتهء ما را بيامرز و توبهء ما را بپذير, به روح حسين و ياران راستين و شهيد او رحمت فرست , ما شهادت مى دهيم كه بر همان عقيده هستيم كه حسين بر سر آن كشته شد. پروردگار! اگر گناهان ما را نيامرزى و به ديدهء رحم و عطوفت بر ما ننگرى زيانكار و بدبخت خواهيم بود...>
پس از پايان اين صحنهء مهيج و شور انگيز, قبور شهدا را ترك گفته به سمت شام حركت كردند و در سرزمينى بنام <عين الورده > با سپاه شام , كه فرماندهى آنها را عبيد الله بن زياد به عهده داشت , روبرو شدند و پس از سه روز نبرد سخت , سر انجام شكست خوردند و سران انقلاب بجز<رفاعه > به شهادت رسيدند و بقيهء نيروهايشان به فرماندهى رفاعة بن شداد به كوفه باز گشتند و به هواداران مختار كه در كوفه فعاليت داشتند, پيوستند (55
قيام توابين , گر چه هدف اجتماعى روشنى نداشت , و نيز خيلى زود با شكست روبرو گرديد, ولى در هر حال بر مردم كوفه تاءثير عميقى به جا گذاشت و افكار عمومى را براى مبازره با حكومت بنى اميه آماده ساخت
ب ـ قيام مختار
در سال شصت و شش هجرى <مختار بن ابى عبيد ثقفى > در عراق قيام كرد تا انتقام خون حسين ـ عليه السلام ـ را از قاتلان آن حضرت بگيرد
مختار پس از ورود<مسلم بن عقيل > به كوفه , با او همكاى مى كرد, ولى همزمان با گرفتارى و شهادت مسلم , توسط عبيد الله بن زياد دستگير و زندانى شد. او پس از حادثهء عاشورا به وساطت <عبد الله بن عمر>(شوهر خواهرش ) نزد يزيد, از زندان آزاد گرديد و چون در آن ايام <عبد الله بن زبير> در مكه قيام كرده خود را خليفهء مسلمانان معرفى مى كرد, مختار رهسپار مكه شد و به همكارى با عبدالله بن زبير پرداخت
در سال شصت و چهار هجرى , پنج ماه پس از مرگ يزيد, مختار چون آمادگى مردم عراق را جهت قيام و انقلاب بر ضد بنى اميه و بى ميلى آنها را نسبت به حكومت عبدالله بن زبير شنيد, رهسپار كوفه گرديد و فعاليت خود را آغاز كرد.];ّّ (56
راز ناكامى عبد الله بن زبير در عراق
براى آنكه بدانيم چرا مردم عراق ابتداءاً به ابن زبير پيوستند و سپس دعوت مختارا را پذيرفته و بر ضد او قيام كردند, بايد توجه داشته باشيم كه جامعهء آن روز عراق خواستار دو چيز بود
1ـ اصلاحات اجتماعى و حمايت از موالى (مسلمانان غير عرب كه در حكومت بنى اميه مورد ستم واقع شده بودند
2ـ گرفتن انتقام خون بنى هاشم از امويان
به اميد تاءمين اين دو خواسته بود كه جامعهء عراق با ابن زبير بيعت كرد; زيرا وى , هم دشمن امويان بود و هم تظاهر به صلاح و زهد و بى اعتنايى به دنيا مى كرد, ولى عملاً ثابت شد كه حكومت ابن زبير چندان تفاوتى با حكومت امويان ندارد! درست است كه ابن زبير عراق را از زير نفوذ و تسلط امويان نجات داد, ولى قاتلان حسين ـ عليه السلام ـ و عناصر جنايتكار و خطر ناكى همچون <شمر بن ذى ـ الجوشن >,<شبث بن ربعى > و<عمرو بن حجاج > كه در فاجعه ء عاشورا نقش مهمى داشتند, نه تنها هنوز در كوفه زنده بودند, بلكه از مقربان حكومت بودند
پسر زياد از نظر اجراى عدالت نيز مقصود عراقيان را تاءمين نكرد, زيرا موالى هنوز هم مثل زمان بنى اميه در محروميت به سر مى برندند و قدرت و امكانات , همه در دست شيوخ قبائل بود. عدم تاءمين خواسته هاى عراقيان باعث شد كه مردم از اطراف ابن زبير پراكنده شده از قيام مختار پشتيبانى كنند
مختار دعوت خود را وابسته به <محمد بن حنفيه >, فزرند امير موءمنان , معرفى كرد و همين مطلب باعث اطمينان مردم به حركت وى شد. او شعار خود را جمله ء<يالثارات الحسين >:(پيش به سوى انتقام گيرى خون حسين ) قرار داد و اين موضوع , عراقيان را به تاءمين اهداف خويش اميدوار مى كرد
مختار پس از رسيدن به قدرت , از گروه <موالى > حمايت كرد و گامهايى در جهت تاءمين حقوق اجتماعى آنان برداشت . اين اقدام مختار, اشراف و بزرگان قبائل عرب را بر ضد وى تحريك كرد. آنان اجتماعاتى به اين منظور تشكيل داده توطئه ها كردند و با كمك نيروهاى عبد الله بن زبير براى جنگ با مختار آماده شدند. در راءس اين سران مخالف , قاتلان امام حسين ـ عليه السلام ـ قرار داشتند, و همين موضوع كافى بود كه انقلابيون را وادار به ايستادگى نموده براى رسيدن به پيروزى مصمم سازد
مختار, قاتلان امام حسين ـ عليه السلام ـ را سخت مورد تعقيب قرار داد و به هلاكت رسانيد , به طورى كه ظرف يك روز دويست و هشتاد نفر از آنان را كشت و خانه هاى چند تن از سران جنايتكاران را كه فرار كرده بودند, ويران كرد. از جمله خانه ء<محمد بن اشعث > را تخريب كرد و دستور داد با مصالح آن , خانه ء<حجر بن عدى > شهيد و يار جانباز على ـ عليه السلام ـ را كه توسط زياد بن ابيه تخريب شده بود, بسازند (57
4ـ انقراض بنى اميه
بحث اجمالى پيرامون نهضت توابين و قيام مختار, از اين جهت صورت گرفت كه اين دو قيام تاريخى از نظر زمانى به فاصلهء كمى پس از شهادت امام حسين ـ عليه السلام ـ رخ داده اند, وگرنه مى دانيم كه قيامهاى نشاءت گرفته از نهضت امام حسين ـ عليه السلام ـ منحصر به اينها نبوده است , بكله طى سالهاى بعد چندين قيام صورت گرفت كه بزرگترين آنها انقلاب عباسيان بود كه در سال 132هجرى به پيروزى رسيد و بساط حكومت بنى اميه را برچيد. نيرومندترين عامل پيروزى عباسيان در اين انقلاب , شرح ستمگريهاى بنى اميه نسبت به بنى هاشم و مظلوميت اين خاندان بود و از نظر تحريك خشم مردم بر ضد بنى اميه , ياد آورى شهادت امام حسين ـ];ّّ عليه السلام ـ بيشترين تاءثير را داشت
مورخان مى نويسند
هنگامى كه سر بريده ء<مروان >, آخرين خليفه اموى , را نزد<ابو العباس >, نخستين خليفهء عباسى , آوردند, ابوالعباس سجده اى اى طولانى كرد و پس از آنكه سراز سجده برداشت , خطاب به سر بريدهء مروان چنين گفت
<ستايش خدا را كه انتقام مرا از تو و قبيله ات گرفت , ستايش خدا را كه مرا بر تو پيروز و مظفر گردانيد>. سپس افزود:<اكنون , برايم مهم نيست كه مرگم كى فرا رسد, زيرا به انتقام خون حسين ـ عليه السلام ـ دو هزار نفر از بنى اميه را كشتم ...> (58
وقتى كه جنازه هاى نيمه جان سران بنى اميه را در برابر ابوالعباس روى هم انباشتند, دستور داد بر فراز جنازه ها سفره اى گستردند و غذا آماده نمودند, آنگاه روى جنازه ها نشست و سر گرم صرف غذا شد, در حالى كه هنوم بعضى از آنها زير پاى او تكان مى خوردند! وقتى كه از خوردن غذا فارغ شد, گفت : هرگز در عمرم غذايى به اين گوارايى نخورده ام
آنگاه گفت : پاهاى اينها را گرفته بكشيد و در راهها بيفكنيد تا مردم اينان را پس از مرگشان نيز لعن كنند(همچون زمان حياتشان ). طولى نكشيد كه مردم ديدند سگها پاهاى جنازه هايى را گرفته و بر زمين مى كشند و مى برند كه لباسهاى مليله دوزى شده و گرانقيمت بر تن آنها است ! (59
________________________________________
1/1 ابن حجر العسقلانى، الاصابه فى تمييز الصحابة، ط1، بيروت، دارحيأ التراث - العربى، 1328 ه'.ق، ج 1، ص -333 حافظ ابن عساكر، تاريخ دمشق، (جلد مربوط به شرح حال حسين بن على)، تحقيق: شيخ محمد باقر محمودى، ط 1، موسسة المحمودى للطباعةو النشر، 1398 ه'.ق، ص 141/
1/2-ابن حجر، همان كتاب، ص 333/
1/3-حافظ ابن عساكر، همان كتاب، ص 164/
1/4-نصر بن مزاحم، وقعه صفين، ط 2، قم، مكتبة بصيرتى، صفحات: 114 و 249 و 530/
1/5-نصر بن مزاحم، همان كتاب، ص 507/
1/6-ابن اثير، الكامل فى التاريخ، بيروت، دارصادر، ج 3، ص 405/
1/7-ابن حجر، همان كتاب، ص 333/
1/8-جهت اطلاع بيشتر در اين زمينه ر.ك به: ارزيابى انقلاب حسين، تاليف محمد مهدى شمس الدين، ترجمه مهدى پيشوائى، چاپ 2، قم، انتشارات توحيد/
1/9-درباره انگيزه سخنان مغيره در صفحات آينده توضيح خواهيم داد/
1/10- ابن قتيبه دينورى، الامامة السياسة، ط 3، قاهره، مكتبه مصطفى البابى الحلبى، 1382 ه'.ق، ج 1، ص 184/
1/11- طوسى، اختيار معرفة الرجال )، تصحيح و تعليق: حسن المصطفوى، مشهد، دانشگاه مشهد، ص 48/
1/12-ابن قتيبه دينورى، همان كتاب، ج 1، ص .180 اين نامه با اختلاف در الفاظ، در بحارالانوار (تهران، مكتبه الاسلاميه، 1393 ه'.ق) ج 44، ص 212 به بعد - احتجاج طبرسى (نجف، المطبعة المرتضوية)
ج 2، ص 161 - اختيار معرفه الرجال (تصحيح و تعليق: حسن المصطفوى، مشهد، دانشگاه مشهد، 1348 ه'.ق) ص 48 آمده است، ولى ما در ترجمه، عبارت الامامة و السياسة را در نظر گرفتيم.
1/13-كتاب سليم بن قيس الكوفى، قم، داراكتب الاسلاميه، ص 206 - طبرسى، احتجاج، نجف، المطبعه المرتضويه، ص 161 - علامه امينى، عبدالحسين، الغدير، ط 4، بيروت، درالكتاب العربى، 1397 ه'.ق، ج 1، ص 198/
1/14-تحف العقول، قم، دفتر انتشارات جامعه مدرسين، 1363 ه'.ش، ص 237-239/
1/15-شريف القرشى،باقر، حياة الامام الحسين بن على، قم، مكتبة الداورى، ج 2، ص 231 (به نقل از شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد/)
1/16-شيخ مفيد، الارشاد،قم، مكتبة بصيرتى، ص 200/
1/17-شيخ مفيد، همان كتاب، ص 203- ابومخنف، لوط بن يحيى بن سعيد بن مخنف ازدى، مقتل الحسين، قم، ص .16 از آنجا كه مطالب نسخه موجود از مقتل معروف ابى مخنف كه از قديمى‏ترين منابع در مورد حادثه عاشورا است، با آنچه طبرى و ديگران از او نقل كرده‏اند تطبيق نمى‏كند، و از اين نظر از اعتبار لازم برخوردار نيست، حجه الاسلام والمسلمين آقاى حاج شيخ حسن غفارى روايت طبرى از ابى مخنف را در اين زمينه استخراج و با مقدمه‏اى در شرح حال لوط بن يحيى همراه با پاورقيها و تعليقات و توضيحات مفيد به صورت مستقل به طبع رسانده‏اند. در اين كتاب هر جا از اين مقتل نام برده‏ايم، مقصود اين نسخه است/
1/18-د بن طاووس، اللهوف فى قتلى الطفوف، قم، مكتبه الداورى، ص 15/
1/19-آنچه در زمينه ماهيت و عوامل قيام امام حسين (ع) در اين بخش مطرح گرديد، از بحثهاى استاد شهيد مرتضى مطهرى در جلد دوم كتاب «حماسه حسينى» (تهران، انتشارات صدرا، 1361 ه'.ش) اقتباس و تلخيص شده است.
120-لسى، بحارالانوار، تهران، المكتبة الاسلامية، 1393 ه'.ق، ج 44، ص 329/
1/21- مقتل الحسين، قم، ص 85 - محمدبن جرير الطبرى، تاريخ الامم و الملوك، بيروت، دارالقاموس الحديث، ج 6، ص 229 - عز الدين بن اثير، الكامل فى التاريخ، بيروت، دارصادر، ج 4، ص 48 - نجمى، محمد صادق، سخنان حسين بن على (ع) از ميدنه تا كربلا، قم، دفتر انتشارات جامعه مدرسين، ص 148.احمد بن يحيى البلاذرى نيز بخشى از اين خطبه را در «انساب الاشراف» ج 3، ص 171 نقل كرده است /
1/22-برى، همان كتاب، ص 200- ابو مخنف، همان كتاب، ص 86 - نجمى، همان كتاب، ص .54 /
23- حسن بن على بن شعبه، تحف العقول، قم، دفتر انتشارات جامعه مدرسين، 1363ه'.ش، ص 245 - ابومخنف، همان كتاب، ص 86 - طبرى، همان كتاب ص 229 - نجمى، همان كتاب، ص .180 اين خطبه را ابن عساكر در تاريخ دمشق(تحقيق: شيخ محمد باقر محمودى، چاپ موسسه بيادر214) و سيد بن طاووس در اللهوف (قم، مكتبه الداورى، ص 33) و مجلسى در بحارالانوار (تهران، المكتبه الاسلاميه، 1393 ه'.ق، ج 44، ص 192) با اندكى تفاوت نقل كرده‏اند و طبق نقل ابن عساكر و مجلسى، امام اين خطبه را در كربلا و پس از رويارويى با سپاه عمربن سعد ايراد كرده است. آنچه ما نقل كرديم طبق روايت حسن بن على بن شعبه است/
1/24-ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه، ط 1، قاهره، داراحيأ الكتب العربى، 1378 ه'.ق، ج 9،ص 53(شرح خطبه 139) سخنان ابوسفيان را «ابن عبدالبر» در كتاب «الاستيعاب فى معرفه الاصحاب»(در حاشيه الاصابه) ط 1، بيروت، دارااحيأ التراث العربى، 1328 ه'.ق، ج 4، ص 87 و تقى الدين مقريزى در كتاب «النزاع و التخاصم فيما بين بنى اميه و بنى هاشم» (قاهره، مكتبه الاهرام) با اين تفاوت نقل كرده‏اند كه ابوسفيان اين سخنان را خطاب به عثمان گفته است.
1/25-ترى، شيخ محمد تقى، قاموس الرجال، تهران، مركز نشر كتاب، 1379 ه.ق، ج 10، ص 80/
1/26-عودى، على بن الحسين، مروج الذهب، بيروت، دارالاندلس، ج 3، ص 454 (شرح حال مامون)/
1/27-عشر الندامان قومواواسمعوا صوت الاغانى
واشربوا كاس مدام واتركوا ذكر المعانى
شغلتنى نغمه العيدان عن صوت الاذان
و تعوضت عن الحور خمورا فى الدنان
(سبط ابن الجوزى، تذكره الخواص، نجف، منشورات المكتبه الحيدريه، 1383 ه'.ق، ص 291)/
1/28-حاج شيخ عباس قمى، تتمة المنتهى فى وقايع ايام الخلفأ، چاپ دوم، تهران، شركت سهامى طبع كتاب، 1333 ه'.ق، ص 44/
1/29-غذقذونه نام ناحيه سرحدى ميان شام و روم بوده است كه طراطوس و مصيصه در آن واقع است.
1/30-ديرمران محلى در نزديك دمشق است. ياقوت حموى مى‏گويد: «مران به ضم حرف اول، تثنيه مر مى‏باشد»
(معجم البلدان، ماده دير). ديرهاى مسيحى نشين در اطراف بلاد اسلام مركز بدترين و وقيحترين انواع فسق و فجور و شرابخوارى بوده است و همه هوسرانان عصر اموى و عباسى براى استفاده از وسائل لهو و لعب به اين مكانها كه در اصل براى عبادت بوده است، روى مى‏آوردند. يزيد نيز به همين جهت به دير مران كه مركز سرسبز و خرم و آماده براى فسق و فجود بوده، رفته بوده است (عسكرى، سيد مرتضى، نقش ائمه در احيأ دين، تهران، موسسه اهل البيت، بنياد بعثت، 1361 ه'.ش، ج 6، ص 72 (به نقل از: معجم البلدان و الديارات شابشتى).
1/31-ابن واضح، تاريخ يعقوبى، ترجمه دكتر محمد ابراهيم آيتى، چاپ سوم، تهران، مركز انتشارات علمى و فرهنگى، 1362 ه'.ش، ج 2، ص 160 -بلاذرى، احمد بن يحيى، انساب الاشراف، بغداد، مكتبة المثنى، ج 4، ص 3، - ياقوت حموى، معجم البلدان، بيروت، دارحيأ التراث العربى، 1399 ه'.ق، ص 534(ماده دير) بااندكى اختلاف در الفاظ /
1/32 -على بن الحسين، مروج الذهب، بيروت، دارالاندلس، ج 3، ص7 6/
1/33- اخطب خوارزمى، مقتل الحسين، تحقيق: شيخ محمد سماوى، قم، مكتبة المفيد، ج 2، ص 183/
1/34-مسعودى، مروج الذهب، ج 3، ص 68/
1/35- سمو المعنى فى سموالذات، بيروت، مكتبة دارالتربية، 1972 م، ص 58/
1- حاج شيخ عباس قمى , تتمة المنتهى فى وقايع ايام الخلفا, چاپ دوم , تهران , شركت سهامى طبع كتاب ,
1333هـ.ش , ص 43 البته خوردن شراب در آيين واقعى مسيح مثل آيين اسلام تحرم شده است . گرايش يزيد به مسيحيت , در حقيقت , به انحرافها و بد آموزيهاى ساختگى اى بود كه بعدها در اين آيين راه يافته بود
2چانكه بعضى از دانشمندان گفته اند, ظاهراً<سرجون > معرب <سر ژيوس > مى باشد-
3- ابو مخنف , مقتل الحسين , قم , ص 22ـ طبرى , تاريخ الاءمم و الملوك , بيروت , دار القاموس الحديث , ج 6 ص 199ـ ابن اثير, الكامل فى التاريخ , بيروت , دار صادر, ج 4 ص 23ـ شيخ مفيد, الارشاد, قم , مكتبة بصيرتى , ص 205 ـ ابو على مسكويه , تجارب الاءمم , تهران , موءسسهء سروش , 1366هـ.ش , ج 2 ص 42بنا به نقل <فردينان توتل > مسيحى در<معجم اءعلام الشرق و الغرب = المنجد>, وزير ماليه و حسابدار ارتش معاويه <منصور بن سرجون > پدر<يوحنا دمشقى > بوده است . آيت الله لطف الله صافى در كتاب <پرتوى از عظمت حسين عليه السلام > در اين زمينه مى نويسند:<عقاد> در كتاب <معاويه بن ابى سفيان فى الميزان >(ص 168 مى گويد: معاويه امور مالى را به <سر جون بن منصور> و پس از او به پسرش <منصور> واگذار كرد.<ابو على مسكويه > مى نويسد:منشى ديوان ماليات حكومت معاويه و يزيد<سر جون بن منصور> رومى بود ( تجارب الاءمم , تهران , موءسسهء سروش , 1366هـ.ش , ج 2ص 211و 291. از طرف ديگر, از امام صادق عليه السلام روايت شده است كه هنگامى كه على بن الحسين عليه السلام را با ديگر بازماندگان امام حسين عليه السلام در دمشق در خانهء مخروبه اى جاى دادند, يكى از آنان گفت : ما را در اين خانه جاى داده اند كه سقف فرو ريزد و ما را بكشد. نگهبانان به زبان رومى گفتند: اينها را بنگر, از خراب شدن خانه مى ترسند, با آنكه فردا آنها را مى برند و مى كشند! على بن الحسين عليه السلام فرمود: هيچ كس از ما زبان رومى را جز من بنيكويى نمى دانست (ابو جعفر محمد بن الحسين الصفار, بصائر الدرجات , تصحيح و تعليق : حاج ميرزا محسن كوچه باغى , تهران , منشورات الاءعلمى , 1404هـ.ق , جزء 7 باب 12 ص 338 اين روايت نشان مى دهد كه ماءموران حكومت ];ّّ يزيد, جهت نگهبانى اسيران , به زبان رومى سخن مى گفته اند و به احتمال قوى رومى الاءصل بوده اند. التبه آگاهى امام چهارم از زبان رومى در پرتو علم امامت بوده است و اصولا اين روايت در كتاب <بصائر الدرجات > در باب آگاهى امامان از همهء زبانها نقل شده است
4انا لله و انا اليه راجعون و على الاسلام السلام اذ قد بليت الاءمة براع مثل يزيد(سيد بن طاووس ,- اللهوف فى قتلى الطفوف , قم , منشورات مكتبة الداورى , ص 11
5ما الامام العامل بالكتاب و الاخذ بالقسط و الدائن بالحق و الحابس نفسه على ذات الله (شيخ مفيد,- الارشاد, قم , مكتبة بصيرتى , ص 204ـ ابو محنف , مقتل الحسين , قم , ص 17ـ طبرى , تاريخ الاءمم و الملوك , بيروت , دار القاموس الحديث , ج 6 ص 196
6دكتر شهيدى , سيد جعفر, قيام حسين عليه السلام , تهران , دفتر نشر فرهنگ اسلامى , 1359هـ.ش , ص - 185
7- آيتى , دكتر محمد ابراهيم , بررسى تاريخ عاشورا, چاپ دوم , تهران , كتابخانهء صدوق , 1347هـ.ش , ص 47
8بلا ذرى , احمد بن يحيى , انساب الاءشراف , ط 1 بيروت , موءسسه الاءعلمى للمطبوعات , 1394هـ.ق , ص - 317
9هر دو جريان را مسعودى در مروج الذهب (بيروت , دار الاندلس , ج 3 ص 31 آورده است-
10- اين ابى الحديد, شرح نهج البلاغه , قاهرة دار احياء الكتب العربية, 1961م , ج 7 ص 159
11- سورهء شورى :22
12- سورهء اسراء . 26
13- سورهء احزاب : 33
14- اخطب خوارزمى , مقتل الحسين , تحقيق و تعليق : شيخ محمد سماوى , قم , منشورات مكتبة المفيد, ج 2 ص 61ـ سيد بن طاووس , اللهوف فى قتلى الطفوف , قم , منشورات مكتبة الداورى , ص 74 ـ دكتر شهيدى , سيد جعفر, زندگانى على بن الحسين ـ عليه اسلام ـ چاپ اول , تهران , دفتر نشر فرهنگ اسلامى , 1365هـ.ش , ص 66
15- دكتر شهيدى , سيد جعفر, تاريخ تحليلى اسلام تا پايان امويان , چاپ ششم , تهران , مركز نشر دانشگاهى , 1365 هـ.ش , ص 170
16- تاريخ الامم و الملوك , بيروت , دار قاموس الحديث , ج 7 ص 421
17- الارشاد, قم , مكتبة بصيرتى , ص 260
18- تاريخ يعقوبى , نجف , منشورات المكتبة الحيدرية, 1348هـ. ق , ج 3 ص 49(ضمن حوادث زمان حكومت عمر بن عبدالعزيز). اين مطلب در كتاب <الاختصاص > شيخ مفيد(قم , دفتر انتشارات جامعهء مدرسين ), ص 315و نيز در بحار الاءنوار(تهران , مكتبة الاسلامية, 1393هـ.ق ) ج 46 ص 119از امام صادق ـ عليه السلام ـ به اين صورت نقل شده است : لما ولى عبدالملك بن مروان فاستقامت له الاءشياء, كتب الى الحجاج كتابا و خطه بيده , كتب فيه :بسم الله الرحمن الرحيم من عبدالله عبدالملك بن مروان الى الحجاج بن يوسف اما بعد فحسبى دماء بنى ـ عبدالمطلب فانى راءيت آل ابى سفيان لما و لغوا فيها لم يلبثوا بعدها الا قليلا و السلام ... (مثل مشهور:هر كه با آل على در افتاد, بر افتاد>, ريشه در همين گونه واقعيات مسلم تاريخى دارد
19- ابن الطقطقا, الفخرى فى الآداب السلطانية و الدول الاسلامية, بيروت , دار صادر, ص 122
20- (استاد شهيد) مطهرى , مرتضى , حماسهء حسينى , چاپ اول , تهران , انتشارات صدرا, 1361هـ.ش , ج 1 ص 312ـ 313
21- امين , احمد, فجر الاسلام , ط 9 مكتبة النهضة المصريه , 1964م , ص 284
22- شمس الدين , محمد مهدى , ارزيابى انقلاب حسين ـ عليه السلام ـ ترجمهء مهدى پيشوائى , قم , انتشارات توحيد, 1362 ص 135ـ 137
23- شمس الدين , همان كتاب , ص 137ـ 140
24- سيد بن طاووس , اللهوف فى قتلى الطفوف , قم , منشورات مكتبة الداورى , ص 69
25- الحمد الله الذى فضحكم و قتلكم و اءكذب احدوثتكم
26- انما يفتضح الفاسق و يكذب الفاجر و هو غيرنا و الحمدلله (شيخ مفيد, الارشاد, قم , مكتبة بصيرتى , ص 244
27- سيد بن طاووس , همان كتاب , ص 68
28 دكتر آيتى بيرجندى , محمد ابراهيم , بررسى تاريخ عاشورا, چاپ دوم , تهران , كتابخانهء صدوق , 1347هـ.ش , ص 203
29- در كتاب <لهوف > رواى خطبه ,<بشير بن خزيم اسدى > ذكر شده است و در نسخه ء<بلاغات النساء>, هم به صورت خديم و هم به صورت خدام , نقل شده است
30- معمولاً هر جا ام كلثوم , به صورت مطلق ياد شود, مقصود زينب كبرى ـ عليها السلام ـ دختر بزرگ على عليه السلام ـ است
31- بلاغات النساء, قم , مكتبهء بصيرتى , ص 24 دكتر شهيدى , سيد جعفر, قيام حسين ـ عليه السلام ـ تهران , دفتر نشر فرهنگ اسلامى , 1359هـ.ش , ص 182
32- وقتى پيامبر اسلام مكه را فتح كرد, بزرگان قريش و در راءس آنان ابو سفيان , جد يزيد, از گذشتهء خود پشيمان بودند و مى ترسيدند كه پيامبر آنان را مجازات كند, ولى حضرت به آنان فرمود:<برويد, شما آزاد شدگانيد> زينب ـ عليها اسلام ـ با اين بيان , اشاره به آن عفو بزرگ جد خود در مورد جد يزيد دارد
33- ابن ابى طيفور, همان كتاب , ص 12ـ 23
34- دكتر شهيدى , سيد جعفر, قيام حسين عليه السلام , تهران , دفتر نشر فرهنگ اسلامى , 1359هـ.ش , ص 187ـ 189 با اندكى تغيير در الفاظ و عبارات
35- سيد ابن طاووس , اللهوف , قم , منشورات الداورى , ص 66ـ دكتر شهيدى , سيد جعفر, زندگانى على بن الحسين عليه السلام , چاپ اول , تهران , دفتر نشر فرهنگ اسلامى , 1365هـ.ش , ص 56ـ حسنى , على اكبر, امام چهارم پاسدار انقلاب خونين كربلا, قم , انتشارات نسل جوان , ص 38ـ 40) احتمال هست كه اين سخنرانى در باز گشت اهل بيت از شام , در كوفه ايراد شده باشد, زيرا از ايك طرف , خطبه طولانى است و در موقع رفتن به شام , براى ايراد چنين خطبه اى , نه آزادى وجود داشت و نه وقت و فرصت , و از طرف ديگر, طبرسى در آغاز اين خطبه مى گويد: احتجاج على بن الحسين ـ عليه السلام ـ على اهل الكوفه حين خرج من الفسطاط و توبيخه اياهم على غدر هم و نكثهم ...(احتجاج , نجف , المطبعة المرتضوية ج 2 ص 166 و مى دانيم كه موقع رفتن به شام خيمه اى وجود نداشته است كه امام از آن بيرون آيد
36- سورهء زمر: 42
ّّ 37 سيد بن طاووس , اللهوف فى قتلى الطفوف , قم , منشورات مكتبة الداورى , ص 68
38- برخى از مورخان كه خطبهء حضرت سجاد را با عبارت <فضلنا بسبع > نقل كرده اند, فضيلت هفتم را ذكر نكرده اند, و برخى , فضيلت هفتم را به صورت <منا البتول > و بعضى ديگر<منا المهدى > نقل كرده اند
39- اشاره است به داستان نصب حجر الاءسود توسط پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم در سن 35سالگى آن حضرت و رفع اختلاف مردم مكه با اين تدبير
40- گويا اشاره است به شكسته شدن شمشير على عليه السلام در جريان جنگ <احد> كه از طرف خداوند عالم , شمشير ذو الفقار به او داده شد. شايد هم اشاره به موردى بوده كه حضرت با دو دست شمشير مى زده است , به قرينه ء دو نيزه
41- دربارهء هجرت كردن على عليه السلام چند احتمال وجود دارد كه ذيلاً به آنها اشاره مى شود
الف ـ هجرت از مكه به مدينه در صدر اسلام و سپس هجرت از آنجا به يمن در اواخر عمر پيامبر براى ارشاد و هدايت مردم آن سامان
ب ـ هجرت از مكه به مدينه و سپس از آنجا به كوفه (پس از رحلت پيامبر و در دوران خلافت خود على عليه السلام
ج ـ هجرت از مكه به شعب ابى طالب (كه مدت سه سال طول كشيد) و سپس هجرت از مكه به مدينه (حسنى , على اكبر, امام چهارم پاسدار انقلاب خونين كربلا, قم , انتشارات نسل جوان , ص 66
42- بحار الاءنوار, تهران , المكتبة الاسلامية, 1393هـ. ق , ج 45 ص 137 بعضى از قسمتهاى خطبهء امام سجاد عليه السلام ترجمه نگرديده است و اين قسمتها با نهادن سه نقطه مشخص شده است
43- كامل بهائى , تهران , مكتب مرتضوى , ص 301
44- سبط ابن الجوزى , تذكرة الخواص , نجف , منشورات المكتبة الحيدرية, 1383هـ.ق , ص 262
45- سبط ابن الجوزى , همان كتاب , ص 290
46- البته اين قسمت را يزيد, يا مورخان دربارى آن روزگار, از خود اضافه كرده اند زيرا هرگز امام حسين ـ عليه السلام ـ نگفته بود كه حاضر است دست بيعت در دست يزيد بگذارد, و اساساً پيام نهضت عاشورا, از اول تا آخر, نفى بيعت با يزيد و يزيديان است
47- ابن اثير, الكامل فى التاريخ , بيروت , دار صادر, ج 4 ص 87ـ اين جريان را طبرى در تاريخ خود(چاپ بيروت , دار القاموس الحديث , ج 6 ص 266 و نيز سبط ابن الجوزى در تذكرة الخواص (چاپ نجف , المطبعة الحيدرية, 1383 هـ. ق , ص 261و 265 به اختصار نقل كرده اند
حتى ابن زياد نيز پس از فاجعهء كربلا از عواقب جنايتى كه مرتكب شده بود, نگران شد. گواه اين معنا گفتگويى است كه بين او و عمر بن سعد رد و بدل شده است و طبرى و ابى مخف آن را بدين صورت نقل كرده اند
پس از كشته شدن حسين بن على عليه عليه السلام , عبيد الله بن زياد به عمر بن سعد گفت : آن نوشته اى كه دربارهء قتل حسن به تو داده بودم , كجاست ؟ عمر سعد گفت
ـ به دنبال اجراى فرمان تو رفتم و آن نامه گم شد
ـ حتما بايد آن را بياورى
ـ گم شده است
ـ به خدا سوگند بايد آن را به من برگردانى
ـ آن را نگهداشته ام تا در مدينه به پير زنان قريش نشان داده دستاويز قرار دهم , من به تو يك خدمت و خير خواهى كردم كه اگر به پدرم سعد وقاص كرده بودم , حق پدرى او را ادا كرده بودم
در اين هنگام برادر ابن زياد بنام <عثمان > گفت : عمر بن سعد راست گفت , به خدا سوگند دوست داشتم كه تا روز قيامت نسل زياد خوار مى شد ولى حسين بن على كشته نمى شد
رواى قضيه كه خود شاهد اين گفتگو بوده , اضافه مى كند: به خدا سوگند ابن زياد خوف برادر خود را رد نكرد!(تاريخ الاءمم و الملوك , بيروت , دار القاموس الحديث , ج 6 ص 268ـ ابو مخنف , مقتل الحسين , قم , ص 229
48- مروان پس از مرگ معاويه در مدينه بود است , مگر اينكه بگوييم در اين مدت به شام سفر كرده بوده است
49- عماد الدين طبرى , كامل بهائى , تهران , مكتب مرتضوى , ص 302
50- تاريخ يعقوبى , نجف , منشورات الحيدرية, 1384هـ. ق , ج 3 ص 49ضمن حوادث زمان حكومت عمر بن عبدالعزيز). اين نامه را در صفحات گذشته نيز نقل كرده ايم
51- عبدالله بن عفيف از ياران على عليه السلام بود و يك چشمش را در جنگ جمل و چشم ديگر را در جنگ صفين از دست داده بود
52- محمد بن جرير الطبرى , تاريخ الاءمم و الملوك , بيروت , دار القاموس الحديث , ج 6 ص 263ـ ابو مخنف , مقتل الحسين , قم , ص 207ـ سيد ابن طاووس , اللهوف فى قتلى الطفوف , قم , منشورات مكتبة الداورى , ص 69
53- و اذ قال موسى لقومه يا قوم انكم ظلمتم اءنفسكم باتخاذكم العجل فتوبوا الى باركم فاقتلوا اءنفسكم ...(بقره :54
54- از مدائن هفتاد نفر و از بصره سيصد نفر جهت پيوستن به توابى حركت كرده بودند, اما هنگامى به ميدان جنگ نزديك شدند كه توابين شكست خورده بودند
55- ابو مخنف , مقتل الحسين , ص 248ـ 310ـ ابن اثير, الكامل فى التاريخ , بيروت , دار صادر, ج 4 ص 158ـ 186
56- ابوالعباس المبرد, الكامل فى اللغة و الاءدب , ط 1 بيروت , دارالكتب العلمية, 1407هـ.ق , ج 2 ص 112ـ 116ـ اخطب خوارزمى , مقتل الحسين , تحقيق و تعليق شيخ محمد سماوى , قم , منشورات المفيد, ج 2 ص 202به بعد. در آن ايام توابين در كوفه سرگرم آمادگى و جمع آورى نيرو بودند, ولى مختار مى گفت : سليمان آگاهى لازم را در مسائل جنگى و نظامى ندارد و بزودى شكست خواهد خورد
57- ابن اثير, همان كتاب , ج 4 ص 211ـ 244
58- ابن ابى الحديد, شرح نهج البلاغه , قاهر, دار احياء الكتب العربية, ج 7 ص 130 اين قضيه را مسعودى نيز در مروج الذهب (بيروت , دارالاءندلس ) ج 3 ص 257نقل كرده , ولى به جاى دو هزار نفر, دويست نفر نقل كرده است
59- ابن ابى الحديد, همان كتاب , ج 7 ص 139
________________________________________
منبع: سيره پيشوايان - مهدى پيشوايى


موضوعات مرتبط: امام حسین (ع)
[ جمعه 18 اسفند1391 ] [ 16:20 ] [ سید محمد طبا طبا ئی ] [ ]
 شهادت امام حسین علیه

سلاممشبي را شه دين در حرمش مهمان است، مكن اي صبح طلوع، مكن اي صبح طلوع         بدنش زير سم اسبان است، مكن اي صبح طلوع، مكن اي صبح طلوع

 مبارزهء حضرت ابي عبدالله الحسين (ع) و شهادت آن مظلوم

از بعض ارباب مقاتل نقل است كه چون حضرت سيدالشهداء عليه السلام نظر كرد هفتاد و دو تن از ياران و اهلبيت خود را شهيد و كشته بر روي زمين ديد عازم جهاد گرديد، پس به جهت وداع زنها رو به خيمه كرد و پردگيان سرادق عصمت را طلبيد و ندا كرد كه اي سكينه، اي فاطمه، اي زينب، اي ام كلثوم. عَلَيْكُنَّ مِنّي السَّلامُ:

وَاَسْكَنَّ مِنهُ الذَّيلَ مُنتجِباتِ
وَ يا كَهْفَ اَهْلِ الْبَيْتِ في الاْزَماتِ
وَ يا لَيْتَنا لَمْ نَمْتَحِنْ بِحَيات
وَ مَنْ لَلْعُذاري عِنْدَ فَقْدِ وُلاه
زد حلقه گرد او همه چون هاله گرد ماه
وين موكنان بگريه كه شد روز ما تباه
    

    

فَقٌمن وَاَرْسَلنَ الدُّموُعَ تَلَهُفّا
اِلي اَيْنَ يَابْنَ الْمُصْطَفي كوْكَبَ الدُّجي
فَيا لَيْتَنا مِتْنا وَلَمْ نَرَمانَري
فَمَنْ لِلْيَتامي اِذْ تَهَدَّمَ رُكْنُهُمْ
سرگشته بانوان سراپرده عفاف
آن سر زنان به ناله كه شد حال ما زبون

پس سكينه عرض كرد يا اَبَه اَسَتَسْلَمْت لِلْمَوتِ اي پدر آيا تن به مرگ داده‌اي؟ فرمود چگونه تن به مرگ ندهد كسي كه ياور و معيني ندارد عرض كرد پس ما را به حرم جدمان بازگردان، حضرت در جواب بدين مثل تمثل جست:

هَيْهاتَ لَوتُرِكَ الْقَطالَنام.

اگر صياد از مرغ قطا دست بر مي‌داشت آن حيوان در آشيانة‌ خود آسوده مي‌خفت. كنايت از آنكه اين لشكر دست از من برنمي‌دارند، و نمي‌گذارند كه شما را به جائي برم، زنها صدا به گريه بلند كردند، حضرت ايشان را ساكت فرمود. و گويند كه آن حضرت رو به ام كلثوم نمود و فرمود.

اوُصيكِ يا اُخَيَّه بِنَفْسِكِ خَيْراً وَ اِنّي بارِرٌ اِلي هؤلاءِ الْقَوْم.

در اثبات الوصيه است كه امام حسين عليه السلام حاضر كرد علي بن الحسين عليه السلام را و آن حضرت بيمار بود پس وصيت فرمود به او به اسم اعظم و مواريث انبياء عليهم السلام و آگاه نمود او را كه علوم و صحف و مصاحف و سلاح را كه از مواريث نبوتست نزد ام سلمه رضي الله عنها گذاشته و امر كرده كه چون امام زين العابدين عليه السلام برگردد به او سپارد.

در دعوات راوندي از حضرت امام زين العابدين عليه السلام روايت كرده كه فرمود پدرم مرا در بر گرفت و به سينه خود چسباند در آن روز كه كشته شد وَالدّمآءُ تَغْلي و خونها در بدن مباركش جوش مي‌خورد، و فرمود اي پسر من حفظ كن از من دعائي را كه تعليم فرمود آنرا به من فاطمه صلوات الله عليه و تعليم فرمود به او رسول خدا صلي الله عليه و آله و تعليم نمود به آن حضرت جبرئيل از براي حاجت و مهم و اندوه و بلاهاي سخت كه نازل مي‌شود و امر عظيم و دشوار و فرمود بگو:

بِحَقّ يس وَالْقُرانِ الْحَكيمِ وَ بِحَقّ طه وَالْقُرانِ الْعَظيم يا مَنْ يَقْدِرُ عَلي حَوائِج السّائِلينَ يا مَنْ يَعْلَمُ ما في الضَّميرِِ يا مُنَفّسَ عَنِ الْمَكروُبينَ يا مُفَرّجَ عَنِ الْمَغْمُومينَ يا ارحِمَ الشَّيْخ الْكبيرِ يا رازِقَ الّطِفْلِ الصَّغيرِ يا مَنْ لايَحْتاجُ اِلَي التَّفْسيرِ صَلّ عَلي مُحًّمَدٍ وَ الِ مُحَّمَدٍ وَ افعَلْ بي كَذا وَ كَذا.

در كافي روايت شده كه حضرت امام زين العابدين عليه السلام وقت وفات خويش حضرت امام محمد باقر عليه السلام را به سينه چسبانيد و فرمود اي پسر جان من وصيت مي‌كنم ترا به آنچه كه وصيت كرد به من پدرم هنگامي كه وفاتش حاضر شد و فرمود اين وصيت را پدرم به من نموده فرمود,

يا بُنّيَّ اِيّاكَ وَ ظُلْمَ مَنْ لايَجِدُ عَلَيْكَ ناصِراً اِلاّض اللهُ.

اي پسر جان من بپرهيز از ظلم بر كسي كه ياوري و دادرسي ندارد مگر خدا.

راوي گفت پس حضرت سيدالشهداء عليه السلام به نفس نفيس عازم قتال شد. امام زين العابدين عليه السلام چون پدر بزرگوار خود را تنها و بيكس ديد با آنكه از ضعف و ناتواني قدرت برداشتن شمشير نداشت راه ميدان پيش گرفت، ام كلثوم از قفاي او ندا در داد كه اي نور ديده برگرد، حضرت سجاد عليه السلام فرمود كه اي عمه دست از من بردار و بگذار تا پيش روي پسر پيغمبر صلي الله عليه و آله جهاد كنم، حضرت سيدالشهداء عليه السلام به ام كلثوم فرمود كه باز دار او را تا كشته نگردد و زمين از نسل آل محمد عليهم السلام خالي نماند. بالجمله امام حسين عليه السلام در چنين حال از محبت امت دست بازنداشت و همي خواست بلكه تني چند به راه هدايت درآيد و از آن گمراهان روي برتابد. لاجرم ندا در داد كه آيا كسي هست كه ضرر دشمن را از حرم رسول خدا صلي الله عليه و آله بگرداند؟ آيا خداپرستي هست كه در باب ما از خدا بترسد؟ آيا فريادرسي هست كه اميد ثواب از خدا داشته باشد و به فرياد ما برسد؟ آيا معيني و ياوري هست كه به جهت خدا ياري ما كند؟ زنها كه صداي نازنينش را شنيدند به جهت مظلومي او صدا را به گريه و عويل بلند كردند.

در كتاب احتجاج مسطور است كه حضرت از اسب فرود آمد و با نيام شمشير گودي در زمين كند و آن كودك را به خون خويش آلوده كرد پس او را دفن نمود.

طبري از حضرت ابوجعفر باقر عليه السلام روايت كرده كه تيري آمد رسيد بر گلوي پسري از آن حضرت كه در كنار او بود پس آن حضرت مسح مي‌كرد خون را بر او و مي‌گفت: اَلَلّهَمَّ احْكُمْ بَيْنَنا وَ بَيْنَ قَوْم دَعَوْنا لِيَنْصُرُونا فَقَتَلُونا.

پس امر فرمود آوردند حبره‌اي و آن جامه‌اي است يماني آن را چاك كرد و پوشيد پس با شمشير به سوي كارزار بيرون شد، انتهي. بالجمله چون از كار طفل خويش فارغ شد سوار بر اسب شد و روي به آن منافقان آورد و فرمود:

عَنْ‌ ثَوابِ الله رَبّ الثّقَلَيْنِ
حَسَنَ الْخَيرِ كَريمَ الاَبَوَيْنِ
اُحْشُرُوا النَّاس اِلي حَرْبِ الْحُسَيْنَ
    

    

كَفَرَ الْقَوْمُ وَ قِدْماً رَغِبُوا
قَتَلَ الْقَوْمُ عَلِيّاً وَابْنَهُ
حَنَقاً مِنْهُمْ وَ قالُوا اَجْمِعُوا

پس مقابل آن قوم ايستاد و در حالتي كه شمشير خود را برهنه در دست داشت و دست از زندگاني دنيا شسته و يك باره دل به شهادت و لقاي خدا بسته و اين اشعار را قرائت مي‌فرمود:

كَفاني بِهذا مُفْخَرًا حينَ اَفْخَرُ
وَ نَحْنُ سِراجُ اللهِ فيِ الْخَلْقِ يَزْهَرُ
وَ عَمّي يُدْعي ذاالْجَناحَيْن جَعْفَرٌ
وَ فينَا الْهًدي وَ‌الْوَحْيُ بِالْخَيْر يُذْكَرُ
نَسُرُّ بِهاذا في الاَنامِ وَ نَجْهَرُ
بِكَاْس رَسُولِ اللهِ ما لَيْسَ يُنْكَرُ
وَ مُبْغِضُنا يَوْمَ الْقِيامَهِ يَخْسُرُ
    

    

اَنَا ابْنُ عِليّ الّطُهْرِ مِنْ‌الِ هاشِمٍ
وَجَدّي رَسُولَ اللهِ اَكْرَمُ مَنْ مَشي
وَ فاطِمَهُ اَمّي مِنْ سُلالَهِ اَحْمَدَ
وَ فينا كِتابُ اللهِ اُنْزِلَ صادِقاً
وَ نَحْنُ اَمانُ اللهِ لِلناسِ كُلّهمْ
وَ نَحْنُ وَلاهُ الْحُوْضِ نَسْقي وُلاتِنا
وَ شيعَتُنا فيِ النّاسِ اَكْرَمُ شيعَهٍ

پس مبارز طلبيد و هر كه در برابر آن فرزند اسد الله الغالب مي‌آمد او را به خاك هلاك مي‌افكند تا آنكه كشتار عظيمي نمود و جماعت بسيار از شجاعان و ابطال رجال را به جهنم فرستاد، ديگر كسي جرئت ميدان آن حضرت نكرد.

پس آن جناب حمله بر ميمنه نمود و فرمود:

وَالْعارُ اَوْلي مِنْ دُخُولِ النّارِ
    

    

اَلْمَوْتُ خَيْرٌ مِنْ رُكُوبِ الْعارِ

پس حمله بر مسيره كرد و فرمود:

الَيْتُ اَنْ لا اَنْثَني
اَمْضي عَلي دين النّبي
    

    

انا الْحُسَيْنُ بْنُ عَلِيِ
اَحْمي عَيالاتِ اَبيً

بعض از رواه گفته به خدا قسم هرگز نديدم مردي را كه لشكرهاي بسيار او را احاطه كرده باشند و ياران و فرزندان او را به جمله كشته باشند و اهلبيت او را محصور و مستأصل ساخته باشند شجاعت و قوي القلب‌تر از امام حسين عليه السلام چه تمام اين مصائب در او جمع بود به علاوه تشنگي و كثرت حرارت و بسياري جراحت و با وجود اينها گرد اضطراب و اضطرار بر دامن وقارش ننشست و به هيچگونه آلايش تزلزل در ساحت وجودش راه نداشت و با اينحال مي‌زد و مي‌كشت، و گاهي كه ابطال رجال بر او حمله مي‌كردند و چنان بر ايشان مي‌تاخت كه ايشان چون گله گرگ ديده مي‌رميدند و از پيش روي آن فرزند شير خدا مي‌گريختند، ديگر باره لشكر گرد هم در مي‌آمدند و آن سي هزار نفر پشت با هم مي‌دادند و حاضر به جنگ او مي‌شدند، پس آن حضرت بر آن لشكر انبوه حمله مي‌افكند كه مانند جراد منتشر از پيش او متفرق و پراكنده مي‌شدند و لختي اطراف او از دشمن تهي مي‌گشت. پس از قلب لشكر روي به مركز خويش مي‌نمود و كلمه مباركه لاحَوْلَ وَلاقُو‌ّهَ اِلاّ بِاللهِ را تلاوت مي‌فرمود.

شايسته است در اين مقام كلام (جميز كار كردن) هندوي هندي را در شجاعت امام حسين عليه السلام نقل كنيم:

شيخ مرحوم در لؤلؤ مرجان از اين شخص نقل كرده كه كتابي در تاريخ چين نوشته به زبان اردو كه زبان متعارف حاليه هند است و آنرا چاپ كردند، در جلد دوم در صفحه 111 چون به مناسبتي ذكري از شجاعت شده بود اين كلام كه عين ترجمه عبارت اوست در آنجا مذكور است:

«چون بهادري و شجاعت رستم مشهور زمانه است لكن مرداني چند گذشته كه در مقابلشان نام رستم قابل بيان نيست چنانچه حسين بن علي عليهماالسلام كه شجاعتش بر همه شجاعان رتبه تقدم يافته چرا كه شخصي كه در ميان كربلا به ريگ تفته با حالات تشنگي و گرسنگي مردانگي به كار برده باشد به مقابل او نام رستم كسي آرد كه از تاريخ واقف نخواهد بود. قلم كه را يارا است كه حال حسين عليه السلام برنگارد، و زبان كه را طاقت كه مدح ثابت قدمي هفتاد و دو نفر در مقابله سي هزار فوج شامي خونخوار و شهادت هر يك را چنانچه بايد ادا نمايد، نازك خيالي كجا اينقدر رسا است كه حال و دلهاي آنها را تصوير كند كه بر سرشان چه پيش آمد از آن زماني كه عمر سعد (ملعون) با ده هزار فوج دور آنها را گرفته تا زماني كه شمر (ملعون) سر اقدس را از تن جدا كرد. مثل مشهور است كه دواي يك، دو باشد يعني از آدم تنها كار برنمي‌آيد تا دومي برايش مددكار نباشد. مبالغه بالاتر از آن نيست كه در حق كسي گفته شود كه فلان كس را دشمن تنگ كرده بودند با وجود آن ثابت قدمي را از دست ندادند. چنانچه از چهار طرف ده هزار فوج يزيد بود كه بارش نيزه و تيرشان مثل بادهاي تيره طوفان ظلمت برانگيخته بودند. دشمن پنجم حرارت آفتاب عرب بود كه نظيرش در زير فلك‌ صورت امكان نپذيرفته، گفته مي‌توان شد كه تمازت و گرمي عرب غير از عرب يافت نمي‌تواند شد. دشمن ششم ريگ تفيدة ميدان كربلا بود كه در تمازت آفتاب شعله زن و مانند خاكستر تنور گرم سوزنده و آتش افكن بوده بلكه درياي قهاري مي‌توان گفت كه حبابهايش آبله‌هاي پاي بني فاطمه بودند، واقعي دو دشمن ديگر كه از همه ظالمتر يكي تشنگي و دوم گرسنگي مثل همراهي دغاباز ساعتي جدا نبودند، خواهش و آرزوي اين دو دشمن همان وقت كم مي‌شد كه زبانها از تشنگي چاك چاك مي‌گرديدند. پس كساني كه در چنين معركه هزارها كفار را مقابله كرده باشند بهادري و شجاعت برايشان ختم است».

به خال هندويش بخشم سمرقند و بخارا را.

رَجَعَ الْكَلامُ اِلي سِياقِهِ الا‎َوَّل:

اين وقت ابن سعد لعين بدانست كه در پهن دشت آفرينش هيچكس را آن قدرت و توانائي نيست كه با امام حسين عليه السلام كوشش كند و اگر كار بدينگونه رود آن حضرت تمام لشكر را طمعه شمشير خود گرداند. لاجرم سپاهيان را بانگ بر زد و گفت:

واي بر شما آيا مي‌دانيد كه با كه جنگ مي‌كنيد و با چه شجاعتي رزم مي‌دهيد اين فرزند انزع البطين غالب كل غالب علي بن ابيطالب عليه السلام است، اين پسر آن پدر است كه شجاعان عرب و دليران روزگار را به خاك هلاك افكنده. همگي همدست شويد و از هر جانب بر او حمله آريد:

فَصَوَّبُوا الرَّايَ لَمّا صَعَّدُوا الْفِكَرا
السَّيْفَ وَ السَّهْمَ وَ الْخِطّيَّ وَالحَجَرا
    

    

اَعْياهُمْ اَنْ يَنالوُهُ مَبارَزَه
اَنْ وَجَّهُوا نَحْوَهُ فِي الْحَرْبِ اَرْبَعَهً

پس آن لشكر فراوان از هر جانب بر آن بزرگوار حمله آوردند و تيراندازان  تيرها بر كمان نهادند و بسوي آن حضرت رها كردند.

پس دور آن غريب مظلوم را احاطه كردند و مابين او و خيام اهلبيت حاجز و حائل شدند، و جماعتي جانب سرادق عصمت گرفته. حضرت چون اين بدانست بانگ بر آن قوم زد و فرمود كه اي شيعيان آل ابوسفيان اگر دست از دين برداشتيد و از روز قيامت و معاد نمي‌ترسيد پس در دنيا آزاد مرد و با غيرت باشيد رجوع به حسب و نسب خود كنيد زيرا كه شما عرب مي‌باشيد. يعني عرب غيرت و حميت دارد شمر (ملعون) بيحيا رو به آن حضرت كرد و گفت چه مي‌گوئي اي پسر فاطمه؟ فرمود مي‌گويم من با شما جنگ دارم و مقاتلت مي‌كنم و شما با من نبرد مي‌كنيد، زنان را چه تقصير و گناه است؟ پس منع كنيد سركشان خود را كه متعرض حرم من نشوند تا من زنده‌ام. شمر صيحه در داد كه اي لشكر از سراپردة اين مرد دور شويد كه كفوي كريم است و قتل او را مهيا شويد كه مقصود ما همين است. پس سپاهيان بر آن حضرت حمله كردند و آن جناب مانند شير غضبناك در روي ايشان درآمد و شمشير در ايشان نهاد و آن گروه انبوه را چنان به خاك مي‌افكند كه باد خزان برگ درختان را. و بهر سو كه رو مي‌كرد لشكريان پشت مي‌دادند. پس از كثرت تشنگي راه فرات در پيش گرفت، كوفيان دانسته بودند كه اگر آن جناب شربتي آب بنوشد ده چندان از اين بكوشد و بكشد. لاجرم در طريق شريعه صف بستند و راه آب را مسدود نمودند و هرگاه آن حضرت قصد فرات مي‌نمود و بر او حمله مي‌كردند و او را بر مي‌گردانيدند.

اعور سلمي و عمر و بن حجاج كه با مرداني كماندار نگهبان شريعه بودند بانگ بر سپاه زدند كه حسين را راه بر شريعه مگذاريد، آن حضرت مانند شير غضبان برايشان حمله مي‌افكند و صفوف لشكر را بشكافت و راه شريعه را از دشمن بپرداخت و اسب را به فرات راند و سخت تشنه بود و اسب آن جناب نيز تشنگي را از حد افزون داشت سر به آب گذاشت. حضرت فرمود كه تو تشنه و من نيز تشنه‌ام به خدا قسم كه آب نياشامم تا تو بياشامي، كانه اسب فهم كلام آن حضرت كرد، سر از آب برداشت يعني در شرب آب من بر تو پيشي نمي‌گيرم، پس حضرت فرمود آب بخور من مي‌آشامم و دست فرا برد و كفي آب بر گرفت تا آن حيوان بياشامد كه ناگاه سواري فرياد برداشت كه اي حسين تو آب مي‌نوشي و لشكر به سراپرده‌ات مي‌روند و هتك حرمت تو مي‌كنند.

چون آن معدن حميت وغيرت اين كلام را از آن ملعون شنيد آب از كف بريخت و به سرعت از شريعه بيرون تاخت و بر لشكر حمله كرد تا به سراپردة خويش رسيد معلوم شد كه كسي متعرض خيام نگشته و گوينده اين خبر مكري كرده بوده. پس دگرباره اهلبيت را وداع گفت، اهلبيت همگان با حال آشفته و جگرهاي سوخته و خاطرهاي خسته و دلهاي شكسته در نزد آن حضرت جمع آمدند و در خاطر هيچ آفريده صورت نبندد كه ايشان به چه حالت بودند و هيچكس نتواند كه صورت حال ايشان را تقرير يا تحرير نمايد.

كه تصويرش زده آتش بجانم
شنيدن كي بود مانند ديدن
    

    

من از تحرير اين غم ناتوانم
ترا طاقت نباشد از شنيدن

بالجمله ايشان را وداع كرد و به صبرو شكيبائي ايشان را وصيت نمود و فرمان داد تا چادر اسيري بر سر كنند و آماده لشكر مصيبت و بلا گردند، و فرمو د بدانيد كه خداوند شما را حفظ و حمايت كند و از شر دشمنان نجات دهد و عاقبت امر شما را به خير كند و دشمنان شما را به انواع عذاب و بلا مبتلا سازد و شما را به انواع نعم و كرم مزد و عوض كرامت فرمايد، پس زبان به شكوه ميگشائيد و سخني ميگوئيد كه از مرتبت و منزلت شما بكاهد، اين سخنان بفرمود و رو به ميدان نمود. شاعر در اين مقام گفته:

بر كودكان نمود به حسرت همي نگاه
آنرا گذاشت بر دل و از دل كشيد آه
وز خيمه‌گاه گشت روان سوي حربگاه
فرياد واخاه شد و بانگ وا اباه
    

    

آمد به خيمگاه وداع حرم نمود
اين را نشاند در بر و بر رخ فشاند اشگ
در اهلبيت شور قيامت بپا نمود
او سوي رزمگاه شد و در فقاي او

پس عنان مركب به سوي ميدان بگردانيد و بر صف لشكر مخالفان تاخت مي‌زد و مي‌انداخت و با لب تشنه و بدن خسته از كشته پشته مي‌ساخت و مانند برگ خزان سرهاي آن منافقان را بر زمين مي‌ريخت و به ضرب شمشير آبدار خون اشرار و فجار را با خاك معركه مي‌ريخت و مي‌آميخت، لشكر از هر طرف او را تيرباران نمودند، آن حضرت در راه حق آن تيرها را بر رو و گلو و سينه مبارك خود مي‌خريد و از كثرت خدنگ كه بر چشمه‌هاي زره آن حضرت نشست سينه مباركش چون خارپشت گشت.  در اين وقت حضرت از بسياري جراحت و كثرت تشنگي و بسياري ضعف و خستگي توقف فرمود تا ساعتي استراحت كرده باشد كه ناگاه ظالمي سنگي انداخت به جانب آن حضرت آن سنگ بر جبين مباركش رسيد و خون از جاي او بر چشم و چهره خود را از خون پاك كند تا ناگاه تيري كه پيكانش زهرآلوده و سه شعبه بود بر سينه مباركش و به قولي بر دل پاكش رسيد و از آن سوي سر بدر كرد و حضرت در آنحال گفت:

بِسْمِ اللهِ وَ باللهِ وَ علي مِلَّهِ رَسُولِ اللهِ صَلّي الله عَلَيْهِ وَ الِهِ.

آنگاه رو به سوي آسمان كرد و گفت اي خداوند من ، تو مي‌داني كه اين جماعت مي‌كشند مردي را كه در روي زمين پسر پيغمبر جز او نيست. پس دست برد و آن تير را از قفا بيرون كشيد و از جاي آن تير مسموم مانند ناودان خون جاري گرديد، حضرت دست به زير آن جراحت مي‌داشت چون از خون پر شد به جانب آسمان مي‌افشاند و از آن خون شريف قطره‌اي برنمي‌گشت ديگرباره كف دست را از خون پر كرد و بر سر و روي و محاسن خود ماليد و فرمود كه با سر و روي خون آلود و به خون خويش خضاب كرده جدم رسول خدا (ص) را ديدار خواهم كرد و نام كشندگان خود را به او عرض خواهم داشت. مؤلف گويد: كه صاحب معراج المحبه اين مصيبت را نيكو به نظم آورده است، شايسته است كه من آن را در اينجا ذكر كنم، فرموده:

كه آسايد دمي از زخم پيكار
به پيشاني وجه الله احسن
شكست آيينة‌ ايزد نما را
چه در روز احد روي محمد
نمايان شد ز زير چرخ جوشن
گرفت اندر دل شه جاي تا پر
عيان گرديد زهرآلوده پيكان
ز زهر آلوده پيكان گشت پرخون
كه جنب الله بدريد از سنانش
سمند عشق بار عشق بگذاشت
برو افتاد و مي‌گفت اندر آندم
وَاَيْتَمْتُ الْعيالَ لِكَيْ اَراكا
لَما حَنَّ الْفُؤادُ اِلي سِواكا
    

    

به مركز باز شد سلطان ابرار
فلك سنگي فكند از دست دشمن
چه زد از كينه آن سنگ جفا را
كه گلگون گشت روي عشق سرمد
دلي روشنتر از خورشيد روشن
يكي الماس وش تيري ز لشگر
كه از پشت و پناه اهل ايمان
مقام خالق يكتاي بيچون
سنان زد نيزه بر پهلو چنانش
بديدارش دل آرا رايت افراخت
بشكر وصل فخر نسل آدم
تَرَكْتُ الْخَلْقَ طُرّافي هَواكا
وَلَوْ قَطّعْتَني فِي الْحُبّ اِرْباً

اين وقت ضعف و ناتواني بر آن حضرت غلبه كرد و از كارزار بازايستاد و هر كه به قصد او نزديك مي‌آمد يا از بيم يا از شرم كناره مي‌كرد و برمي‌گشت. تا آنكه مردي از قبيله كنده كه نام نحسش مالك (لعين) بن يسر بود به جانب آن حضرت روان شد و ناسزا و دشنام به آن جناب گفت و با شمشير ضربتي بر سر مباركش زد كلاهي كه بر سر مقدس آن حضرت بود شكافته شد و شمشير بسر مقدسش رسيد و خون جاري شد به حدي كه آن كلاه از خون پر شد. حضرت در حق او نفرين كرد و فرمود: با اين دست نخوري و نياشامي و خداوند ترا با ظالمان محشور كند. پس آن كلاه ديگر بر سر گذاشت و عمامه بر روي آن بست. مالك بن يسر آن كلاه پرخون را كه از خز بود برگرفت و بعد از واقعه عاشورا به خانه خويش برد و خواست او را از آلايش خون بشويد زوجه‌اش ام عبدالله بنت الحر البدي كه آگه شد بانگ بر او زد كه در خانه من لباس مأخوذي فرزند پيغمبر را مي‌آوري؟ بيرون شو از خانه من خداوند قبرت را از آتش پر كند و پيوسته آن ملعون فقير و بدحال بود و از دعاي امام حسين عليه السلام هر دو دست او از كار افتاد بود و در تابستان مانند دو چوب خشك مي‌گرديد و در زمستانت خون از آنها مي‌چكيد و بر اين حال خسران بود تا به جهنم واصل شد.

و به روايت سيد ره و مفيد (ره) لشكر لحظه از جنگ آن حضرت درنگ كردند پس از آن رو به او آوردند و او را دائره وار احاطه كردند. اين هنگام عبدالله بن حسن كه در ميان خيام بود و كودكي غيرمراهق بود چون عم بزرگوار خود را بدين حال ديد تاب و توان از وي برفت و به آهنگ خدمت آن حضرت از خميه بيرون دويد تا مگر خود را به عموي بزرگوار رساند. جناب زينب سلام الله عليها از عقب او بشتاب بيرون شد و او را بگرفت و از آن سوي امام عليه السلام نيز ندا در داد كه اي خواهر عبدالله را نگاه دار مگذار كه در اين ميدان بلاانگيز آيد و خود را هدف تير و سنان بيرحمان نمايد. جناب زينب هر چه در منع او اهتمام كرد فايده نبخشيد و عبدالله از برگشتن به سوي خيمه امتناع سختي نمود و گفت به خدا قسم كه از عموي خويش مفارقت نكنم و خود را از چنگ عمه‌اش رهانيد و به تعجيل تمام خود را به عموي خود رسانيد و در اين وقت ابحر (لعين) ابن كعب شمشير خود را بلند كرده بود كه به حضرت امام حسين عليه السلام فرود آورد كه آن شاهزاده رسيد و به آن ظالم فرمود واي بر تو اي پسر زانيه مي‌خواهي عموي مرا بكشي آن ملعون چون تيغ فرود آورد عبدالله دست خود را سپر ساخت و در پيش شمشير داد، شمشير دست آن مظلوم را قطع كرد چنانكه صداي قطع كردنش بلند شد و به نحوي بريده شد كه با پوست زيرين بياويخت. آن طفل فرياد برداشت كه يا ابتاه يا عماه حضرت او را بگرفت و بر سينه خو د چسبانيد و فرمود اي فرزند برادر صبر كن بر آنچه بر تو فرود آيد و آنرا از در خير و خوبي به شمار گير، هم اكنون خداوند ترا با پدران بزرگوارت ملحق خواهد نمود پس حرمله (لعين) تيري به جانب آن كودك انداخت و او را در بغل عم خويش شهيد كرد.

حميد بن مسلم گفته كه شنيدم حسين عليه السلام در آن وقت مي‌گفت:

اَلَلّهُمَّ اَمْسِكْ عَنْهُمْ قِطْرِ السَماءِ وَ امْنَعْهُمْ بَرَكاتِ الاَرْضِ الخ.

شيخ مفيد ره فرمود كه رجاله حمله كردند از يمن و شمال بر كساني كه باقيمانده بودند با امام حسين عليه السلام پس ايشان را به قتل رسانيدند و باقي نماند با آن حضرت جز سه نفر يا چهار نفر.

     سيد بن طاوس (ره) و ديگران فرموده‌اند كه حضرت سيدالشهداء عليه السلام فرمود بياوريد براي من جامه‌اي كه كسي در آن رغبت نكند كه آنرا در زير جامه‌هايم بپوشم تا چون كشت شوم و جامه‌هايم را بيرون كنند آن جامه را كسي از تن من بيرون نكند. پس جامه‌اي برايش حاضر كردند، چون كوچك بود و بر بدن مباركش تنگ مي‌افتاد آنرا نپوشيد، فرمود اين جامه اهل ذمت است جامه از اين گشادتر بياوريد پس جامه وسيعتر آوردند آنگاه در پوشيد. و به روايت سيد ره جامه كهنه آوردند حضرت چند موضع آنرا پاره كرد تا از قيمت بيفتد و آنرا در زير جامه‌هاي خود پوشيد فَلَمّا قُتِلَ جَرّدَوُهُ مِنْهُ چون شهيد شد آن كهنه جامه را نيز از تن شريفش بيرون آوردند.

كه تا برون نكند خصم بدمنش ز تنش
تني نماند كه پوشند جامه يا كفنش
    

    

لباس كهنه بپوشيد زير پيرهنش
لباس كهنه چه حاجت كه زير سم ستور

شيخ مفيد (ره) فرموده كه چون باقي نماند با آن حضرت احدي مگر سه نفر از اهلش يعني از غلامانش، رو كرد بر آن قوم و مشغول مدافعه گرديد، و آن سه نفر حمايت او مي‌كردند تا آن سه نفر شهيد شدند و آن حضرت تنها ماند و از كثرت جراحت كه بر سر و بدنش رسيده بود سنگين شده بود و با اين حال شمشير بر آن قوم كشيده و ايشان را به يمين و شمال متفرق مي‌نمود شمر (ملعون) كه خمير ماية‌ هر شر و بدي بود چون اين بديد سواران را طلبيد و امر كرد كه در پشت پادگان صف كشند و كمانداران را امر كرد كه آن حضرت را تيرباران كنند، پس كمانداران آن مظلوم بي‌كس را هدف تير نمودند و چندان تبر بر بدنش رسيد كه آن تيرها مانند خار خارپشت بر بدن مباركش نمايان گرديد. اين هنگام آن حضرت از جنگ باز ايستاد و لشكر نيز در مقابلش توقف نمودند. خواهرش زينب سلام الله عليها كه چنين ديد بر در خيمه آمد و عمر سعد را ندا كرد و فرمود: وَيْحَكَ يا عُمرَ اَيُقْتَلُ ابَوعَبْداللهِ وَ اَنْتَ تَنْظُرُ اِلَيْهِ عمر سعد جوابش نداد. و به روايت طبري اشگش به صورت و ريش نحسش جاري گرديد و صورت خود را از آن مخدره برگردانيد، پس جناب زينب عليهاالسلام رو به لشكر كرد و فرمود واي بر شما آيا در ميان شما مسلماني نيست؟ احدي او را جواب نداد.

سيد بن طاوس (ره) روايت كرده كه چون از كثرت زخم و جراحت اندامش سست شد و قوت كارزار از او برفت و مثل خارپشت بدنش پر از تير شده بود اين وقت صالح (لعين) بن وهب المزني وقت را غنيمت شمرده از كنار حضرت درآمد و با قوت تمام نيزه بر پهلوي مباركش زد چنانكه از اسب درافتاد و روي مباركش از طرف راست بر زمين آمد و در اين حال فرمود:

بِسْمِ الله وَ باللهِ عَلي مِلَّهِ رَسُولِ اللهِ.

پس برخاست و ايستاد.

فَلَمّا خَلي سَرْجُ الْفَرسِ مِنْ هَيْكَلِ الوَحْي وَ التَّنْزيل وَ هَوي عَلَي الارْضِ عَرْشُ الْمَلِكِ الْجَليلِ جَعَلَ يُقاتِلُ وَ‌ هُوَ راجِلٌ قِتالاً اَفْعَدَ الْفَوارِسَ وَ اَرْعَدَ الْفَرائِصَ وَ اَذْهَلَ عُقوُلَ فُرسانِ الْعَرَبِ وَ اَطارِعَنِ الُّرؤُسِ الاَلْبابَ وَ الّلًبَبِ.

حضرت زينب سلام الله عليها كه تمام توجهش به سمت برادر بود چون اين بديد از در خيمه بيرون دويد و فرياد برداشت كه وا اخاه وا سيداه وا اهلبيتاه اي كاش آسمان خراب مي‌شد و بر زمين مي‌افتاد و كاش كوهها از هم مي‌پاشيد و بر روي بيابانها پراكنده مي‌شد.

راوي گفت كه شمر بن ذي الجوشن (ملعون) لشكر خود را ندا در داد براي چه ايستاده‌ايد و انتظار چه مي‌بريد؟ چرا كار حسين را تمام نمي‌كنيد؟ پس همگي بر آن حضرت از هر سو حمله كردن حصين (لعين) بن تميم تيري بر دهان مباركش زد ابوايوب (ملعون) غنوي تيري بر حلقوم شريفش زد و زرعه (لعين) بن شريك بر كف چپش زد و قطعش كرد و ظالمي ديگر بر دوش مباركش زخمي زد كه آن حضرت بر وي درافتاد و چنان ضعف بر آن حضرت غالب شده بود كه گاهي به مشقت زياد برمي‌خاست، طاقت نمي‌آورد و بر روي مي‌افتاد تا اينكه سنان ملعون نيز بر گلوي مباركش فرو برد پس بيرون آورده و فرو برد در استخوانهاي سينه‌اش و بر اين هم اكتفا نكرد آنگاه كمان بگرفت و تيري بر نحر شريف آن حضرت افكند كه آن مظلوم درافتاد. در روايت ابن شهر آشوب است كه آن تير بر سينه مباركش رسيد پس آن حضرت بر زمين واقع شد و خون مقدسش را با كفهاي خود مي‌گرفت و مي‌ريخت بر سر خود چند مرتبه پس عمر سعد (ملعون) گفت به مردي كه در طرف راست او بود از اسب پياده شو و به سوي حسين رو و او را راحت كن. خولي (لعين) بن يزيد چون اين بشنيد به سوي قتل آن حضرت سبقت كرد دويد چون پياده شد و خواست كه سر مبارك آن حضرت را جدا كند رعده و لرزشي او را گرفت و نتوانست شمر (ملعون) با وي گفت خدا بازويت را پاره پاره گرداند چرا مي‌لرزي؟ پس خود آن ملعون كافر سر مقدس آن مظلوم را جدا كرد.

سيد بن طاوس (ره) فرمود كه سنان بن انس لعنه الله پياده شد و نزد آن حضرت آمد و شمشير را بر حلقوم شريفش زد ومي‌گفت والله كه من سر ترا جدا مي‌كنم و مي‌دانم كه تو پسر پيغمبري و از همه مردم از جهت پدر و مادر بهتري پس سر مقدسش را بريد.

در روايت طبري است كه هنگام شهادت جناب امام حسين عليه السلام هر كه نزديك او مي‌آمد سنان بر او حمله مي‌كرد و او را دور مي‌نمود براي آنكه مبادا كس ديگر سر آن جناب را ببرد تا آنكه خود او سر را از تن جدا كرد و به خولي سپرد.

مُجْمَلَهً ذِكْرُها لِمُدَّكَّرٍ
مابَيْنَ لَحْظِ الْجُفُونِ وَالزُّبُرِ
    

    

فَاجِعَهٌ اِنْ ارَدْتُ اكْتُبُها
جَرَتْ دُمُوعي وَ حال حائِلُها

پس در اين هنگام غبار سختي كه سياه و تاريك بود در هوا پيدا شد و بادي سرخ وزيدن گرفت و چنان هوا تيره و تار شد كه هيچكس عين و اثري از ديگر نمي‌ديد، مردمان منتظر عذاب و مترصد عقاب بودند تا اينكه پس از ساعتي هوا روشن شد و ظلمت مرتفع گرديد.

ابن قولويه قمي (ره) روايت كرده است كه حضرت صادق عليه السلام فرمود در آن هنگامي كه حضرت امام حسين عليه السلام شهيد گشت لشكريان شخصي را نگريستند كه صيحه و نعره مي‌زند گفتند بس كن اي مرد اين همه ناله و فرياد براي چيست؟ گفت چگونه صحيه نزنم و فرياد نكنم و حال آنكه رسول خدا صلي الله عليه و آله را مي‌بينم ايستاده گاهي نظر به سوي آسمان مي‌كند و زماني حربگاه شما را نظاره مي‌فرمايد از آن مي‌ترسم كه خدا را بخواند و نفرين كند و تمام اهل زمين را هلاك نمايد و من هم در ميان ايشان هلاك شوم. بعضي از لشكر با هم گفتند كه اين مردي است ديوانه و سخن سفيهانه مي‌گويد، و گروهي ديگر كه توابون آنها را گويند از اين كلام متنبه شدند و گفتند به خدا قسم كه ستمي بزرگ بر خويشتن كرديم و به جهت خوشنودي پسر سميه سيد جوانان اهل بهشت را كشتيم و همانجا توبه كردند و بر ابن زياد خروج كردند و واقع شد از امر ايشان آنچه واقع شد. راوي گفت فدايت شوم آن صيحه زننده چه كس بود فرمود ما او را جز جبرئيل ندانيم.

شيخ مفيد (ره) در ارشاد فرموده كه حضرت سيدالشهداء عليه السلام از دنيا رفت در روز شنبه دهم محرم سال شصت و يكم هجري بعد از نماز ظهر آن روز در حالي كه شهيد گشت و مظلوم و عطشان و صابر بر بلايا بود به نحوي كه به شرح رفت و سن شريف آن جناب در آن وقت پنجاه و هشت سال بود كه هفت سال از آنرا با جد بزر گوارش رسول خدا صلي الله عليه و آله بود و سي و هفت سال با پدرش اميرالمؤمنين عليه السلام و با برادرش امام حسين عليه السلام چهل و هفت سال و مدت امامتش بعد از امام حسين عليه السلام يازده سال بود، و خضاب مي‌فرمود با حنا و رنگ در وقتي كه كشته شد خضاب از عارضش بيرون شده بود.
----------------------------------
برگرفته از کتاب منتهي الامال
مؤلف حاج شيخ عبّاس قمي


موضوعات مرتبط: امام حسین (ع)
[ جمعه 18 اسفند1391 ] [ 16:18 ] [ سید محمد طبا طبا ئی ] [ ]

  رخداد عاشورا (بررسى تاريخى)



در سال 61ق، پنجاه سال بعد از رحلت پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم، جامعه اسلامى شاهد سانحه‏اى بسيار اسف‏بار بود; نوه پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم به طرز فجيعى به همراه ياران اندك خود به شهادت رسيد و اهل بيت او به اسارت رفتند. چرا عاشورا اتفاق افتاد؟ اين پرسشى است كه نوشته حاضر به منظور يافتن پاسخى قانع‏كننده به آن، بر آمده است.
بر همين اساس مباحث ذيل را در اين مقاله مورد توجه و مداقه قرار داده‏ايم: بافت اجتماعى جزيرة‏العرب قبل از بعثت‏به عنوان مرده ريگ جاهليت، رخداد سقيفه به عنوان اولين انحراف بنيادين در حركت اسلامى كه در آن عقيده، فداى قبيله شد و نتايجى كه از اين اجتماع شتاب‏آلود برآمد، سياست مالى خلفاى نخستين; به ويژه دوره عمر و عثمان و بدعت‏ها و انحرافاتى كه در اين زمينه به وقوع پيوست، انحرافات فكرى كه معاويه و جانشين او يزيد ابداع كردند (همانند: جعل حديث، تبديل خلافت‏به سلطنت، احياى عروبت و فروداشت موالى) و بالاخره تقويت جريان‏هاى فكرى انحرافى همانند مرجئه كه مشروعيت‏بخش رفتار غير دينى امويان بودند.
مكتبى كه مى‏رفت‏با كجروى‏هاى تفاله جاهليت ... با شعار «لا خبر جاء و لا وحى نزل‏» محو و نابود شود ... ناگهان شخصيت عظيمى . .. قيام كرد و با فداكارى بى‏نظير و نهضت الهى خود، واقعه بزرگى را به وجود آورد.
(امام خمينى، صحيفه‏نور، ج 12، ص 181)
مقدمه
سانحه عاشورا و ابعاد مختلف آن، تحقيقات علمى فراوانى را به خود اختصاص داده است، اما به نظر مى‏رسد به يكى از وجوه اين پديده تاريخى كه در حوزه «تاريخ اسلام‏» - به‏طور اخص - و در «تاريخ انسانى » - به‏طور اعم - اهميت‏به‏سزايى دارد، كمتر توجه شده است و آن بررسى تاريخى «چرايى‏» رخداد كربلاست. چرا پس از گذشت پنجاه سال از رحلت پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم حاكمان جامعه اسلامى به آسانى به قتل و عام و اسارت خاندان او اقدام مى‏كنند و چنين مصيبت عظيمى را بر آل محمد روا مى‏دارند؟ چرايى اين واقعه را در كجا بايد جست‏وجو كرد؟ در نوشتار حاضر در حد توان به اين پرسش پاسخ داده شده‏است.
1) مرده ريگ جاهليت
بى‏ترديد بخشى از علل و عوامل رخداد حادثه كربلا را بايد در عصر جاهليت جزيرة العرب و مناسبات فرهنگى، اقتصادى و سياسى حاكم بر زندگى اعراب و قبايل ساكن در آن جست‏وجو كرد. اطلاق واژه جاهليت‏براى دوره مورد نظر، خود گوياى واقعيت‏هاى غير قابل انكارى است. به جز عده معدودى از صاحب‏نظران كه نكات برجسته فكرى و مدنى براى عرب عصر جاهلى قائل‏اند، (1) بيشترين آن‏ها كاربرد واژه جاهليت را براى اين دوره بسيار با مسما مى‏دانند. بى‏شك استعمال اين مفهوم داراى محدوديت زمانى و مكانى خاصى است; به اين معنا كه از نظر زمانى، مفهوم جاهليت دوران دويست‏ساله قبل از بعثت را شامل مى‏شود، چرا كه در قرون پيش‏تر، آن سرزمين مهد تمدن‏هاى مختلف بشرى بوده‏است كه ما به وسيله قرآن از وجود آن‏ها آگاه شده‏ايم.
از نظر جغرافيايى نيز بايد اطلاق مفهوم جاهليت را محدود ساخت ، زيرا بخش‏هايى از شبه جزيره عربستان، به‏ويژه جنوب آن (يمن يا عربستان خوشبخت) به دلايل اقليمى و جغرافيايى كه بسيار حاصلخيز و مناسب براى كار كشاورزى بود و هم‏چنين به دليل ارتباط نزديكى كه با كشورهاى همجوار به‏ويژه ايران داشت و تاثيرى كه از فرهنگ‏هاى پيرامونى گرفته بود، نسبت‏به منطقه حجاز از وضعيت مناسب‏ترى برخوردار بود . بنابراين با توجه به قراين و شواهد موجود، اطلاق مفهوم جاهليت‏بر اين قسمت از جزيرة العرب قابل قبول نيست. شايد كامل‏ترين توصيف از جامعه عرب پيش از بعثت، سخن على‏عليه السلام است كه مى‏فرمايد:
همانا خدا محمد را برانگيخت تا مردمان را بترساند و فرمان خدا را چنان‏كه بايد رساند. آن هنگام شما اى مردم عرب! بهترين آيين را برگزيده بوديد و در بدترين سراى خزيده. منزلگاهتان سنگستان‏هاى ناهموار، همنشينتان گرزه‏هايى زهردار، آبتان تيره و ناگوار، خوراكتان گلو آزار، خون يكديگر را ريزان، از خويشاوند بريده و گريزان، بتهاتان‏همه جا بر پا، پاى تا سر آلوده به خطا. (2)
طبرى نيز در گزارش خود از زندگى عرب آن زمان مى‏نويسد:
قوم عرب خوارترين، بدبخت‏ترين و گمراه‏ترين قوم بود كه در لانه‏اى محقر و كوچك ميان دو بيشه شير(ايران و روم) زندگى مى‏كرد. سوگند به خدا، در سرزمين عرب چيزى موجود نبود كه مورد طمع و يا حسد بيگانگان قرار گيرد. هر آن كس از اعراب كه مى‏مرد يكسره به دوزخ مى‏رفت و هر آن كه زندگى مى‏كرد و حيات داشت، گرفتار خوارى و مشقت‏بود و ديگران لگدمالش مى‏كردند. سوگند به خدا كه در سراسر سرزمين قومى را نمى‏شناسم كه خوارتر و تيره بخت‏تر از عرب باشد. وقتى اسلام در ميان ايشان ظاهر شد آنان را صاحب كتاب، قادر بر جهان، داراى روزى و مالك‏الرقاب كرد. (3)
شاخصه‏هاى فرهنگى عرب جاهلى در «شعر و شاعرى‏»، «علم الانساب‏»، «علم الايام‏» و آشنايى به «علوم انواء» خلاصه مى‏شود. شعرى كه عرب مى‏سرود داراى قالبى دلنشين و آراسته اما خالى از محتوا بود و صرفا در وصف گل و گياه و سبزه يا شب و شراب و شمشير محدود مى‏ماند. رويكرد اين قوم به علم الانساب و علم الايام براى ارضاى تمايلات فخرطلبانه فردى و قبيله‏اى بود، نه به عنوان علمى از علوم، چنان‏كه احمد امين درباره وضعيت علوم در بين اعراب جاهلى مى‏نويسد:
آن‏ها از علم و فلسفه بهره نداشتند، زيرا زندگانى اجتماعى آن‏ها در خور علم و فلسفه نبود. علم آن‏ها منحصر به معرفت انساب يا شناختن اوضاع جوى بود. بنابر بعضى از اخبار هم، اطلاع اندكى از علم طب داشتند ولى آن‏چه را كه مى‏دانستند كافى نبود و علم محسوب نمى‏شد. بسى خطاست كه مانند آلوسى آن‏ها را عالم و دانشمند بدانيم كه مى‏گويد: «اعراب علم طب و معرفت احوال جوى و اخترشمارى را كاملا مى‏دانستند. (4)
در حوزه سياست، تنها واحد سياسى موجود و مطرح در جامعه عرب جاهلى «قبيله‏» بود كه نه تنها شالوده حيات و بقاى تمام پيوستگى‏هاى فردى و اجتماعى به شمار مى‏رفت، بلكه تمام اركان شخصيت و مظاهر فكرى و عقلى او را نيز شكل مى‏داد. (5) قبيله تنها جغرافياى سياسى‏اى بود كه عرب آن را مى‏شناخت و براى آن تلاش مى‏كرد و بيرون از آن براى او حكم سرزمين «غير» را داشت. نظام سياسى قبيله بر شيخوخيت و ريش سفيدى مبتنى بود و در آن، عرف به عنوان قانون نانوشته، تعيين كننده نوع و چگونگى روابط اجتماعى افراد در درون و بيرون از قبيله بود. «جنگ‏هاى فجار» و «حلف الفضول‏» به عنوان دو پديده مهم در عصر جاهلى مى‏تواند مثبت نبود قانون عام و فراگير در آن دوره باشد. در نظام ارزشى عصر جاهلى، نسب و ثروت تعيين كننده پايگاه اجتماعى افراد بود; آن‏كه از نسب بالاتر و ثروت و مكنت‏بيشترى برخوردار بود در جرگه اشراف قرار مى‏گرفت و در تمامى تصميم‏هاى قبيله‏اى و امور مختلف اجتماعى تاثيرگذار بود.
كار مهمى كه پيامبر اسلام‏صلى الله عليه وآله وسلم انجام داد تغيير همين نظام ارزشى غلط بود. برخلاف جامعه جاهلى در جامعه اسلامى، تقوا و پرهيزكارى افراد بود كه آن‏ها را در پايگاه انسانى بالايى قرار مى‏داد. گرچه پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم بيست‏وسه‏سال بى وقفه در اين راستا تلاش كردند اما آن‏چه مسلم است‏يك دوره بيست‏وسه ساله براى منسوخ كردن يك فرهنگ جاهلى ديربنياد، دوره بسيار اندكى است. لذا بعد از رحلت پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم جامعه اسلامى آرام آرام به سوى تفكرات جاهلى بازگشت، تا آن‏جا كه در سال 61 ق منظومه فكرى دشمنان امام حسين‏عليه السلام كاملا در چهارچوب عصبيت قبيله‏اى منحصر بود و همه چيز را از دريچه شعب و منافع شعبى خود مى‏ديدند.
مسئله ديگرى كه به عنوان ميراثى شوم از عصر جاهليت‏به دوره اسلامى منتقل شده بود و در جريان‏هاى سياسى و اجتماعى بسيار تاثيرگذار بود، منازعات درون قبيله‏اى تيره‏هاى قريش بود كه با مرگ عبدمناف و آغاز رياست‏يكى از فرزندان او به نام عمرو(هاشم) شروع شده بود. عبدمناف، فرزند سرشناس قصى‏بن‏كلاب بود كه نسل رسول اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم به قصى از طريق او منتقل مى‏شود. غير از عمرو (هاشم)، عبد شمس، مطلب، ابوعمرو و ابوعبيد پسران ديگر او بودند. با فوت عبدمناف، مناصب اجتماعى او بين هاشم و عبدشمس تقسيم شد; بدين صورت كه منصب رفادت (اطعام حجاج) و سقايت‏به هاشم و منصب قيادت (فرماندهى جنگ‏ها و شاخه نظامى قريش) برعهده عبدشمس گذاشته شد. علاوه بر اين، به‏طور كلى رياست قريش بعد از عبدمناف به هاشم واگذار شد. ابن اسحاق در بيان علت اين تصدى نوشته است: على‏رغم آن‏كه عبدشمس برزگ‏تر از هاشم بود، ولى چون وى همواره سفر مى‏كرد و كمتر در مكه اقامت داشت و علاوه بر اين مردى عيالمند و تنگدست‏بود، هاشم متصدى اين امر شد. (6) از همين زمان قبيله قريش به دو شاخه مهم بنى‏هاشم و بنى‏عبدشمس تقسيم مى‏شود كه در عرصه‏هاى مختلف سياسى، اقتصادى و اجتماعى، رقابت فشرده‏اى را با هم شروع مى‏كنند.
در زمان هاشم، تيره او در دو زمينه، نسبت‏به تيره عبدشمس برترى قابل توجهى داشت: نخست اين‏كه شخص هاشم نسبت‏به عبدشمس داراى مال و منال زيادى بود و علاوه بر آن در عرصه اقتصاد و تجارت مكه با اقوام همجوار، منشا تحولات مهمى شده بود. راه‏اندازى سفرهاى تجارى زمستانى و تابستانى از مكه به مدينه و شام و به عكس، از ابتكارات او به شمار مى‏رود. دومين برترى هاشم به كرامت نفس و بذل و بخشش‏هاى زياد او برمى‏گردد كه حسادت رقباى او را به همراه داشت. در اين ميان اميه - فرزند متمول عبد شمس - بيش از هر كس به موقعيت اجتماعى هاشم حسادت مى‏ورزيد. كينه‏ورزى‏هاى او نسبت‏به عمويش منشا افسانه پردازى‏هاى بسيارى شده بود كه صد البته در درون خود واقعيت‏هايى را نهفته دارند. چنان‏كه در گزارش ابن هشام آمده‏است:
اميه كه مردى ثروتمند بود كوشيد تا خود را در نيكوكارى به هاشم برساند ولى موفق نشد. بنابراين گروهى از قريش او را شماتت كردند و به حسد اميه افزودند. اميه از هاشم خواست تا حكمى تعيين كنند تا در باب آن دو راى بدهد. هاشم اين پيشنهاد را به اين شرط پذيرفت كه بازنده محكوم به پرداخت پنجاه ماده شتر براى كشتن در مكه و ده سال تبعيد از مكه گردد. اميه شروط هاشم را پذيرفت و هر دو براى حكميت نزد كاهن بنى‏خزاعه رفتند. كاهن به شرافت هاشم راى داد و اميه به ناگزير شترها را كشت و خود نيز براى ده سال تبعيد به شام رفت. اين حكميت آغاز دشمنى ميان بنى‏هاشم و بنى‏اميه بود. (7)
بعد از فوت هاشم، تيره بنى‏اميه بر اقتدار اقتصادى خود افزود و روز به روز تفوق مالى خود را نسبت‏به تيره‏ها و قبايل ديگر افزايش مى‏داد، در حالى كه تيره بنى هاشم بعد از فوت رئيس خود از نظر اقتصادى در سراشيبى افول و نزول قرار گرفت، چرا كه فوت هاشم در خارج از مكه و ماندن شيبه، تنها فرزندش در غربت، و سپس تحت‏سرپرستى مطلب قرار گرفتن وى و فقدان نبوغ اقتصادى نزد جانشينان هاشم و به‏ويژه عبدالمطلب، از عواملى بودند كه دست در دست هم دادند تا بنى‏هاشم فقط به خوشنامى خود ببالد و ديگر توان رقابت اقتصادى با بنى‏اميه را نداشته باشد. تنگدستى ابوطالب - سرشناس‏ترين پسر عبدالمطلب - نيز مى‏تواند از افول اقتصادى عبدالمطلب حكايت كند.
از آن‏چه گفته شد دو نتيجه به دست مى‏آيد :
1- عبدالمطلب پس از مرگ هاشم (پدر) تمام اقتدار اقتصادى او را پيدا نكرد;
2- بنى اميه با حفظ مقام قيادت و نفوذ فوق‏العاده در دارالندوه، منزلت اجتماعى روز افزونى در مكه يافتند تا آن‏كه در زمان ظهور اسلام، به خصوص پس از جنگ بدر به رياست و سرورى قريش و مكيان رسيدند. (8)
رقابت اين دو تيره سرشناس قريش با بعثت پيامبر كه خود نيز از تيره بنى هاشم بود، نه تنها به پايان نرسيد، بلكه صورت جدى‏ترى به خود گرفت، چرا كه بنى‏اميه حتى ادعاى نبوت حضرت رسول صلى الله عليه وآله وسلم را هم در راستاى رقابت تيره‏اى تفسير مى‏كرد و در صدد خنثا كردن آن بود. نه تنها ابوسفيان - رئيس تيره بنى‏اميه - در زمان بعثت پيامبر اين نگرش را داشت، بلكه يزيدبن‏معاويه، نوه او نيز در سال 61ق دراين منظومه فكرى سير مى‏كرد تا جايى كه يزيد آن‏گاه كه اهل‏بيت عصمت را در شام بر وى وارد كردند با چوب بردندان‏هاى مطهر امام حسين‏عليه السلام مى‏زد و اين شعر را برزبان مى‏راند:
لعبت هاشم بالملك فلا خبر جاء و لا وحى نزل (9)
قبيله بنى‏هاشم با سلطنت‏بازى كردند پس نه خبرى آمد و نه وحى‏اى نازل شد.
2) سقيفه بنى ساعده
يكى از مهم‏ترين علل رخداد عاشورا حادثه‏اى بود كه همان روز رحلت پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم در سقيفه بى‏ساعده اتفاق افتاد و مسلمانان با فراموش كردن سفارش‏هاى پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم درباره على‏عليه السلام، برخلافت ابوبكر اجماع كردند و به تعبير امام خمينى:
بالاترين مصيبتى كه بر اسلام وارد شد، همين مصيبت‏سلب حكومت از حضرت امير - سلام‏الله‏عليه بود و عزاى او از عزاى كربلا بالاتر بود. مصيبت وارده بر اميرالمؤمنين و بر اسلام بالاتر است از آن مصيبتى كه بر سيدالشهداء وارد شد. اعظم مصيبت‏ها اين مصيبت است كه نگذاشتند بفهمند مردم اسلام يعنى چه؟ (10)
آن‏چه در سقيفه بنى‏ساعده اتفاق افتاد، بازگشت دوباره اعراب به تفكرات و سنت قبيله‏اى پيش از بعثت‏بود. شيوه انتخاب جانشين پيامبر دقيقا طبق معيارها و سنن قبيله‏اى انجام شد. درباره مشروعيت‏خليفه و به طور كلى جانشينى پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم اختلاف نظرهاى اساسى بين شيعيان و اهل تسنن وجود دارد. شيعيان در انتخاب جانشين پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم برمبناى اشاره روشن و نص صريح آن حضرت در حجة‏الوداع تنها على‏عليه السلام را شايسته اين مقام مى‏دانند و براى آن‏چه در سقيفه اتفاق افتاد و به انتخاب ابوبكر انجاميد، اعتبارى قائل نيستند. در مقابل، اهل تسنن انتخاب جانشينى پيامبر را نه از جانب خود او، بلكه به عهده مسلمانان مى‏دانند كه بايستى با اجماع درباره آن تصميم بگيرند. اگر از نزديك، سقيفه را به عنوان يك «متن‏» در زمينه تاريخى خود بررسى كنيم به نتايج مهمى خواهيم رسيد:
فتح مكه توسط سپاه اسلام در سال هشتم هجرى، بزرگ‏ترين پايگاه دشمنان پيامبر را فرو ريخت و با تصرف آن و تسليم رؤساى قريش، اسلام به عنوان حاكميت‏بلامنازع جزيرة‏العرب شناخته شد. قبايل ديگرى كه تا اين زمان اسلام نياورده بودند، گروه‏گروه با فرستادن نمايندگان خود به مدينه، در پيشگاه پيامبر اسلام، مسلمانى خود را اعلان كردند تا از اين طريق هم‏چنان به حيات قبيله‏اى خود ادامه دهند. در نتيجه سال نهم‏هجرى با عنوان «عام الوفود» در تاريخ اسلام شناخته شد و بخش بزرگى از قبايل جزيرة‏العرب در اين سال به جرگه اسلام پيوستند. بى ترديد اسلام آوردن اين قبايل نه از روى ايمان قلبى، بلكه از روى ترس و به اقتضاى مصلحت زمانه بود. اين‏ها كه به‏طور تقريبى شايد هفتاد درصد كل قبايل شبه جزيره را شامل مى‏شدند، اعلان مسلمانى كردند ولى به مبانى و مبادى اسلام مؤمن نشده و آن را درك نكرده بودند.
براى اثبات اين ادعا دلايل زير را مى‏توان ارائه كرد:
1- قرآن كريم به طور صريح به اين مسئله اشاره كرده است:
قالت الاعراب امنا قل لم تؤمنوا و لكن قولوا اسلمنا و لما يدخل الايمان فى قلوبكم ... ; (11) اى رسول! اعراب بر تو منت نهاده گفتند ما بى جنگ و نزاع ايمان آورديم به آن‏ها بگو شما كه ايمانتان از زبان به قلب وارد نشده است‏به حقيقت هنوز ايمان نياورده‏ايد، ليكن بگوييد ما اسلام آورديم ... .
2- واقعه اهل رده كه بلافاصله بعد از فوت پيامبر اتفاق افتاد، دليل ديگرى براين مدعا مى‏تواند باشد. برخى از قبايل جزيرة‏العرب با آگاهى از فوت پيامبر اعلان كردند كه ديگر هيچ‏گونه ارتباط دينى و حكومتى با مدينه ندارند و بر اعتقادات و باورهاى قديم خود برگشته‏اند. ظهور پيامبران دروغينى همچون طليحة‏بن‏خويلد، سجاح، مسيلمه كذاب و اسود عنسى با انگيزه‏هاى حسادت به سيادت قريش، شركت در حاكميت متمركز جزيرة‏العرب، تصور باج گونه داشتن از حكم دينى زكات و ... همه بيان كننده درك ناقص و ناتمام اين قبايل از دين اسلام و مبانى آن مى‏باشد.
3- درخواست‏هايى كه نمايندگان اين قبايل از پيامبر در قبال قبول اسلام داشتند همانند حلال شمردن زنا، ربا، شراب و يا به دست گرفتن رهبرى مسلمانان پس از پيامبر، نگهداشتن بت قبيله و... نيز همه مبين درك نادرست اين قبايل از مفاهيم و احكام شرع مقدس اسلام بود.
در چنين شرايطى كه مفاهيم عميق اسلامى در ذهن و دل اعراب كاملا رسوخ نكرده و آن‏ها را از درون متحول نكرده بود پيامبر دارفانى را وداع گفت و بلافاصله گروه‏هاى مختلف سياسى، با برداشت‏هاى متفاوت از نصوص دينى، براى تعيين جانشين پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم در سقيفه تجمع كردند.
الف - انصار
گروه انصار در عصر نبوت، در راه اسلام، خدمات شايان توجهى انجام دادند; مانند شمشير زدن و دوشادوش پيامبر در بيشتر غزوات بودن و ... مهم‏تر از همه، امان دادن به مهاجرينى بود كه همه مال و منال خود را در مكه جاگذاشته و به مدينه پناه آورده بودند. انصار صادقانه در اين راه تمام دارايى خويش را در طبق اخلاص گذاشتند و با مهمانان و برادران دينى خود تقسيم كردند تا جايى كه حضرت فاطمه زهراعليها السلام در خطبه‏اى آنان را «مهد اسلام و بازوى ملت‏» ناميد. (12) به همين علت انصار در اجتماع شتاب آلود سقيفه خود را از هر حيث‏شايسته جانشينى پيامبرى مى‏دانستند كه در خدمت و كمك به او از هيچ امرى دريغ نورزيده بودند. اما دو مسئله باعث ضعف و تزلزل در جبهه انصار شد:
1- از آن جا كه در عصر جاهليت‏بين اوس و خزرج جنگ‏ها و خصومت‏هاى زيادى وجود داشت و هنوز آن را فراموش نكرده بودند، اين امر به درگيرى درون گروهى آن دو منجر شد تا جايى كه وقتى سعد بن عباده - رئيس خزرجى انصار - به عنوان نماينده معرفى شد اوسى‏ها او را برنتافتند و شتابزده با ابوبكر مهاجر بيعت كردند. حتى بشيربن سعد - پسر عموى سعد بن عباده - از اولين كسانى بود كه به طرفدارى از مهاجرين برخاست.
2- در آن عصر نظام قبيله‏اى حاكم، براى «نسب‏» ارزش زيادى قائل بود. از اين رو، وقتى ابوبكر در بيان فضايل «مهاجرين اوليه‏» به رابطه نسبى آن‏ها با پيامبر اشاره مى‏كند و در بيان علت‏برترى مهاجرين به انصار مى‏گويد: مهاجرين اولين كسانى بودند كه وقتى همه با پيامبر دشمنى مى‏كردند، به يارى حضرت برخاستند و در پرستش خدا و يارى پيامبر استقامت ورزيدند. انصار در مقابل آن ايستادگى نمى‏كنند و با پذيرش آن، پيشنهاد اميرى از ما و اميرى از شما را مطرح مى‏سازند كه بالاخره ابوبكر آن را هم رد مى‏كند و مى‏گويد: ما بايد امير و شما وزير ما باشيد و ما بى‏مشورت شما عملى انجام نمى‏دهيم.
ب - مهاجرين
تفسير مهاجرين از مقوله جانشينى پيامبر به گونه‏اى بود كه به آسانى مى‏توانست رقباى جدى خود را از صحنه خارج كند. گروهى مهاجر به واسطه سابقه درخشانى كه در يارى پيامبر و همراهى او داشتند به عنوان مسلمانان اوليه كه در روزهاى سخت مكه تمام دارايى خود را رهاكرده و با پيامبر به مهاجرتى سرنوشت‏ساز رفته بودند، كسب مقام جانشينى پيامبر را پاداشى براى زحمات طاقت فرساى خود مى‏دانستند. ابوبكر، عمر، سعد وقاص، ابوعبيده جراح و ديگر مهاجرين اوليه به عنوان ياران نزديك پيامبر جزء «سابقون‏» بودند و از اين جهت مقام و مرتبت‏بالايى در بين پيامبر و مسلمانان داشتند. اما آن‏چه انصار را به طور كامل خلع‏يد كرد و چونان برهان قاطعى بر فرقشان فرو نشست، استدلالى بود كه از زبان ابوبكر بر منطق قبيله‏اى جارى شد:
اى گروه انصار! هر چه از فضيلت‏خود بگوييد، شايسته آنيد، اما عرب اين كار را جز براى اين طايفه قريشى نمى‏شناسد كه خاندان و نسبشان بهتر و مهم‏تر است. (13)
ضربه دوم از طرف مهاجرين زمانى نواخته شد كه ابوبكر روايت «الائمة من قريش‏» (14) را از طرف حضرت رسول‏صلى الله عليه وآله وسلم نقل كرد. ديگر، انصار را ياراى مقاومت نبود و بايد بر حاكميت جبرى تفكر قبيله‏اى كه خود نيز محاطدر آن بودند، تن مى‏دادند.
ج - بنى‏هاشم
اگر چه بنى‏هاشم به دليل اشتغال به امور كفن و دفن پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم در سقيفه حضور نداشتند، اما جايگاه معنوى آن‏ها را نمى‏توان در ساختار سياسى جامعه اسلامى ناديده گرفت. على‏عليه السلام و اطرافيانش زمانى از اجتماع سقيفه باخبر شدند كه ديگر ، مسلمانان با ابوبكر بيعت كرده و در حال بازگشت‏بودند. نقل شده است انصار در جواب على‏عليه السلام كه پرسيده بود چرا با من بيعت نكرديد و با آن‏ها بيعت نموديد، گفتند:
اگر شما زودتر مى‏آمديد ما با شما بيعت مى‏كرديم، اما حالا ديگر چون بيعت كرده‏ايم، آن را نمى‏شكنيم. (15)
اما اين‏كه چرا مهاجرين به عمد، بنى‏هاشم و به‏ويژه على‏عليه السلام را با آن همه سوابق درخشان به فراموشى سپرده بودند، مسئله قابل تاملى است. قريش حسادت و كينه شديدى نسبت‏به على‏عليه السلام داشتند; (16) حسادت به واسطه مهر و محبت‏هاى بى‏دريغى كه پيامبر در دوران حيات به او مبذول مى‏داشت و كينه به آن دليل كه در عصر نبوت و در جنگ‏هاى پيامبر با مشركين قريش، بسيارى از اشراف و بزرگان آن قبيله توسط على‏عليه السلام به قتل رسيده بودند و همين مسئله تخم كينه و دشمنى را در دل بازماندگان آن‏ها كاشته بود. اين كينه‏ورزى و حسادت تئوريزه هم شد و قريشى‏ها شعار سر دادند كه «عرب دوست نداشته كه نبوت و خلافت در يك خاندان باشد» (17) يعنى بنى‏هاشم بر سايرين تكبر خواهند كرد.
گفتنى است عرب در دوره‏اى كه محاط در تفكرات قبيله‏اى است، به دو شخصيت‏برجسته و يار نزديك پيامبر، براساس معادلات عشيره‏اى مى‏نگرد و در اين نگرش ناگزير ابوبكر را بر على‏عليه السلام ترجيح مى‏دهد، زيرا او امتيازاتى دارد كه على‏عليه السلام از آن بى‏بهره است: نخست اين‏كه ابوبكر در سال 11 ق بيش از چهل سال دارد و در سنت عرب داراى عقل كامل است، در حالى كه على‏عليه السلام هنوز جوانى بيش نيست. دوم اين‏كه قبل از بعثت، ابوبكر مقام قاضى و داور را در اختلافات بين قبايلى ايفا مى‏كرد و بدين وسيله از موقعيت و وجهه مناسبى در بين قبايل برخوردار بود. مهم‏تر از همه اين‏ها ابوبكر آشنا به علم الانساب بود كه امتياز بزرگى در جامعه عرب به شمار مى‏رفت. از اين رو از منظر معادلات قبيله‏اى كفه ترازو به نفع ابوبكر سنگينى مى‏كرد و على‏عليه السلام به نيكى در يافت كه عرب تصميم گرفته است «عقيده‏» را قربانى «قبيله‏» كند.
د - امويان
بى‏ترديد تيره اموى قريش به دليل سابقه سياهشان در دشمنى با پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم در سقيفه بنى‏ساعده براى كسب خلافت جامعه اسلامى هيچ اميدى نداشتند، اما با حضور فعال خود در اين حادثه براى چند دهه آتى مى‏انديشيدند. آن‏ها با جذب شخصيت‏هاى مثبتى مانند عثمان و عبدالرحمن بن عوف در احراز وجهه‏اى موجه براى حزب خود سعى بسيار نمودند. و شايد بتوان گفت‏حادثه سقيفه در بين گروه‏هاى مطرح بيشترين فايده را براى امويان در پى داشته است، چرا كه با خلافت ابوبكر، به تدريج امويان به دليل مهارت‏هاى زيادى كه در عرصه امور نظامى داشتند وارد سپاه اسلام شدند و شاخه نظامى خلافت را در اختيار گرفتند تا آن‏جا كه در جريان واقعه ارتداد، قبايل جزيرة‏العرب در روزهاى آغازين خلافت ابوبكر، لشكريان متعددى براى سركوبى آنان فرستادند. به گفته مقريزى: «فرماندهى پنج لشكر از يازده لشگر گسيل شده، از تيره امويان بود» (18) و هم آنان بودند كه رهبرى فتوحات بزرگ در عراق، شام، ايران، مصر و افريقا را بر عهده داشتند. «بدين سان اشراف مردم در جاهليت‏به اشراف آنان در اسلام نيز بدل شدند». (19)
پس بى‏جا نيست كه اگر حادثه سقيفه بنى‏ساعده را - كه به راستى به گفته امام خمينى بايد آن را «اعظم مصيبت‏ها» ناميد - مقدمه شومى براى رخداد عاشوراى 61 ق بدانيم آن‏جا كه مقدمات نابودى اسلام را فراهم ساختند.
3) سياست مالى خلفاى نخستين
عامل مهم ديگر در زمينه سازى قيام عاشورا، سياست مالى خلفاى نخستين و شيوه برخورد آن‏ها با بيت‏المال مسلمين بود كه بعد از رحلت پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم در جامعه اسلامى به مرور شكل گرفت.
از آن‏جا كه در زمان حضرت رسول‏صلى الله عليه وآله وسلم وضعيت مالى مسلمانان چندان مطلوب نبود و غالبا با تنگدستى روزگار مى‏گذراندند، فرصتى براى پيامبر پيش نيامد تا الگوى كاملى را از خود در اداره امور مالى جامعه اسلامى به جاگذارد. با اين حال به دو مسئله حساسيت ويژه‏اى داشت:
نخست اين‏كه در تقسيم بيت‏المال مساوات و برابرى را به طول كامل رعايت مى‏كرد و بين نو مسلمانان و سابقون فرقى قائل نمى‏شد و در جواب اعتراض برخى از صحابه به اين شيوه، مى‏فرمودند: آن‏چه بايد رعايت‏شود احتياج و مساوات است و جزاى سابقه و فضيلت را خداوند خواهد داد. (20)
دوم اين‏كه به هيچ وجه مالى را در خزانه ذخيره نمى‏كردند و بلافاصله پس از رسيدن مال، آن را بين مسلمانان تقسيم مى‏نمودند. (21) دليل اين امر نيز همان وضعيت مالى نامناسب مسلمانان بود.
بعد از پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم با اين‏كه از نظر مالى وضعيت مسلمانان رو به بهبودى بود اما ابوبكر هم‏چنان با تاسى جستن به دو ويژگى‏اى كه پيامبر آن را اصل قرارداده بود، به سنت پيامبر كاملا وفادار ماند و به رغم اعتراضات زياد، به‏ويژه از جانب عمر، آن را بهترين روش دانست. (22)
اما خليفه دوم (عمربن خطاب) اگر چه مثل پيامبر و ابوبكر مال مسلمين را مطلقا متعلق به خود نمى‏دانست و استفاده از آن را براى منافع شخصى و خانوادگى شديدا نادرست مى‏شمرد و از آن پرهيز مى‏كرد، (23) اما بدعت‏هايى را در اين عرصه از خود به جا گذاشت كه با سنت پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم مخالف و براى آينده جامعه اسلامى مضر بود. توضيح اين‏كه با توجه به فتوحات مهمى كه در دوره عمر صورت گرفت و دو امپراتورى بزرگ آن زمان يعنى ايران و بخش بزرگى از روم زير سم ستوران سپاه اسلام فتح و غنايم فراوانى از آن سرزمين‏ها به مدينه منتقل شد، ديگر عملا تقسيم همه اين اموال در بين مسلمانان بدون ذخيره كردن بخشى از آن در بيت‏المال معقول به نظر نمى‏رسيد، چرا كه از سويى توزيع همه اين غنايم براى مسلمانان خطرناك و مضر بود و از سوى ديگر امپراتورى اسلامى براى اداره سرزمين‏هاى فتح شده، هزينه‏هاى هنگفتى را متحمل مى‏شد، پس تاسيس ديوان براى بررسى درآمدها، هزينه‏ها و مخارج دولتى منطقى به نظر مى‏رسيد كه از اين طريق بخش‏هاى مختلف امپراتورى اسلامى تامين مالى مى‏شد.
بنابراين در اين بخش، انتقادى به عملكرد عمر نيست، اما اشتباه بزرگ وى در تقسيم ناعادلانه بيت‏المال در بين مسلمانان بود; بدين صورت كه بين عرب و غير عرب، زن و مرد، آزاد و موالى، سابقون و نو مسلمانان تمايز قائل شد و مدعى بود كه نمى‏تواند كسانى را كه همراه پيامبر مى‏جنگيدند، با آنانى‏كه در برابر او شمشير مى‏كشيدند و بعدا مسلمان شدند، برابر كند و بدين ترتيب به تقسيم نامساوى اموال براساس سابقه و نسب حكم كرد. (24) نتيجه اين سياست ايجاد شكاف طبقاتى عميق بين مسلمانان شد. اما تا زمان مرگ عمر عوارض آن ظاهر نشد، چرا كه عمر هيچ وقت‏به صحابه اجازه خروج از مدينه و سرمايه‏گذارى اموالشان را نداد و همواره مى‏گفت:
در حره (خروجى مدينه) مى‏ايستم و يك دست‏بر گلوى عرب و دست ديگر بر بند شلوارش مى‏گذارم و اجازه نمى‏دهم عرب به جهنم بيفتد. (25)
اما با روى كارآمدن خليفه سوم و سياست مالى اتخاذ شده از طرف او، عمق فاجعه مشخص شد. عثمان‏بن‏عفان علاوه بر اين‏كه راه خليفه دوم را در تقسيم نامساوى اموال ادامه داد، بلكه بذل و بخشش‏هاى بى‏حد و حصرى به خويشاوندان و بستگان خود كه عمدتا از تيره امويان قريش بودند و بيشتر آن‏ها طرد شده و تبعيدى پيامبر به حساب مى‏آمدند، انجام داد. علاوه بر اين‏كه وى برعكس خلفاى پيشين، زندگى اشرافى و مجللى را در پيش گرفت و به گفته مسعودى در شهر مدينه چهار قصر براى خود ساخت و هميشه مى‏گفت:
خداى عمر را بيامرزد، كيست كه طاقت او را داشته باشد. من مال دارم و از مال خودم مى‏خورم، پيرم و بايد غذاى نرم بخورم. (26)
از دوره خلافت عثمان به «حاكميت اشراف قريش‏» (27) ياد مى‏شود كه نتيجه مستقيم آن قدرت و قوت يافتن تيره اموى بود كه تمامى اركان دستگاه خلافت را در طول دوازده سال خلافت عثمان به زير سيطره نفوذ خود درآوردند. ابن‏ابى‏الحديد نقل مى‏كند كه حارث بن الحكم (طرد شده پيامبر) از طرف عثمان براى جمع‏آورى زكات «قضاعه‏» مامور شد. وقتى اموال جمع شده را آورد، خليفه يكجا تمام آن‏ها را به او بخشيد. (28) در نوبتى ديگر عثمان خمس غنايم مصر را به پسر عمويش مروان بن حكم(تبعيدى پيامبر) و سيصدهزار درهم به عمويش حكم و حارث بن حكم پسر ديگرش بخشيد. (29) ابن خلدون از قول مسعودى نقل مى‏كند:
در روزگار عثمان صحابه پيامبر املاك و اموال فراوانى به دست آوردند چنان‏كه روزى كه خود عثمان كشته شد در نزد خزانه‏دار او يكصدوپنجاه هزار دينار و يك ميليون درهم موجود بود و بهاى املاك او در وادى القرى و حنين و ديگر نواحى دويست هزار دينار بود و شتران و اسبان بسيارى داشت و هشت‏يك يكى از متروكات زبير پس از مرگ او پنجاه هزار دينار بود و او پس از مرگ هزار اسب و هزار كنيز به جاى گذاشت و محصول طلحه از عراق در هر روز هزار دينار و از ناحيه شراة بيش از اين مبلغ بود و در اصطبل عبدالرحمن بن عوف هزار اسب و هزار شتر بود و او ده هزار گوسفند داشت و ربع ماترك او پس از مرگش بالغ بر هشتاد و چهار هزار دينار بود و زيدبن ثابت از شمش زر و سيم مقدارى به جاى گذاشت كه آن‏ها را با تبر مى‏شكستند و اين علاوه بر اموال و املاكى بود كه بهاى آن‏ها به صدهزار دينار مى‏رسيد و زبير خانه‏اى در بصره و خانه‏هاى ديگرى در مصر و كوفه و اسكندريه براى خود بنيان نهاده بود و هم‏چنين طلحه خانه‏اى در كوفه بنا كرد و خانه ديگرى در مدينه بنيان نهاد و آن را از گچ و آجر و چوب ساج بساخت و سعدبن‏ابى‏وقاص خانه‏اى براى خود در عقيق بنا كرد كه سقفى بلند داشت و فضاى پهناورى بدان اختصاص داد و برفراز ديوارهاى آن كنگره‏ها بساخت و مقدار خانه‏اى براى خويش در مدينه بساخت كه از درون و بيرون گچ‏كارى بود و يعلى‏بن‏منبه پنجاه هزار دينار و مقدارى زمين و آب و جز اين‏ها به جاى‏گذاشت و بهاى املاك و ماترك ديگر او سيصدهزار درهم بود. (30)
بذل و بخشش‏هاى بيش از حد به خويشاوندان اموى و ديگر سياست‏هاى نادرستى كه از طرف عثمان اتخاذ شد، زمينه‏هاى نارضايتى و شورش را عليه او در مدينه فراهم كرد. اين‏جا بود كه عثمان اشتباه دوم خود را مرتكب شد و آن لغو ممنوعيت‏خروج صحابه بزرگ مسلمان از مدينه بود كه از زمان عمر به اجرا در مى‏آمد. اگر چه عثمان به قصد دور كردن صحابه از مدينه و از بين بردن زمينه‏هاى شورش دست‏به چنين اقدامى زد اما اين سياست نه تنها مخالفت‏ها را از بين نبرد بلكه مقدمه‏اى شد براى قريش اقتصاد پيشه كه در تمام سرزمين‏هاى حاصلخيز امپراتورى اسلامى پراكنده شوند و به كار سرمايه‏گذارى اقتصادى بپردازند; به عبارت ديگر، سرمايه‏هاى انباشته شده بى‏مصرف صحابه بزرگ با لغو ممنوعيت‏خروج از مدينه براى تجارت و استملاك اراضى در سراسر بلاد اسلامى به كار گرفته شد. از اين زمان ديگر بدون هيچ‏گونه مانعى مال اندوزى و سرمايه‏گذارى هدف اوليه اكثر صحابه بزرگ همانند طلحه و زبير و ... بود و همين صحابه با فرو رفتن در گرداب تجملات دنيوى، عقيده را قربانى غنيمت كردند تا آن‏جا كه حاضر شدند به خاطر آن در آوردگاه جمل رو در روى على‏عليه السلام صف آرايى كنند.
سياست مالى عثمان دو نتيجه مهم در برداشت: نخست اين‏كه سياست مالى محكمى را كه دو خليفه پيشين براى برقرارى آن، براساس مالكيت محدود و مساوات، زحمات زيادى متحمل شده بودند، برهم زد و او با بى‏ارادگى خود، آن را به صورت مالكيت‏هاى بزرگ درآورد. دوم اين‏كه بنى‏اميه كه همان طبقه ثروتمند و مالك را تشكيل مى‏دادند بر مسلمان‏ها و اموال آنان مسلط شدند.
اما آن زمان كه على‏عليه السلام خلافت مسلمين را پذيرفتند برتقسيم برابر و عادلانه اموال به شيوه پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم تاكيد فراوانى داشتند، براى نمونه در پاسخ زن عربى كه برتساوى بين عرب و عجم توسط او اعتراض مى‏كرد، فرمودند:
من به كتاب خداى عزوجل نظر كردم و در آن هيچ اشاره‏اى نسبت‏به برترى فرزندان اسماعيل بر فرزندان اسحاق نديدم. (31)
بى‏شك با انحرافات بنيادينى كه از زمان رحلت پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم تا روى كار آمدن على‏عليه السلام در جامعه اسلامى به وجود آمده بود اجراى چنين سياست عادلانه‏اى كه كاملا مبتنى بر مشى عقيدتى پيامبر اسلام باشد ناممكن مى‏نمود.
4) بنى‏اميه و اسلام وارونه
سياست مالى خلفاى اموى (به‏ويژه معاويه و پسرش يزيد) تفاوت‏هاى بنيادى با سياست مالى خلفاى نخستين داشت. سيستم حكومتى معاويه كاملا سلطنتى و با تقليد از دربار حكومتى، روم و ايران بود. اختصاص دادن املاك خالص براى خاندان حكومتى، تمركز بخشيدن به سازمان خراج و تخصيص درآمد حاصل از آن فقط براى خليفه، ماليات بستن به مقررى كارمندان و مصادره نصف اموال ماموران عالى‏رتبه دولت پس از مرگ يا استعفاى آنان كه در منابع اسلامى با عنوان «استخراج‏» از آن ياد مى‏شود، از مواردى بود كه براى اولين بار در تاريخ اسلام از جانب معاويه با هدف بازسازى نظام مالى دولت اسلامى به اجرا درآمد، اما پر واضح است كه در اين بازسازى بيشترين سود عايد دستگاه خاندانى خليفه شد نه دولت اسلامى. (32) يعقوبى مى‏نويسد:
معاويه، عبدالله بن دراج، غلام خود را بر خراج عراق گماشت و به او نوشت: از مال عراق آن‏چه بدان كمك جويم به سوى من حمل كن. پس ابن دراج بر او نوشت و خاطر نشان ساخت كه دهقانان به او خبر داده‏اند كه كسرا و خاندان كسرا را «خالصه‏هايى‏» بوده است كه در آمد آن‏ها را براى خودشان جمع‏آورى مى‏كرده‏اند و حكم خراج بر آن بار نمى‏شود. پس [معاويه] به او نوشت كه آن خالصه‏ها را به شمار و خالصه‏اش قرار ده و سدها براى آن‏ها بساز. پس دهقانان را فراهم ساخت و از ايشان پرسش كرد. گفتند كه دفتر در حلوان است، پس فرستاد تا آن را آوردند و هر چه را براى كسرا و خاندان كسرا بود از آن استخراج نمود و سدها بر آن بست و آن را خالصه معاويه قرار داد ... [معاويه] به عبدالرحمن ابن ابى بكره درباره سرزمين بصره نيز چنين نوشت و آن‏ها را دستور داد كه هديه‏هاى نوروز و مهرگان را نزد وى فرستند... . (33)
بعد از معاويه، يزيد ميراث خوار چنين نظام سلطنتى‏اى شد كه اساس آن مبتنى بر مال اندوزى بود. برخى از مهم‏ترين حركت‏هاى انحرافى كه از طرف معاويه و همفكرانش در تاريخ اسلام صورت گرفته و در وقوع سانحه عاشورا بسيار مؤثر بوده ست‏به اين قرار است:
الف - جعل حديث
معاويه افرادى را صرفا براى جعل حديث استخدام كرده بود كه از معروف‏ترين آن‏ها مى‏توان به سمرة بن جندب، ابو هريره، عمروبن‏عاص ، مغيرة بن شعبه و عروة بن زبير اشاره كرد. احاديث زيادى توسط اين عده در فضايل معاويه و تيره اموى قريش و مذمت‏بنى‏هاشم به‏ويژه على‏عليه السلام ساخته شد و حتى مكتب تاريخ‏نگارى شام كه به درستى بايد مؤسس آن را معاويه دانست اساسا با هدف مذكور تاسيس شد. در ميراث مكتوب تاريخ‏نگاران شامى تهمت‏هاى ناروايى برخاندان عصمت و طهارت وارد شد تا آن‏جا كه قيام امام حسين‏عليه السلام براى احياى سنت نبوى‏صلى الله عليه وآله وسلم، به عنوان شورشى معرفى گرديد كه نظم عمومى جامعه اسلامى را بر هم زده و موجب اغتشاش شده است. و در مقابل به جاى محكوم كردن يزيد به دليل آن همه اعمال ضد دينى‏اش رفتار او را با اين توجيه كه عمل به «اجتهاد» كرده‏است تصديق و تاييد كردند. (34)
معاويه براى مخدوش كردن چهره على‏عليه السلام چهارصدهزار درهم به سمرة بن جندب داد تا بگويد آيه «و من الناس من قوله فى الحياة الدنيا ... و هو الدالخصام‏» درباره على‏عليه السلام نازل شده‏است. (35) به‏واسطه همين تبليغات مسموم بود كه پذيرش شهادت على‏عليه السلام در محراب عبادت براى شاميان بسيار مشكل مى‏نمود. (36)
ب - احياى عروبت
معاويه مبناى حكومت‏خود را بر عصبيت قومى و قبيله‏اى استوار كرده بود و همچون اسلاف خود در عصر جاهلى بر نسب و عشيره خود مى‏باليد. احياى ملى‏گرايى و عروبت‏به‏طور عام‏تر، شعار بنى‏اميه در حاكميت‏خود براى جامعه‏اى بود كه بخش قابل توجهى از آن را موالى و مسلمانان غير عرب تشكيل مى‏دادند. معاويه براى اجراى سياست عرب‏گرايى خود در بخشنامه‏اى به زياد بن ابيه - حاكم بصره و سپس كوفه - دستور مى‏دهد كه عطايا و سهميه موالى و عجم را از بيت‏المال كم كند، در جنگ‏ها عجم را سپر اعراب سازد، آنان را به هموار ساختن راه‏ها و كندن درختان و ... وادارد، هيچ يك از عجم‏ها را مناصب دولت نداده و اجازه ندهد كه آنان با دختران عرب ازدواج كنند و از عرب ارث ببرند. و تا آن‏جا كه مى‏تواند از عجم دورى گزيند و آنان را تحقير كند ... (37) قيام مختار ثقفى در خون‏خواهى امام حسين‏عليه السلام نوعى واكنش اعتراض‏آميز به سياست عرب گرايى امويان هم بود. چنان كه نقل شده است:
... عمير [بن حباب يكى از بزرگان شام و رئيس قبيله قيس به مختار] گفت: از هنگامى كه وارد اردوگاه تو شده‏ام اندوهم شدت يافته است و اين به آن جهت است كه تا هنگامى كه پيش تو رسيدم هيچ سخن عربى نشنيدم و همراه تو، همين گروه ايرانيان هستند و حال آن‏كه بزرگان و سران مردم شام كه حدود چهل هزار مردند به جنگ تو آمده‏اند. (38)
ج - احياى جريان‏هاى اعتقادى انحرافى
در دوره‏اى كه آزادى انديشه و عقيده شديدا سركوب مى‏شد، تفكر انحرافى «مرجئه‏» مورد استقبال و حمايت‏شديد امويان قرار داشت. صاحبان اين عقيده باور داشتند كه ايمان به خداوند كافى است و گناه باعث ورود انسان در جهنم نمى‏شود. شهرستانى در «الملل و النحل‏» همين نكته را وجه شاخص مرجئه تلقى مى‏كند و معتقد است در حوزه مسائلى كه به امامت مربوط مى‏شود با خوارج توافق ندارند. (39) با رواج اين تفكر، معاويه موفق به مشروعيت‏بخشيدن به تمام اعمال و گفتار دستگاه حكومتى خود مى‏شد. در اين انديشه «نقد قدرت‏» جاى خود را به «تجليل حاكمان‏» داد و معاويه و كارگزاران او صحنه را به گونه‏اى طراحى كردند كه مردم باور داشتند هر كارى كه آنان به عنوان خليفه مسلمانان انجام مى‏دهند، كارى درست و شايسته است و هر كس با آنان به مخالفت‏برخيزد، فارغ از اين‏كه چه كسى است و چه مى‏گويد، برخطا است و ريختن خون او منعى ندارد و اين تلقى بدون تدارك زمينه چنين اعتقادى، ميسر نبود. احمد امين وجه نامگذارى مرجئه را چنين بيان كرده است:
مرجئه گرفته شده از «ارجاء» است، به مفهوم به تاخير انداختن، زيرا آنان امر گروه‏هايى را كه با هم اختلاف داشتند و خون يكديگر را مى‏ريختند به روز قيامت واگذار مى‏كردند و در مورد هيچ طرف، خودشان داورى نمى‏نمودند. عده‏اى نيز مرجئه را مشتق از «رجاء» مى‏دانند، زيرا آنان مى‏گفتند با داشتن ايمان، گناه آسيبى و ضررى نمى‏رساند، چنان كه با بودن كفر نيز اطاعت‏سودى نخواهد داشت. (40)
نشاندن خليفه مسليمن به جايگاهى كه هاله‏اى از تقدس آن را احاطه كرده باشد و ثنا گفتن وى، ميراث شوم تفكر مرجئه و نتيجه روشن و قطعى آن، تاييد بلاقيد بنى‏اميه بود. آن چيزى كه باعث‏شد جامعه اسلامى رخداد دلخراش و اسف بار عاشوراى 61 ق را به آسانى و بى‏هيچ دغدغه‏اى بپذيرد، رسوخ همين باور بود. حسين حتى اگر نوه پيامبر هم باشد چون به اذن خليفه اسلامى كشته شده است، مرگ او بر حق بوده و مورد تاييد است; براى نمونه توجيه «ابن العربى‏» درباره شهادت «حجربن عدى‏» چنين است:
در مورد قتل حجر دو سخن وجود دارد: عده‏اى معتقدند كه او به ناحق كشته شده و عده‏اى باور دارند كه به حق كشته شده‏است. ما مى‏گوييم اصل اين است كه هر كه را امام برحق بكشد به حق كشته شده است و هر كه معتقد است‏حجر به ستم كشته شده، بايد دليل بياورد. (41)
د - انتخاب عنوان خليفة‏الله به جاى خليفة‏الرسول
ابوبكر بعد از كسب منصب خلافت، خاطر نشان كرد كه يكى از مردم بوده و تابع است نه مبدع. او عنوان «خليفة‏الرسول‏» را براى خود انتخاب كرد و هميشه يادآور مى‏شد كه اطاعت مردم از او تا زمانى رواست كه به راه راست‏باشد و هميشه بايد او را نصيحت كنند. اما عمر، جانشين ابوبكر، نه تنها مثل او هميشه تابع نبود، بلكه در بعضى موارد به بدعت‏گذارى هم اقدام مى‏كرد. عمر، لقب «خليفة خليفة‏الرسول‏» را كه از طرف مسلمانان براى او به كار مى‏رفت، به دليل طولانى بودن آن و اين‏كه براى خلفاى بعدى ايجاد مشكل مى‏كند، نپسنديد و عنوان «اميرالمؤمنين‏» را براى خود برگزيد. براى عثمان هر دو عنوان اميرالمؤمنين و خليفة‏الرسول استعمال مى‏شد. اما براى اولين بار در سال‏هاى آخر خلافت او، از طرف امويان عنوان «خليفة‏الله‏» براى او به كار رفت.
با روى كار آمدن معاويه، به عمد، لقب «خليفة‏الله‏» جاى «خليفة‏الرسول‏» را گرفت، چرا كه مشكل عمده امويان اين بود كه هميشه اعمال و رفتارشان با سيره و سنت نبوى قياس مى‏شد و از اين جهت‏به ناچار - حتى حداقل در ظاهر - بايستى برخى امور را رعايت مى‏كردند. اما با انتخاب عنوان خليفة‏الله، خود را از سايه سنگين اين قياس خارج كردند و چنين تبليغ نمودند كه مقام لافت‏بالاتر از مقام نبوت است و خليفه به خدا نزديك‏تر و فقط در مقابل او پاسخ‏گو است. امويان تا آن‏جا پيش رفتند كه بر فراز منبرها اين سخن را مطرح مى‏كردند كه آيا مقام و موقعيت‏خليفه برتر است‏يا پيامبر؟ و استنتاج كردند كه خليفه اعتبار و ارزش بيشترى دارد. انتخاب عنوان خليفة اللهى مناسب‏ترين شيوه براى دور زدن پيامبر بود. تا با تخفيف مقام پيامبر، مقابله خشونت‏آميز با بازماندگان و اهل بيت او تسهيل شود.
به‏واسطه همين انحراف‏هاى بنيادينى كه امويان در تاريخ اسلام به وجود آوردند، امام خمينى‏قدس سره آن را مثل اعلاى «حكومت جور» معرفى كرده و قيام امام حسين‏عليه السلام را تنها راه مقابله با نهادينه شدن اين بدعت‏هاى ناروا در جامعه اسلامى دانسته‏اند. چنان‏كه مى‏فرمايند:
... قيامش، انگيزه‏اش نهى از منكر بود كه هر منكرى بايد از بين برود. من جمله قضيه حكومت جور، حكومت جور بايد از بين برود. (42)
ه- تبديل خلافت‏به سلطنت
ابوالاعلى مودودى در كتاب ارزشمند «خلافت و ملوكيت در اسلام‏» ويژگى‏هاى نظام ملوكى معاويه را در مقايسه با خلافت پيش از وى چنين برمى‏شمرد:
1 - دگرگونى در روش تعيين خليفه: خلفاى قبل از معاويه، خود براى كسب خلافت قيام نمى‏كردند، اما معاويه به هر صورت در پى آن بود تا خود را خليفه كند و وقتى بركرسى خلافت تكيه زد كسى را ياراى مخالفت‏با او نبود و بايد بيعت مى‏كرد. خود معاويه نيز به اين موضوع اعتراف مى‏كند كه از نارضايتى مردم از خلافت‏خود آگاه است اما به زور شمشير آن را به دست آورده است. اين مسئله بعدها به موروثى شدن خلافت توسط معاويه انجاميد.
2 - دگرگونى در روش زندگى خلفا: استفاده از روش زندگى پادشاهى روم و ايران از عهد معاويه آغاز شد.
3 - تغيير در شيوه اداره بيت‏المال: در اين دوره خزانه بيت‏المال به صورت ثروت شخصى شاه و دودمان شاهى درآمد، كسى نيز نمى‏توانست درباره حساب و كتاب بيت‏المال از حكومت‏باز خواست كند.
4 - پايان آزادى ابراز عقيده: در اين دوره ديگر كسى را ياراى امر به معروف و نهى از منكر نبود. شروع اين روش جديد از عهد معاويه و با كشتن «حجر بن عدى‏» آغاز شد.
5 - پايان آزادى قضات.
6 - خاتمه حكومت‏شورايى و به وجود آمدن حكومت ملوكى جديد.
7 - ظهور تعصبات نژادى و قومى و نابودى برترى قانون. (43)
در قالب رهيافتى ريشه شناسانه شايد بتوان به پرسش چگونگى تبديل خلافت‏به ملوكيت، پاسخى در خورشان يافت. با نظرى به شيوه انتخاب «خلفاى نخستين‏» در مى‏يابيم كه هيچ كدام از آن‏ها در انديشه موروثى كردن خلافت در خاندان خود نبودند، اما زمينه‏هاى آن را به‏طور ناخواسته فراهم كردند. در انديشه سياسى اهل سنت، توجيه‏گر اقدام معاويه در انتخاب پسر خود به ولايت‏عهدى، «نظريه استخلاف‏» مى‏باشد; شيوه‏اى از انتخاب خليفه كه عمر (خليفه دوم) نيز بدان طريق به خلافت رسيده‏بود. در اين نظريه، انتخاب جانشين بعدى در حيطه وظايف خليفه وقت‏شمرده مى‏شود. (44) اما از آن‏جا كه خلفاى نخستين نسبتا پرهيزكار و متقى بودند، هيچ وقت از اين فرصت‏براى انتخاب فرزندان يا شخصى از خاندان خود استفاده نكردند. ولى معاويه با تعميم اصل استخلاف به فرزندان، راه تبديل خلافت‏به سلطنت (حكومت موروثى) را باز كرد. بعدها نظريه استخلاف از سوى فقها و نظريه‏پردازان اهل سنت، شرح و بسط يافت و سعى شد كه استخلاف منطبق با حوادث پيش آمده روز، فرزندان را نيز در برگيرد.
ماوردى نظريه‏هاى گوناگون را در سه دسته جمع‏بندى كرده است: (45) نظريه اول حاكى از آن است كه بيعت‏با فرزند يا پدر مجاز نيست، مگر اين‏كه اهل اختيار در باب او مشورت كنند و وى را شايسته و صالح بدانند. نظريه دوم به بيعت‏خليفه با فرزند يا پدر به ديده رضا مى‏نگرد و دليلى كه براى اين امر اقامه شده آن است كه خليفه از آن جهت كه حاكم است، حكم وى نافذ است. نظريه سوم بيعت‏خليفه با پدر را مجاز شمرده‏است ولى با فرزند را براساس يك نظريه انسان شناختى، جايز نمى‏داند. بسط نظريه استخلاف، به راحتى توانست اقدام معاويه را در موروثى كردن خلافت، مقبول جلوه دهد. ابن‏خلدون در اين‏باره مى‏گويد:
درست است كه يزيد فاضل نبود و مفضول بود ولى آن‏چه كه مى‏بايست در ترجيح مفضول به فاضل كار ساز شود علاقه معاويه به اتحاد تمايلات مردم و وحدت كلمه بود ... حقيقت امامت‏براى اين است كه امام در مصالح دين و دنياى مردم در نگرد، چه او ولى و امين آنان است. (46)
حكومت پادشاهى معاويه بدون آن‏كه يادى از سنت و سيره نبوى داشته باشد، مقوم حاكميت‏سلطنتى دنياطلبانه‏اى بود كه «عقيده‏» و پاى بندى به آن را كاملا ناديده گرفته بود; معاويه در يكى از خطابه‏هاى خود مى‏گويد:
... اما بعد، من به خدا قسم، خلافت را به وسيله محبتى كه از شما سراغ داشته باشم، يا به رضايت‏شما، به دست نياورده‏ام، بلكه با همين شمشيرم با شما مبارزه و مجادله كرده‏ام. كوشيدم نفس خود را بر سيره پسر ابى‏قحافه[ابوبكر] و عمر رضايت دهم اما به شدت متنفر و گريزان شد. خواستم به شيوه و مرام عثمان رود، از آن نيز امتناع نمود. پس مسلك و طريق ديگرى پيمودم كه نفع من و شما در آن است، نيكو بخوريم و زيبا بياشاميم (مواكلة حسنة و مشاربة جميله). اگر مرا بهترين خود بياييد حكومتم را سودمندترين براى خودتان خواهيد يافت. و الله بر احدى كه شمشير ندارد شمشير نخواهم كشيد و سخن هيچ يك از شما را كه براى تسكين خود سخن گفته‏ايد پاسخ نداده و اعتنا نخواهم كرد و اگر مرا كسى نيافتيد كه به همه حقوق شما قيام نمايد، بعض آن را از من بپذيريد و اگر از من خيرى به شما رسيد آن را قبول كنيد، زيرا سيل هرگاه افزون شود ويران كند و آن گاه اندك باشد بى‏نياز و غنى سازد. هرگز مباد كه در انديشه فتنه باشيد، زيرا كه فتنه معيشت را تباه مى‏كند و نعمت را كدر مى‏نمايد. (47)
با اين انحرافات بنيادينى كه از سال يازده تا 61 ق در جامعه اسلامى شكل گرفته بود، آيا وقوع رخدادى مثل سانحه عاشورا قابل پيش‏بينى نبود؟
________________________________________

پی نوشت‏ها:


1. آلوسى در «بلوغ الارب‏» از هيچ نظريه، انديشه يا ميراث مدنى براى عرب خبرى نمى‏دهد. در سه جلد اين كتاب كه براى نشان دادن اوج عقل و درايت عرب نوشته شده حتى يك نكته فكرى و مدنى براى عرب عصر جاهلى ثبت نشده است. (ر.ك: غلامحسين زرگرى‏نژاد، تاريخ صدر اسلام (چاپ اول: تهران، انتشارات سمت، 1378) ص 593).
2. نهج البلاغه، ترجمه سيدجعفر شهيدى (سازمان انتشارات و آموزش انقلاب اسلامى، 1370) ص 26.
3.محمدبن جرير طبرى، تفسير الطبرى، جلد 4، ص 25 به نقل از: عبدالحسين زرگرى نژاد ، همان، ص 172.
4. احمد امين، پرتو اسلام، ترجمه عباس خليلى (تهران، انتشارات اقبال، 1358) ج 1، ص 72).
5. غلامحسين زرگرى نژاد، همان، ص 161.
6. همان.
7. ابن سعد، الطبقات الكبرى(بيروت، داربيروت للطباعة و النشر، 1405ق) ج 3، ص 326.
8. همان.
9. شعرانى، دمع السجوم (ترجمه نفس المهموم) ص 252.
10. صحيفه نور، ج 1، ص 161.
11. حجرات (49) آيه 14.
12. محمدرضا مظفر، السقيفه(بيروت، مؤسسه الاعلى، 1993م) ص 5 و 6.
13. محمديوسف الكاند هلوى، حياة الصحابه (بيروت، دارالفكر، 1992م) ج‏2، ص 57-69.
14. ابن قتيبه دينورى، الامامة و السياسة، تحقيق على شيرى (قم، بى‏نا، 1413ق) ج 1، ص 7 و شهرستانى، الملل و النحل، تحقيق محمد فتح الله بن بدران(قم، چاپ افست، 1364) ج 1، ص 38.
15. محمديوسف الكاندهلوى، همان.
16. صحيفه نور، ج 17، ص 58.
17. محمدبن جرير طبرى، تاريخ طبرى(بيروت ، مؤسسة الاعلمى ، 1983م) ج‏1، ص 2916.
18. تقى الدين احمد بن على المقريزى، النزاع و التخاصم فى ما بين بنى‏اميه و بنى‏هاشم (ليدن، 1888م) ص 41.
19. داود فيرحى، قدرت، دانش و مشروعيت‏سياسى (پايان‏نامه دكترى، دانشكده حقوق و علوم سياسى دانشگاه تهران) ص 160 به نقل از: محمد عابد الجابرى، العقل السياسى العربى، ص 150.
20. همان.
21. همان.
22. محمديوسف الكاندهلوى، همان، ص 223.
23. ابن سعد، همان، جلد 3، ص 226.
24. محمديوسف الكاند هلوى، همان، ص 226-230.
25. محمدبن جرير طبرى، همان، ج 6، ص 2290.
26. محمدعابد الجابرى، همان، ص 182.
27. ابن سعد، همان، ج 3، ص 41.
28. همان.
29. همان.
30. عبدالرحمان بن خلدون، مقدمه ابن خلدون، ترجمه محمد پروين گنابادى(چاپ هشتم: انتشارات علمى و فرهنگى، 1375) ج 1، ص 392.
31. محمديوسف الكاندهلوى، همان، ج 2، ص 136 و 225.
32. داود فيرحى، همان، ص 166.
33. همان، ص 167 به نقل از: يعقوبى، تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 145.
34. ابن كثير دمشقى در «البداية و النهاية‏» عملكرد يزيد را كاملا توجيه كرده است.
35. ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه، تحقيق محمد ابوالفضل ابراهيم(مصر، دارالاحياء الكتب العربى، 1387 ق) ج‏1، ص 361.
36. ابن ابى الحديد بابى را تحت عنوان «احاديثى كه معاويه با تحريك عده‏اى از صحابه و تابعين در ذم على جعل كرده‏» در كتابش آورده است (شرح نهج البلاغه، ج‏4، ص‏63).
37. داود فيرحى، همان، ص 180.
38. ابوحنيفه دينورى، اخبار الطوال، تحقيق عبدالمنعم عامر (قاهره، 1960م) ص 338.
39. شهرستانى ، همان ج 1، ص‏114.
40. احمد امين، فجر الاسلام(بيروت، دارالكتب العربى، 1975م) ص 279.
41. ابن العربى، العواصم من القواصم(قاهره، بى‏نا، 1405ق) ص 29.
42. صحيفه نور، جلد 20، ص 89.
43. رسول جعفريان ، تاريخ خلفا (چاپ اول: تهران، انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى، 1374) ص 407 به نقل از: خلافت و ملوكيت در اسلام، ص 188 و 207.
44. ابن فراء، احكام السلطانيه، تحقيق محمد حامد الفقهى، (قم، چاپ افست، 1406ق) ص‏25.
45. ماوردى، احكام السلطانيه (قم ، چاپ افست ، 1406ق) ص 10.
46. عبدالرحمان بن خلدون، همان، ص 404.
47. ابن عبدربه، العقد الفريد(قاهره، 1953م) ج‏4، ص 147.
________________________________________
منبع:مجله تاريخ اسلام شماره 1

موضوعات مرتبط: امام حسین (ع)
[ جمعه 18 اسفند1391 ] [ 16:13 ] [ سید محمد طبا طبا ئی ] [ ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره رئوف اهل بیت
آرشيو رئوف اهل بیت
امکانات رئوف اهل بیت